خشم های پنهان خوشه های خشم

خشم های پنهان خوشه های خشم

جان اشتاین‌بک سعی بر آن داشته که با نگاهی ناتورالیستی و رئالیسم سیاسی پدیده مهاجرت گسترده آمریکایی‌ها به ایالت‌های غربی را که در دهه 1930 پس از بحران اقتصادی بزرگ آمریکا رخ داده است، به تصویر بکشد. اما به باور نگارنده‌ی این یادداشت او همچون محققی تازه کار تنها در جمع‌آوری داده‌ها عملکرد قابل توجهی داشته ولی در مرحله تفسیر و ارزیابی چنان پوششی از ارزش‌ها و نگرش خود بر روی داده‌ها کشیده است که خواننده ناگزیر به سوی خاصی که مطابق با دیدگاه اوست سوق داده می شود.

مطابق نظریات کانمن و تورسکی انسان با دو سیستم سریع و آهسته می‌­اندیشد و قضاوت می­‌‌‌‌کند. تفکر سریع در محدودیت زمانی و در بیشتر امور معمول زندگی رخ می­دهد. در این نوع تفکر هیجانات و عواطف از منطق و استدلال (تفکر آهسته) پیشی می‌‌گیرند. انتخاب فرد لزوماً بهینه، عقلانی و درست نیست. به نظر می‌­رسد این نوع اندیشیدن که به آن تفکر هیوریستیک (اکتشافی) هم می­‌گوییم در نظریه فرگشت به عنوان نوعی میانبر جهت پاسخ به محرک‌­های محیطی در کمترین زمان و با دستیابی به نتیجه‌­ای تقریبی برای حیات انسان موثر بوده است. نمونه آن پاسخ گریز در یک جنگل با مشاهده حرکت برگ‌­های یک منطقه است که مفیدتر از صبر کردن جهت بررسی این است که آیا واقعا عامل این حرکت خرس درّنده است یا خرگوشی بامزه! لذا در تفکر سریع فرد بر اساس کلیشه­‌ها (تصورات قالبی) و باورهایی که از اجتماع خود دریافت کرده است بدون تامل منطقی دست به انتخاب می­زند. از سوگیری‌­های شناختی مهمی که در قضاوت با تفکر سریع رخ می‌دهد می‌­توان به این موارد اشاره کرد:

  1. اهمیت دادن به فاعل به جای فعل. برای مثال اگر کسی که قبولش داریم و بزرگش می­‌داریم کلامی نادرست هم بگوید خیلی راحتتر می­پذیریم تا سخن درست از زبان فردی که قضاوت کلی ما نسبت به او منفی است. 
  2. محدودیت زمانی و خستگی. به ویژه خستگی ناشی از صرف انرژی زیاد مغزی (بار شناختی) عواملی هستند که حتی افراد خبره و متخصص را هم به دام قضاوت سریع م­ی‌اندازند.
  3. تصورات قالبی از خودی یا غیرخودی بودن، سیاه یا سفیدپوست بودن، زن یا مرد بودن، شرقی یا غربی بودن و... روی پذیرش یا عدم پذیرش کسی یا سخنی یا رفتاری اثر می‌­گذارد.

رمان خوشه ­های خشم نه تنها گذار و عدم تامل را از طریق روایتگری شخصیت اصلی داستان توم می ‌ستاید (نه اینکه صرفاً تبیین کند). برای نمونه: 

«مولی: تو زندان کتکت نزدن؟ از این جور معامله ­ها باهات نمی­کردن؟

توم: نه سرم تو لاک خودم بود. بعضی‌ ها کارهایی کرده بودن که نمی­تونستن برزخ نباشن، این­ها همش تو فکر کارشون بودن. اما من اگر می­دیدم تورنبول با یه چاقو داره به طرفم میاد معلومه که باز هم می­کوبیدم تو فرق سرش.»

و نه تنها در جای جای داستان، روایت به نحوی است که افرادی که از رفتار گذشته خود پشیمان هستند و با عذاب وجدان به آن­ها فکر می­‌کنند مانند شخصیت عمو جان- و افرادی که مسئولیت انتخاب و رفتار خود را بر عهده می‌‌­گیرند مانند شخصیت آل در نگرانی از انتخاب کامیون و حس مسئولیت از آسیب رسیدن به یاتاقان اتومبیل- تمسخر می­‌‌شوند یا ضعیف جلوه می‌کنند.  بلکه قضاوت دانای کل داستان هم از تصمیم ­گیری ­های شخصیت­هایش بر اساس تفکر سریع و بدون تامل شکل می‌­گیرد که در ادامه به آن می پردازیم.

این رمان برای محکوم کردن بی‌­عدالتی که در حق مردم امریکا در آن زمان صورت گرفته، داستان سفر طولانی یک خانواده روستایی اکلاهاما به کالیفرنیا را روایت می‌­کند. طی این ماجرا شخصیت­‌‌های مختلف از هم محله‌ای‌­ها، تجار اتومبیل‌­های دست دوم، رستوران ­دارهای بین راه، کامیون‌­دارها، خانواده‌های هر اردوگاه و... به داستان وارد و کمی بعد خارج می‌­شوند که نقد و بررسی هر یک از این تعاملات هم خالی از لطف نیست اما از آنجا که رمان روی خانواده جاد متمرکز است من هم در این یادداشت بیشتر روی شخصیت­‌‌های این خانواده متمرکز می‌شوم.

مادر: زن فداکاری که با هدف انسجام و آسایش خانواده تصمیم به مهاجرت می­‌‌گیرد. او زنی است قدرتمند که از تغییر استقبال می­کند و خود را به راحتی با آن تطبیق می­دهد.

پدر: مردی است که خود را پس از پدربزرگ رئیس خانواده می­داند. او خیلی از نوشتن و خواندن و سر در آوردن از ماشین و مکانیکی استقبال نمی‌کند و همانند اکثر هم محله­‌ای­‌هایش می­‌خواهد مانند سابق روی خانه آبا و اجدادیش بیل بزند و کشاورزی کند.

پدربزرگ و مادربزرگ: هر دو در زمان جوانی نیرومند و کاری بودند و برای حفظ زمین خود با سرخپوست­‌ها جنگیده بودند ولی الان پیر و ناتوانند.

توم: پسر خانواده که در مراسمی بر اثر مستی غیر عمد آدم کشته و به زندان افتاده ولی بعد بخاطر رفتار مناسبش زودتر از موعد آزاد شده است. او در زندان آموخته که خیلی خود را درگیر مسائل و آینده نکند و در لحظه حال زندگی کند.

نوآ: پسر معلول خانواده که به دلیل شرایط بد تولدش دچار آسیب مغزی شده است. او کم حرف می­زند و گویی چندان قادر به بروز هیجانات و احساساتش نیست.

آل: پسر نوجوان خانواده که به عیش و نوش و ارتباط با دختران علاقمند است و در عین حال از مکانیکی و رانندگی سر در می­آورد.

رزاف شارن: دختر باردار و حساس خانواده که در طی مسیر نگران فرزندش است و در رویاها و خیال­پردازی­هایی که همسرش از آینده­ای شیرین برایشان دارد غرق است. او قدری خرافاتی است و حوادث ناگوار سفر را برای تولد فرزندش بدشگون می­داند.

کِنی: داماد خانواده که در ابتدا به طرز اغراق­ گونه ­ای غرق عشق‌­ورزی و مراقبت از همسر باردارش است اما چنان سست اراده است که در میان راه بدون هیچ کلامی با بی­ مسئولیتی خانواده را ترک می­کند.

روتی و وینفیلد: دو فرزند کوچکتر خانواده که در اینجا برای پرهیز از زیاده­ گویی از بررسی ویژگی ­های شخصیتی آن­ها گذر می­کنیم.

کیزی: کشیشی که به جهت تحولی که در او رخ داده، خود را از موعظه کردن خلع کرده و سعی دارد که جزئی از مردم باشد و درک بهتری از رفتار آن­ها بدست آورد.

اگر شما هم در پایان داستان چنین قضاوت­هایی در مورد ویژگی‌­های شخصیتی اعضای خانواده جاد دارید با من همراه باشید تا با توجه به خواست­‌های آن­ها- با ارجاع به روایت و دیالوگ­‌های رمان- با زاویه دیگری به این خانواده بنگریم. این دیالوگ‌­ها بر اساس قسمت­‌های مختلف کتاب و به نحو دیگری کنار هم قرار داده شده­اند تا بتوانیم از دریچه نگاه جان اشتاین بک خارج شده و دوباره شخصیت‌­های داستانش را قضاوت کنیم.

کیزی: آدم هرجا باشه عادت میکنه و دیگه براش سخته از آنجا بره. نحوه فکر کردن هم بعد از مدتی عادت میشه و دیگه عوض کردنش سخته. من دیگه کشیش نیستم اما همش بی آنکه خودم بفهمم دعا می‌­خونم! حتی دیگران هم نمی­خوان بفهمن که من دیگه نمیخوام کشیش باشم و هرکی میمره یا به دنیا میاد با اصرار از من میخوان که دعایی بخونم.

ویلی‌فیلی (فردی که از زبان مولی در داستان خواست­ه هایش روایت می­شود): بله تغییر هم می­تونه رفتن به کالیفرنی باشه و هم پذیرفتن شرایط جدید! یعنی کار کردن روی همین ماشین­ها و تراکتورها. همین دستمزد سه دلاری هرچند زیاد نیست ولی من دو تا بچه کوچولو دارم. زن و مادرزنم هم هستن. اینا باید یه چیزی بخورن یا نه؟ من نمیتونم با دو تا بچه کوچیک روونه کالیفرنی بشم، پس نقد رو میچسبم و به وعده وعیدهای آن آدم چرب زبان با آن اعلان­های باغ‌­های میوه­‌اش اهمیتی نمیدم.

مولی: من حرفم اینه اصلاً چرا باید تغییر کنیم؟ چرا باید زیر حرف زور رفت؟ بهتون بگم بچه ­ها من اینجا موندنی هستم. از شر من آسوده نمیشن. خب، من خر نیستم. میدونم که این زمین آنقدرها به درد بخور نیست. برا کشت همچی خوب نیست، فقط به درد چراگاه می­خوره. فقط اگر فشار نمی‌اوردن که من از اینجا برم حتماً تا حالا کالیفرنی بودم. انگور می‌­خوردم و عیش و نوش می­کردم و هر وقت عشقم می­‌کشید مرکبات می­‌چیدم. اما این بی‌وجدان‌ها به من میگن باید بزنی به چاک! این به آدم زور میاره. به خدا نمیشه زیر بار رفت.

کیزی: خوب پس تو نمی‌­خوای بری؟ زن و بچه ­ات چی؟

مولی: اصلا! جور در نمیاد. زن و بچه‌­ام با برادر زنم رفتن کالیفرنی. اون‌ها مثل من آتیشی نشده بودن. هیشکی نیست. دیگه هیچ خوراکی پیدا نمیشه.

کیزی به هیجان آمد: خوب بود شما هم میرفتین. نباید گذاشت خانواده همچی پخش و پلا بشه.

مولی: آخه من نمی­تونسم. یه چیزی از رفتن من جلوگیری می­کرد.

مادر با صدای استواری گفت: نمی­تونیم ولی می­خوایم. اگر منظور تونستن باشه که هیچ کاری نمیتونیم بکنیم ولی موضوع خواستنه... حالا می­خوای چی کار کنی مولی؟

مولی: درسته به این ترتیبی که من زندگی می­کنم دست کمی از تازی ولگرد ندارم. از یه طرف می­‌خوام بمونم و از اونطرف از راهی که ویلی فیلی رفته مچلم. از ویلی‌فیلی و تراکتورش لجم می­گیره. مثل یه ارباب الکی روی زمینی که پدر و مادر خودش بیل می‌­زدند قیافه می­گیره. وقتی ازشم میپرسم چرا فقط به فکر خودت و زن و بچه خودتی با عصبانیت بهم میگه هر بلایی هم سر دیگران بیاد به من چه. همه می­دونن چون خجالت می­کشه واسه همینه که عصبانی میشه.

ویلی‌فیلی: خیلی‌­ها مثل تو به من به چشم بچه محلشون که داره بهشون خیانت می­کنه نیگا می­کنن. اینه که منو عصبی میکنه!

آل: منم می­خوام برم تو یه گاراژ کار گیر بیارم و تو رستوران غذا بخورم. اصلاً دیگه نمی­خوام رو زمین کار کنم. آدم یالغوز باشه بهتر می­تونه گلیم خودش را از آب بیرون بیاره. اصلاً چرا یالغوز، زن می­گیرم و کار و بار خودم رو راه میندازم.

کنی: منم نقشه‌­هایی تو سرمه. می­خوام توی مغازه یا تو یه کارخونه کار گیر بیارم. تو خونه درس می­خونم. شاید رادیوسازی. می­خوام تکنسین بشم. اصلاً شاید بعدشم یه مغازه برای خودم داشته باشم. وقتی وضعمون خوب شد هر وقت دلمون خواست با رزاف­شارن و بچه­مون می­ریم سینما. دلم می­خواد بچه­مون تو شرایط خوبی دنیا بیاد. اصلاً براشون دکتر میارم. یا اگر وسیله­اش فراهم بشه می­برمش زایشگاه. یک ماشین کوچیک می­خریم و... می­خوام مکاتبه­ای درس بخونم. کاغذشم تو یه مجله دیدم. خیلی گرون تموم نمیشه. رادیوسازی شغل خوبیه. آینده­اش خوبه. اصلاً شاید بتونم خانواده رزاف­شارن هم حمایت کنم. این سفر طولانی برای زن باردار من خیلی سخته. ما خودمون می­تونیم از عهده کارمون بر بیایم. با این حال رزاف­شارن مثل یه سگ مطیع خواست خانواده­اش هست.

رزاف­‌شارن: نه اینطور نیست. من نقشه ­های تو رو به مادر گفتم. مادر فقط نمی­خواد خانواده از هم جدا بشن. مادر میگه خانواده از هم بپاشه زندگی واسه چی خوبه؟

نوآ با خودش می­گه: مادر این نقشه­های شما رو جز خواب و خیال نمی­دونست. او با لبخند تمسخر به رزاشارن نیگا می­کرد. تازه این سفر همان­قدر که برای رزاشارن سمًه برای پدربزرگ و مادربزرگم که سال­ها رو این زمین‌­ها کار کردن و براش جنگیدن مثل مرگ میمونه.

کیزی حرف­های رزاف­شارن را تایید می­کنه: بله آدم مقدس نیست، مگر وقتی که جزئی از یک کل باشد. و وقتی بشریت مقدس است که جز یک چیز نباشه. و وقتی تقدس از دست می­ره که آدمی حقیر و بدبخت افسارش را پاره کنه، جفتک بندازه، آدم بکشه، دعوا راه بندازه و هر جا هوس می­کنه بره. این آدم­ها هستند که تقدس را از روی زمین دور می­کنند. ولی وقتی همه با هم کار کنن و نه یکی برای دیگری بلکه یه آدم به همه اونهای دیگه پیوسته باشه... این خوبه، این مقدسه. و بعدش به فکر افتادم که نمی­دونم منظورم از کلمه مقدس چیه.

این گفته­ های کیزی به خوبی انواع تناقضات که به باور جمعی این خانواده نفوذ کرده است روشن می­سازد. اول اینکه کیزی که دیگر ادعای موعظه ندارد در حال موعظه کردن است. هرچند خودش دچار گیجی از تعریف تقدس است اما آنچه به ذهنش رسیده خوراک ذهن بقیه می­کند. آنچه به ذهن کیزی رسیده آرمانشهری است که تا کنون بشر به آن دست نیافته: اینکه به جای اینکه برای دیگری کار کنیم، همه با هم (برابر) کار کنند! همان آرمانشهر دور از حقیقتی که جان اشتاین‌­بک در طول مسیر حرکت این خانواده در اقامتگاه­‌های موقت و در اوج آن در اردوگاه دولتی به تصویر می­کشد. که چنان حرکت این خانواده از این موقعیت­ها گذرا بوده است که نه خانواده و نه حتی جان اشتاین‌بک! تاملی در پوشالی بودن آن روابط نداشتند. (به نظر می­رسد جان اشتاین­‌بک در اواخر عمرش متوجه این خطای خود می­شود که دیدگاه‌­های سیاسی و اجتماعی خود را تغییر می‌­دهد!)

توم: اوووووم! کِنی اگه اینطوری که تو میگی باشه وضع من برای این سفر از همه بدتر است. من با شرط اینکه از ولایت خارج نشم آزادی مشروط دارم و اگه بیرون مرزهای ولایت دستگیرم کنن دوباره برم میگردونن زندون. تازه من قوانین ایالت­های دیگه را نمی­دونم اینکه چی جرمه و چی نیس، احتمال دستگیریم بیشتره!

اما این گفته­‌ها در داستان به این شکل کنار هم قرار نمی­گیرد و به نظر می­رسد همه خیلی راحت تحت تاثیر خواست مادر خانواده که او هم شخصیتی دائم مشغول کار یدی و بدون تامل است قرار می‌­گیرند. در واقع مادر تحت تاثیر اعلان­‌های کالیفرنی، خانواده را که تقریباً هیچیک برای این مهاجرت شرایط مناسبی ندارند راهی می­کند. در حالیکه شاید با کمی تامل و دست کم نگرفتن ظرفیت جوان­های خانواده در تطبیق با تغییرات روز دنیا می­توانستند شرایط بهتری برای خانواده رغم بزنند. کما اینکه در طول مسیر کامیون‌­دارهای پولدار که به مسافران کمک می­کردند، مکانیک‌­ها، صاحبان مغازه­ و رستوران دارها، تجار اتومبیل و حتی کسانی که کار روی تراکتورها را پذیرفته بودند شرایط مالی و زندگی خوبی داشتند. در ادامه و تا انتهای داستان با وجود مصائب و مشکلاتی که برای خانواده پیش می‌­آید و حتی هشدارهایی که نسبت به مقصد دریافت می­کنند، بر تصمیم خود مصمم به راه خود ادامه می‌دهند. تا آنکه در پایان داستان عملاً خانواده متلاشی می­شود. مادر به عنوان تصمیم گیرنده نه تنها مسئولیت انتخاب­های نادرست خود را درک نمی‌­کند، بلکه روحیه تغییر پذیری خود را ستایش هم می‌­کند و در کمال تاسف ویژگی‌­هایی را در ستایش خود به شکل کاملاً آزمون نشده­ به همه­ی زنان تعمیم می­دهد.

«مادر برای تسکین پدر گفت: آخه زن زودتر خودشو به تغییر و تبدیل عادت میده. زن همه زندگیش تو بازوهاشه، ولی مرد تو سرشه.» در اینجا حجت تمام می­شود که تفکر امری بیهوده است. فقط من متعجبم از نگاه نویسنده که «زن زندگیش تو بازوهاشه؟!» در توضیح فرگشت، زن به دلیل خانه نشینی و بارداری و مراقبت از فرزندان و هم کلام شدن با آن‌­ها از بازوهاش کمتر از سرش استفاده کرده است و مرد به دلیل شکار و جنگجویی بیشتر بازوهایش را پرورانده است. جان عزیز کافیست یه نگاهی به تفاوت سایز بازوها داشته باشی جان دل!! قضاوت در مورد تفاوت سر و آنچه درون آن هست هم میان دو جنسیت امروزه هم ساده نیست چه برسد به آن زمان! 

مادر در حالی از پذیرش تغییر حرف می­زند که بیش از همه شخصیت باثباتی دارد. او شخصیت قولدر، کاریزماتیک و پرخاشگر خود را از ابتدا تا انتهای داستان حفظ می­کند. (در عین حال شخصیت معلول نوآ به نظر تغییر پذیرتر از همه است. او شاید هشدارها را جدی گرفته بود که تصمیم به جدایی زودهنگام از خانواده گرفت.)

شخصیت مادر در ابتدای داستان از زبان توم چنین روایت می­شود:

«مادر هرگز آدمی نبود که بتونن بیرون بندازنش. یادمه یه روز یکی از این دوره گردها با مادر در افتاده بود. مادر با یه جوجه زنده کوبید تو کله‌­اش. با یه دستش جوجه رو گرفته بود و با دست دیگرش یه تبر، می­خواس گردن یارو رو بندازه. می­خواس با تبرش بیفته رو یارو اما دستشو عوضی پیش آورد و با جوجه کوبید تو کله یارو. و وقتی های و هوی تموم شد دیگه جوجه از خوردن افتاده بود. چیزی جز یه جفت پا تو دست مادر نمونده بود. پدربزرگ از خنده روده‌­بر شده بود.»

با وجود این حجم از خشونت و تکانشگری که در اولین توصیف از مادر در کتاب می‌­خوانیم که با روده‌­بر شدن پدربزرگ این عمل مادر تلطیف و قابل ستایش جلوه می‌­کند. وقتی رمان به میانه می‌­رسد، در طول مسیر که خانواده در شرایط سخت تصمیم‌­گیری قرار می‌­گیرند و مادر با بیرون کشیدن دسته جک از اتومبیل و چرخاندن آن در هوا حرف خود را با خشونت به کرسی می­نشاند. این خود توم است که بیش از همه شگفت زده می­شود:

«تا حالا مادر را اینطور خشمگین ندیده بودم. این سفر مادر را تغییر داده است.» در ادامه پدر به یاد شخصیت پرتنش مادر حتی پیش از ازدواجشان می­افتد و این نکته را به تومِ فراموشکارِ در لحظه زندگی کن یادآور می­شود. اما این فراموشی که به نظر نه تنها فراموشی توم بلکه فراموشی خود جان اشتاین‌بک هم هست بارها در ادامه داستان تکرار می‌­شود تا از مادر شخصیتی حمایتگر و فداکار در ذهن مخاطب بسازد.

به نظر می­رسد این سفر با یک تصمیم اشتباه و با بی­‌ملاحظگی به توانمندی‌­های اعضای خانواده شروع می‌­شود و آن نوع سرسپردگی به تصمیم مادر، خانواده را از هم می‌­پاشاند و در پایان هم این حماقت همچنان ادامه دارد.

اما چرا خواننده تحت تاثیر راوی داستان، شخصیت­ها را آنگونه که او توصیف می‌کند می­بیند؟ در اینجا باز به ویژگی‌های تفکر سریع بر می­گردیم.

  1. با نگاه اجمالی به جلد کتاب با این عبارت مواجه می­‌شویم: «چاپ 23، برنده جایزه ملی کتاب آمریکا و برنده جایزه پولیتزر»، نویسنده: «جان اشتاین‌بک» کمی که کنجکاو باشیم و جست و جوی کوتاهی از این نام داشته باشیم کشف می­کنیم: «او یکی از شناخته شده‌ترین نویسندگان قرن بیستم آمریکا و همچنین یکی از مهم‌ترین نمایندگان مکتب ادبی ناتورالیسم می‌باشد. از بهترین آثارش می‌توان به خوشه‌های خشم (۱۹۳۹) اشاره کرد. او به سبب خلق آثارش جایزه نوبل سال ۱۹۶۲ را برد.» در اینجا دانای کل داستان برای ما چنان معتبر خواهد شد که به راحتی دل به زاویه نگاه او خواهیم داد.
  2. در ابتدای داستان از زبان توم می­شنویم که «مردم از وراجی خوششون میاد، کیف می‌کنند.» شاید به این علت است که این رمان در چیزی حدود 750 تا 800 صفحه (بسته به قطع کتاب) روایت می­شود. طولانی بودن کتاب خواننده را به تندخوانی تشویق می­کند. عامل محدودیت زمانی و بارشناختی زیاد باعث می­شود تمرکز خواننده برای مقایسه دیالوگ­‌ها و کشف تناقضات کاهش پیدا کند.
  3. تصورات قالبی ما از فداکاری‌­ها، نادیده گرفته شدن­‌ها و مظلومیت‌­های تاریخی زنان، باعث می‌­شود روایت راوی از حمایت‌گری و فداکاری مادر بیشتر برایمان قابل قبول باشد تا شخصیت پرخاشگر و خودخواه او. با این تصور قالبی نسبت به زنان که آن‌ها قدرت تصمیم‌­گیری کمتری از مردان دارند، اقتدار و ثابت قدمی مادر در تصمیمش چنان برایمان خوشایند است که متوجه نیستیم که شخص تصمیم گیرنده باید مسئولیت تصمیمات خود را هم بپذیرد. تفکر به تصمیمات گذشته و پشیمانی از اخذ آن‌­هایی که پیامدهای ناگواری داشتند نه تنها نکوهیده نیست بلکه از بهترین روش‌­‌های یادگیری و اخذ تصمیم بهتر در آینده است. باز تصور قالبی ما از ارزشی که به انسجام نهاد خانواده می­دهیم باعث می­شود هر چه بیشتر دل به ارزش‌­های حرکت مادر بدهیم. در حالیکه گاهی برای حفظ خانواده به جای اصرار بر دور هم بودن فیزیکی نیاز است به امیال، آرزوها، توانمندی­‌ها و تصمیمات هریک از اعضا بها داد. چیزی که شاید در نگاه اول نوعی فردگرایی را به ذهن متبادر کند اما نتیجه آن معمولا انسجام بهتر خانواده است.

زنان، امروز به دنبال نگاهی غیر تبعیض‌آمیز هستند، نه تبعیض مثبت و نه منفی. نه دلسوزی و ترحم می‌خواهند و نه تحقیر و نادیده گرفته شدن. نه به دنبال کسب جایگاهی بالاتر و مقدس‌تر از مردان هستند به تعبیری که بهشت زیر پای مادران باشد.- و نه جایگاه پایین‌­تر اجتماعی و محدودیت‌­های حقوقی. چه مرد و چه زن به عنوان یک انسان باید بتواند برای خود تصمیم بگیرد و باید در مقابل تصمیمی که گرفته پاسخگو باشد. نگاهی که احتمالاً جایگاه انسانی زن را به او بر می­گرداند.

در پایان به نظر من در سراسر این داستان می‌توان پوشش ارزش‌­ها، نگرش‌­ها، برداشت­‌های شخصی و یکطرفه نویسنده را بر داده­‌های آن رویداد دید. به گونه‌ای که نویسنده در خلق اثر ادبی قوی ناکام مانده است چرا که او به جای تامل در تلخی‌­ها و ناکامی­‌های واقعی رویدادی که روایت می­‌کند، مهاجرت امریکایی‌­ها به ایالت‌­های غربی، به طور ناخودآگاه تصمیم‌­های اشتباه شخصیت‌های یک خانواده را که صرفاً در آن زمان و مکان بودند به تصویر کشیده است. همچنین می‌توان در سابقه زمانی که این اثر منتشر شده است جست و جو کرد و به این مهم پی‌برد که به دلیل نقدهای جدی که به این اثر شده، توجه جامعه ادبی و عموم مردم امریکا به آن جلب شده است. بعید نیست که صرفا بیان داستانی که مردم در آن زمان با آن ارتباط برقرار کردند چون به نوعی روایتگر خاطره جمعی آن‌ها است، این جوایز به این اثر تعلق گرفته باشد.

نظرات

نظر خود را بنویسید