این روزها همه می خواهند بروند!

این روزها همه می خواهند بروند!

ایام، ایام رفتن است.

با هر که رو به رو می شویم (به غیر از آنانی که وضعیت موجود را دوست دارند) یا در حال مهاجرت  هستند یا قصد رفتن دارند، یا می خواهند بروند اما به هر دلیل نمی توانند. (اما اگر بتوانند قطعا می روند)

دلیل برای رفتن و نماندن آنقدر زیاد است که دیگر پرسش «چرا می خواهی بروی؟» پرسشی از اساس بی معناست.

در واقع در این دوران پرسش «چرا باید ماند؟» بیشتر می تواند معنادار باشد تا پرسش «چرا باید رفت؟»

اما من هر بار که به این مقوله ی رفتن و مهاجرت فکر می کنم از خودم می پرسم «چرا نمانم؟»

پاسخ ها معمولا اینگونه است که زندگی در اینجا سخت تر است. بی نظمی و بی قانونی در ساختار ، حاکمیت ایدئولوژی و...

اما بعد پرسشی دیگر مرا درگیر خود می کند:

«پس بلاخره چه کسی باید بماند؟»

جواب به این پرسش اما کمی سخت تر است.

پس بلاخره چه کسی یا کسانی بشوند پلی برای آینده؟ برای آنکه چنین رنجی که بر ما رفت بر آن دیگران از راه نیامده نرود.

وقتی مقیاس تصمیم برای رفتن یا نرفتن را کمی بزرگتر از عمر خود در نظر می گیرم، می بینم که خب پس شاید بشود دلیلی برای ماندن داشت یا برای رفتن اما بازگشتن. دلیلی برای آنکه من را ببرد به آن سو که شاید بشوم همان پل که بعد از عبور از آن جهانی تازه تر را بتوان تجربه کرد.

جهانی که از آنِ  ماست. جهانی که برآمده از  این نقطه ی مکانی و تاریخی  است. جهانی که به فهم «ما» در آمده است.

«ایران» نه به مثابه یک حکومت یا مرزی سیاسی بلکه به مثابه تجربه ای زیسته، به مثابه نحوه ای از بودن در ابعادی به دارازای تاریخش و وسعت جغرافیای اش.

ایرانی که اکنون نیاز دارد که بازخوانده شود، باز نوشته شود و مفاهیمی که باید از این تجربه ی زیسته سر ریز کند.

چیزی مرا به ماندن وا می دارد. یا به رفتن اما دوباره بازگشتن.

ندایی که تمنای گفته شدن و  شنیده شدن دارد. داستانی که ابتدا آن را باید برای خود خواند و آرزوی گشودن دریچه ای  که از آن  «من»،«ما» است.

شاید این متن، متنی آرمانی به نظر بیایید.

می دانم.

اما باور کنیم مردمان سرزمین هایی که برای برای مهاجرت انتخاب می کنیم،  رویا و  آرمانی در سر پروراندند  در آن روز که برایشان غیر ممکن به نظر می رسید.

 

 دوباره به این پرسش مهم بیاندیشیم:

« پس بلاخره چه کسی باید بماند؟»

 

 

 

 

نظرات

نظر خود را بنویسید