شاهرخ مسکوب

روزها در راه

1984/08/07
دیشب «پ-ی» پیش من بود. حالش بد است. حال همه بد است، همه سرگردان، همه نگران فردا، پول‌دار و بی‌پول پای هیچ‌کس جایی بند نیست؛ در تاریکی، بی‌جائی، در بی‌راه، در مه و دودی که راه را در یک قدمی محدود می‌کند، رها شده‌اند، بهت‌زده و منتظر درجا می‌زنند. صبح روز بعد مثل غار دهان باز کرده، خمیازه می‌کشد، از فرط خستگی، ملال و دل‌مُردگی بیدار نمی‌شود و خوابزدگی و کابوس را مثل جاده‌ی پهن و فشارنده‌ای جلوی پای همه باز کرده؛ یگانه جاده‌ی ضروری که رفتن روی آن ناچار و ناگزیر است، زمان که می‌گذرد ما را به‌روی آن می‌راند. همه در انتظاری پوچ فلج شده‌اند. بدون این‌که چیزی ببینیم آینده را نگاه می‌کنیم، می‌خواهیم با تیرِ نگاه دیوارِ کوری را سوراخ کنیم که می‌دانیم در آن طرفش چیزی نیست، منظره‌ای، دیدگاهی برای چشم وجود ندارد، ابهام و آشفتگی و نومیدی است، کابوس است.

صفحه‌ی: 200