همه‌جا آتش‌های خُرد

  • نویسنده: سلست اینگ
  • مترجم: محمدمهدی قاسملو
  • ناشر: کتاب کوله‌پشتی
  • قطع: رقعی
  • نام انگلیسی: Little Fires Everywhere
  • تعداد صفحات: 358 صفحه
  • سال انتشار: 2017

دسته‌بندی موضوعی: ادبیات
گروه کتاب: رمان


داستان با یک تراژدی شروع میشود؛ آتش گرفتن خانه ریچاردسون ها. خانوده ریچاردسون نمونه کامل یک خانواده ایده آل هستند. والدین تحصیل کرده و موفق، پدر وکیل و مادر روزنامه نگار. چهار فرزند نوجوان، لکسی فرزند ارشد خانواده دختری امروزی، تریپ فرزند دوم پسری ورزشکار و جذاب، مودی فرزند سوم پسری باهوش و گوشه گیر و ایزی فرزند چهارم ودختری شیطان و مشکل ساز که خیلی زود میفهمیم که خانه را او آتش زده و از شهر فرار کرده. ریچاردسون ها خانه ای بزرگ در محله ای خوب از شهر شیکرهایتس دارند که در نظر اهالی این شهر یک نمونه آرمانشهر با طراحی منحصربفرد است، شهری آرام و به دور از هرگونه جنجال و هیجان. خانم ریچاردسون خانه ای دیگر در شهر دارد، ارثیه ای خانوادگی در یکی از محلات قدیمی شهر، که آن را به میا وارن و دختر 15 ساله اش پرل، اجاره داده است. 
و داستان فلش بکی است به یک سال گذشته که از ورود خانواده وارن ها به شهر آغاز میشود و با آتش گرفتن خانه به پایان میرسد. 
میا وارن یک عکاس هنری است که با دخترش زندگی میکند و بدلیل سبک کاری اش مدام در سفر است و هر سال در یک شهر زندگی میکند، در واقع آنقدر در شهری نمیماند که خود و دخترش به چیزی و کسی وابسته شوند. اما اینبار به دخترش قول داده که در شیکرهایتس ماندگار شوند. و اینگونه است که پرل در مدرسه خیلی زود با مودی دوست میشود و پایش به خانه ریچاردسون ها باز میشود. جایی که با سبک زندگی خاص و مرفه آنها آشنا میشود چنان شیفته آن میشود که هر روز به بهانه ای سعی میکند با مودی به خانه شان برود.
در میانه کتاب خانواده مک کلا ها دوستان قدیمی ریچاردسون ها وارد داستان میشوند. خانواده ای که بچه ای چینی را به فرزندی قبول کرده. کودکی که در ایستگاه آتش نشانی رها شده بود و دولت حضانت او را به این خانواده داده. اما قبل از اینکه مک کلاها بتوانند این واقعه را جشن بگیرند مشخص میشود کودک متعلق به یک مهاجر چینی است که بدلیل مشکلات اقتصادی مجبور شده کودک را رها کند، ولی حالا میخواهد کودکش را پس بگیرد. 
داستان ازینجا سمت و سویی دیگر میگیرد. کشمکش بین مادر کودک و مک کلا ها، تبدیل به کشمکش بین دو خانواده ریچاردسون (آقای ریچاردسون وکیل مک کلاها شده) و وارن (میا همکار مادر کودک است و او از طریق میا از وجودش کودکش باخبر شده). و در نهایت بحثی درباره این واقعه صورت میگیرد که کل شهر را تحت تاثیر قرار میدهد. 
نویسنده سعی میکند بیطرفی را حفظ کند و برای هر دو سمت داستان استدلال هایی می آورد.در ادامه بحث ابعاد گسترده تری به خود میگیرد و مسئله نژادی، مادر بودن، حق حضانت، اخلاق، مسائل مربوط به مهاجرها، نحوه دخالت قانون و در واقع بنیاد خانواده را دربرمیگیرد.
در این میان خصومت خانم ریچاردسون با میا هم باعث میشود ابعاد دیگری از شخصیت آنها روشن شود که خواننده را تحت تاثیر میگذارد. و در آخر مشخص میشود که همین خصومت ریشه ایجاد آتش سوزی ابتدای داستان است.
*
کتابِ خوب و پرکششی است و راحت خوانده میشود. داستان و مسئله ای که به آن میپردازد در جهان امروز موضوع مهمی است. شخصیت پردازی ها دقیق و عمیق است (البته شخصیتهای مرد داستان چندان نقشی ایفا نمیکنند!) و در واقع نویسنده مطلب ناگفته ای باقی نمیگذارد.
راوی کتاب دانای کل و سبک کتاب رئالیسم است

کلمات کلیدی

مطالب مرتبط

بریده‌های کتاب

وقتی زمستان شد، میا تقریبا هرهفته جدیدترین عکس‌هایش را می‌آورد و به پائولین نشان می‌داد. درباره‌ی این عکس‌ها خیلی حرف می‌زدند ‌پائولین کاری کرد که آگاهانه کار کند و برای هر عکسی توضیح داشته باشد ... مرتب می‌گفت «هیچ‌چی تصادفی نیست.» این ورد زبانش بود، چه در عکاسی و چه در زندگی واقعی. در خانه‌ی پائولین و میا هیچ‌چیز ساده نبود. در خانه‌ی پدر و مادرش، همه‌چیز یا خوب بود یا بد، یا درست بود یا غلط، یا مفید بود یا بی‌فایده. هیچ‌چیز میانه‌ای وجود نداشت. اما در اینجا همه‌چیز نوانس داشت؛ همه‌چیز یک جنبه‌ی پنهان یا عمق دیده‌نشده داشت. همه‌چیز ارزش آن را داشت که با دقت بیشتری دیده شود