باغ من


مهدی اخوان‌ثالث (م.امید)

به: یدالله قرائی
به یاد آن «گذشته‌ی» خوب

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با پوستین سرد نمناکش.
باف بی‌برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش.

ساز او باران، سرودش باد.
جامه‌اش شولای عریانی‌ست.
ور جز اینش جامه‌ای باید،
بافته بس شعله‌ی زر تارِ پودش باد.

گو بروید، یا نروید، هرچه در هرجا که خواهد، یا نمی‌خواهد.
باغبان و رهگذاری نیست.
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست.

گر ز چشمش پرتو پرمی نمی‌تابد،
ور به‌روش برگِ لبخندی نمی‌روید؛
با بی‌برگی که می‎گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه‌های سر به گردونسای اینک خفته در تابوتِ پستِ خاک می‌گوید.

باغ بی‌برگی
خنده‌اش خونی‌ست اشک‌آمیز.
جاودان بر اسبِ یال‌افشانِ زردش می‌چمد در آن
پادشاه فصل‌ها، پاییز.

دفتر: زمستان