بفرمایید بنشینید


بیژن نجدی

تقدیم به حیدر مهرانی

حتی نیست
ستونِ شن برشانه‌هایِ برف‌گرفته‌ی زاگرس
که تکیه کند بارانِ سرزمین من،
و نیمکتی بر البرز
که بنشیند گاهی ابر.
پس
صندلی گذاشته‌ام در بالکن
دست‌های باران در دستم سرد،
بفرمائید بنشینید بارانِ بالا بلند من
قالیچه انداخته‌ام زیر پاهایت،
بر سقف پشتی گذاشته‌ام،
بالش
که تکیه کنی، با تو هستم ابر
خب حالا حرف بزنیم
آن بالا چه می‌گذرد؟
فرشتگان خوب‌اند؟
شنیده‌ام خورشید پیر شده،
راستی ماه چه کار می‌کند؟
سه-چهار شبِ پیش همین طرف‌ها بود
پشتِ شاخه‌ی انجیر و در آغوش درختِ حیاط من.
شما هم سنگ‌ها را می بینید،
این سنگ‌های آسمانی و تکه‌های شهاب؟
شاید منظومه‌ای آنجاست که شلیک می‌کند به منظومه‌ی دیگر،
ستاره‌ای دیده‌اید سوگوارِ ستاره‌ها
با نعش ستاره‌ای بر دست؟
نه؟  اصلاً؟ هیچ؟
پس نگاه کنید به قاره‌های ما،
به سرنوشت خاک،
خواهش می‌کنم نگاه کن باران!
ببین با تو هستم ابر!
پیش از آنکه راهی سفر بشوید
از رویای من تا زاگرس
از دست‌هایم تا البرز