جورج اورول یک‌بار گفته بود که اگر زمان نوشتن ۱۹۸۴ آن‌قدر مریض نبود، کتاب تا این اندازه تیره‌وتار نمی‌شد. اما حقیقت این است که دوره پس از جنگ بریتانیا آن‌قدر تیره‌وتار بود که اگر اورول هم مریض نبود، کتاب جور دیگری نوشته نمی‌شد. به گفته خود اورول، در آن دوران هیچ کس امیدی به آینده نداشت. در آن دوران بی‌دل و دماغی، اورول به چشم دوستان‌اش زار و نزارتر از همیشه به‌نظر می‌رسید. همسرش در یک عمل جراحی جان باخته بود و اورول باید تغییری در شیوه زندگی‌اش می‌داد.
او همیشه آرزو داشت مدتی را دور از اغیار در جزیره جورا در اسکاتلند بگذارند؛ جایی که کمتر از سیصد نفر سکنه داشت و یکی از دوستان‌اش عمارتی به‌نام بارنهیل در آن جا داشت و عمارت نیاز به مستاجری داشت که آن را از مخروبه شدن نجات دهد. زمان ایده‌آل فرا رسیده بود، پس اورول و خواهرش ماه مه ۱۹۴۶ لندن را به مقصد جورا ترک کردند. جورا همان جایی‌ست که جادوی این رمان شکل گرفت. اورول در هیئت مردی مریض و مغموم بالای صخره‌ای متروک کتابی نوشت که با نوشتن‌اش خودش را هم به کشتن داد. دست هیچ بنی‌بشری به این خانه نمی‌رسید، خانه تلفن نداشت و گذر پستچی هم سال تا سال به آن جا نمی‌افتاد. به منابع آب و سوخت خانه هم نمی‌شد اعتماد کرد. نزدیک‌ترین بیمارستان در شهر گلاسکو بود که یک تاکسی، دو قایق، یک اتوبوس و یک قطار فاصله داشت. با این حال، اورول عاشق آن جا شده بود، به‌خصوص بعد از این که پسرش همراه با خانمی از راه رسید که کارهای خانه‌اش را انجام می‌داد. جورا هوای تازه و خانواده و داستان را برایش فراهم کرده بود؛ همان چیزی که همسرش در وصیت‌‌نامه‌اش توصیه کرده بود.
اورول شروع کرد به کاشتن درختان میوه و سبزی‌کاری، شکار خرگوش و خرچنگ و ماهیگیری و کار روی رمان‌اش را شروع کرد. حال‌اش که خوب بود، در اتاق‌نشیمن می‌نشست، وگرنه در همان رخت‌خواب شروع می‌کرد به تایپ کردن، در اتاقی که دود سیگار مه‌آلودش کرده بود. اورول زمستان در حالی به لندن بازگشت که هوای پایتخت مثل سیبری سرد شده بود، به‌مراتب سردتر از جورا و همین کار دست ریه‌های نویسنده داد. اورول آوریل دوباره با پسرش به جزیره برگشت. برف‌ها در حال آب شدن بود و باغ خانه پر از عطر نرگس. تا نزدیک پایان ماه مه، اورول یک‌سوم کتاب را نوشته بود. پاییز که شد، سلامتی اورول رو به وخامت گذاشت. به‌اش گفتند بهتر است به آفریقای جنوبی و مثلا کنیا برود، اما نتوانست. همه سال را بیمار بود و از قبل هم ترکه‌تر شد. اما مثل کله‌خر‌ها زیر بار دیدن دکتر هم نمی‌رفت و به‌جاش به نوشتن رمان ادامه داد، چون فکر می‌کرد  یدن دکتر همان و کنار گذاشتن رمان همان.
اورول نوشتن اولین دست‌نویس رمان را نوامبر همان سال در بستر تمام کرد. چیزی به کریسمس نمانده بود و بنا به توصیه پزشک‌اش برای معالجه به بیمارستانی نزدیک گلاسکو رفت و نتوانست تا هفت ماه دیگر به جورا و به سراغ رمان‌اش برگردد. اورول نزد دوستی اعتراف کرد که انگار کارش تمام است. سل هر دو ریه‌اش را درگیر کرده بود. اواخر ژوییه مرخص شد. به جورا برگشت و بازنویسی رمان را خط به خط از سر گرفت. دوران نقاهت‌اش با تمام شدن تابستان پایان گرفت و سلامت‌اش دوباره در پاییز به سراشیبی افتاد. نسخه نهایی که در ماه نوامبر تمام شد، اورول از یکی از دوستان‌اش خواست ماشین‌نویسی برای‌اش پیدا کند که به جزیره بیاید و دست‌نوشته‌های خرچنگ‌قورباغه‌اش را تایپ کند. اما انگار تایپیست‌ها عجله‌ای نداشتند و صبر اورول هم به‌سر آمده بود. خودش شروع کرد به تایپ کردن و انگار که بخواهد خودش را شکنجه کند، چهار هزار کلمه در روز تایپ کرد، هفت روز هفته. بین آن تب و لرز و سرفه‌های ممتد، صاف در رخت‌خواب‌اش می‌نشست و تا جایی که جان در بدن داشت تایپ می‌کرد. هفته اول دسامبر، آخرین کلمه‌ها را هم تایپ کرد، رفت طبقه پایین و آخرین شیشه شراب خانه را تا ته سر کشید. بعد دوباره برگشت به رخت‌خواب و از پا درآمد.
دوم ژانویه ۱۹۴۹، اورول جورا را برای آخرین بار به مقصد آسایشگاهی برای مسلولان ترک کرد. برای‌اش مثل شکنجه بود جایی را که سرشار از زندگی بود ترک کند. خودش می‌گفت، «این جا همه چیز در حال شکفتن است، جز من.» خوشبختانه دست‌نوشته احتیاج به بازنویسی دیگری نداشت که اگر هم داشت، اورول دیگر جان‌اش را نداشت. در طول فوریه و مارس نسخه‌های تایپ شده را در آسایشگاه غلط‌گیری کرد. فهرستی از اسامی دوستان و هم‌دوره‌ای‌هایش فراهم کرد تا کتاب را زودتر برای‌شان بفرستد، از جمله آلدوس هاکسلی و هنری میلر. هارکورت بریس، ناشر آمریکایی اورول از جی ادگار هوور، رییس اف‌بی‌آی، خواسته بود تا یادداشتی برای پشت‌جلد کتاب بنویسد. هوور نه‌تنها این کار را نکرد که پرونده‌ای برای اورول باز کرد. همان روزها اورول درخواست کرد صادقانه به‌اش بگویند چه‌قدر دیگر وقت دارد. گفتند اگر می‌خواهد واقعا زنده بماند، باید دست‌کم یک سال از نوشتن دست بکشد. خبر غم‌انگیزی بود، این که دست به کاری نزند جز خواندن، جدول حل کردن و نامه‌نگاری‌های مملو از شوخی و غیبت و تحلیل‌هایی که راه به جایی نمی‌برد. رمان که چاپ شد آن را با زلزله قیاس کردند. 
جان دوس پاسوس نامه‌ای به اورول نوشت و اعتراف کرد شب‌ها کابوس صفحه سخنگو را می‌بیند و ایی‌ام فورستر گفت، یک‌سره خواندن این رمان کاری دهشتناک است. تا آن وقت دیگر شرایط جسمانی اورول تکان‌دهنده شده بود. دوم سپتامبر، اورول به بیمارستانی در لندن رفت. دوستان‌اش دیگر شک داشتند بتواند بیمارستان را ترک کند. انگار دیگر امیدی به بهبودی‌اش نبود. یکی از دوستان‌اش می‌گفت مثل گاندی پوست و استخوان شده است. اورول هنوز از حرف زدن درباره کتاب و سیاست لذت می‌برد، اما فکر و ذهن‌اش بیشتر به گذشته برمی‌گشت و سفرهایی که کرده بود و جوری از آن‌ها حرف می‌زد که دوستان‌اش تا آن موقع نشنیده بودند. روز کریسمس صورت اورول نه نشانی از قبول شرایط‌اش داشت و نه در آن آرامشی دیده می‌شد. دوستی می‌گفت خشمگین بود، انگار از راه رسیدن مرگ اعصاب‌اش را به‌هم ریخته بود. اورول تصمیم گرفت آسایشگاهی را در سوییس امتحان کند. هلی‌کوپتری رزرو شد و قرار شد لوسین فرویدِ نقاش هم در حکم پرستار همراهی‌اش کند. خواست چوب ماهیگیری‌اش را هم به بیمارستان برسانند که با خودش ببرد و در دریاچه‌های آلپ ماهیگیری کند. اما مرگ امان‌اش نداد، رگی در ریه‌اش ترکید و اورول از خون‌ریزی جان باخت. مراسم خاک‌سپاری در شمال لندن انجام شد.
روی سنگ‌ یادبودش نام اصلی‌اش، اریک آرتور بلر، درج شده بود و تاریخ تولد و مرگ‌اش. اورول با شهرتِ رمان آخرش فقط ۲۲۷ روز زندگی کرد.