تراپی

تراپی

امروز صبح با اضطرابی وحشی از خواب بیدار شدم. ساعت ۱۱ باید خودم را می‌رساندم به جایی که ۲ سال است شده پناه بی‌پناهی‌های من. بله قرار تراپی داشتم. چه‌کسی جز یک تراپیست خوب می‌توانست آن اضطراب وحشی را که به جانم افتاده بود را تسکین دهد.
زودتر از وقت مقرر رسیدم به همان ساختمان آجری مورد علاقه‌ام. پله‌ها را دو تا یکی بالا رفتم و خودم را با شدت روی صندلی سیاه رها کردم. انتظار. تیک‌تاک وحشتناک ساعت بی‌قرارم می‌کرد، منتظر شنیدن صدای زنگی بودم که اعلام می‌کند. بیا داخل. بیا و از هرچیز و هرکس که لبریز شدی خودت را خالی کن. صدای زنگ بلند شد. همان صورت خوش‌روی همیشگی دعوتم کرد بنشینم روی صندلی رو به رویش، چشم در چشم. از شدت تنگی‌نفسی که می‌دانستم حاصل همان اضطراب صبح بود، توانایی حرف زدن نداشتم. به آرامش دعوتم کرد.
خب بگو چه خبر.
آماده انفجار بودم، ولی بعد از ۲ سال خوب یاد گرفته‌ام چطور جلوی برون‌ریزی وحشیانه را بگیرم و با آرامش هرچه که داشت مغزم را می‌جوید را بازگو کنم. هرچه گفتم بماند برای خودم و خودش، چرا که بازگو کردنش چیزی جز یک مشت سانتیمانتالیسم را در بر ندارد‌. بهتر است گفته باشم و شنیده باشد، و گفته باشد چه کنم.
نهایتش بریدن و رها کردن دوباره است، احساسم را پرت کرده‌ام در ناکجاآباد، روح و جان ترمیم شده‌ام باز زخم خورده است، شاید گمان بی‌خود می‌کرده‌ام که بازسازی شده‌ام، شاید امید واهی به دلم راه داده باشم. هرچه هست این است که نیستم، راستش را بخواهی هستم، ولی نه آن‌گونه که تو فکر می‌کنی. ترجیح می‌دهم این روزها قهوه‌ای دم کنم لم بدهم روی مبل و بعدش سیگار بکشم و الکی بگویم «آخیش چقدر همه‌چی خوبه». یک مسکِن مقطعی.
گرچه خودم خوب می‌دانم مسکِن واقعی چیست. مسکنِ غرق‌شدن در خیال خوشِ دی آن سال است که کاش کِش آمده بود تا به امروز، تا اکنون .
اما افسوس.‌..
خلاصه این‌که هستم، اما نیستم. کاش پیدایم نکنی.

نظرات

نظر خود را بنویسید