در نفس آب


محمد مختاری

1
گاهی پرنده‌ای که برآید
بر انحنای مغرب و تا لحظه‌ای بیاراید
از ارتفاع دریا چشمانت
        لغزیده و فرو افتاده باشد.
گاهی سفینه‌ای که بیاویزد در افق
و تا که دستی برآوری و آوایی
بیدداری دمنده‌ی موجی صدای دشوارت را محو کرده باشد.

دلواپس نگاهِ به هز سو کشیده‌ات
خورشید مانده است مماس بر آب.
و هاله‌ی بنفشی دلتنگ
در سایه‌هایی دریایی.

2
هر سوی آدمی که بایستی
بالی گشوده بر نفس آب دارد.

سیل پرندگان مذاب
از انتهای ظلمن می‌آید
تا آسمان و آب قرار یابند بر هم.
و ماه تا که خیمه می‌زند
خون از اشکاف ظلمت بیرون زده است.

3
چشمی شکفت و دریا
در تاب‌های رویا تابید.
عالم فرو شد
        در خواب عشق
تا سربرآورد از بیداری.

4
گاهی چنان که قاره‌ای در میان‌مان گسترده باشد
پوشیده از درختانی استوایی
بی‌آنکه آفتاب این سو و آن سویش را دریابد.
گاهی چنان تلاقی دو دریا
وهم شکفته سایه‌ی تردید را به هم کوبد.
آمیزه‌ی تلاطم و تسلیم
شوقی در اتحادی جوشان
صوتی بلند بشکفد اما در آرامش
شوق  زلال خود را دریابد آب.

5
عشق از من است و من
از خواب‌های ماه که بر اقیانوس رها گشته‌ام.
هرجا که رفتم آمد و هر جا که رفت رفتم.
هرگز رها نگشت و رهایم نکرد.
و ذره‌های سرخ
        بر انحنای رویا می‌دمند
تا خاطر زمین را تسکینی یابند.

6
با چشم باز رویایی دیده‌ام.
با چشم باز در آب غوطه خورده‌ام.
و آب لایه‌لایه برافروخته‌ست
در پرده‌های شسته‌ی چشم.

زهدان هنوز تازه پذیرا شده‌ست
کز تاب‌تاب رویا روشن می‌گردد.
این نطفه آدمی را
در گردشی معاینه می‌بیند.
آرام پرده‌های افق را پس می‌زند
تا پرده‌های دیگر را بگشاید.

7
ابری میان خاطره‌ام ایستاده است
تا بال تابناکت را تاریک کند.
انکار عشق سانحه‌ی آدمی‌ست که از سایه‌ی جهان به هراس افتاده باشد.
چشمی که بر کرانه‌ی وحشت گشوده است
در منظرش مهابتی می‌اندوزد کز آب
        آئینه‌ای سیاه برمی‌آورد.

8
بیرون کهکشان خبری نیست
و آب سرنوشت سزاوار ماست
تا هرچه می‌روی عطش افزون شود.

دریا همیشه دریایی در پیش دارد.

9
بر عرشه‌ی هزار هزاران کشتی
پیراهنی به بوی گل آغشته است و می‌دمد در باد.
و چشمی از درونش تابان.
عشق آمدده‌ست تا لنگرها بردارد
و برکشد شراع در تمام بنادر.

دفتر: سحابی خاکستری