زمزمه ها


محمدرضا شفیعی کدکنی (م.سرشک)

1
ای نگاهت خنده‌ی مهتاب‌ها
بر پرند رنگ‌رنگ خواب‌ها

ای صفای جاودان هرچه هست:
باغ‌ها، گل‌ها، سحرها، آب‌ها

ای نگاهت جاودان افروخته
شمع‌ها، خورشیدها، مهتاب‌ها

ای طلوع بی زوال آرزو
در صفای روشن محراب‌ها

ناز نوشین تو و دیدار توست
خنده‌ی مهتاب در مرداب‌ها

در خرام نازنینت جلوه کرد
رقص ماهی‌ها و پیچ و تاب‌ها.

2
خنده‌ات آیینه‌ی خورشیدهاست
در نگاهت صد هزار آهو رهاست

میوه‌ای شیرین‌تر از تو کی دهد
«باغ سبز عشق کو بی منتهاست»

برگی از باغ سخن‌هات ار بود
هستی صد باغ و بارانش بهاست

پیش اشراق تو در لاهوت عشق
شمس و صد منظومه‌ی شمسی سهاست

در سکوتم اژدهایی خفته است
که دهانش دوزخ این لحظه‌هاست

کن خموش این دوزخ از گفتار سبز
کان زمرّد دافع این اژدهاست.

3
در نگاه من، بهارانی هنوز
پاک‌تر از چشمه‌سارانی هنوز

روشنایی بخش چشم آرزو
خنده‌ی صبح بهارانی هنوز

در مشام جان به دشت یادها
یاد صبح و بوی بارانی هنوز

در تموز تشنه کامی‌های من
برف پاک کوه‌سارانی هنوز

در طلوع روشن صبح بهار
عطر پاک جوکنارانی هنوز

کشت‌زار آرزوهای مرا
برق سوزانی و بارانی هنوز.

4
نای عشقم، تشنه‌ی لب‌های تو
خامشم دور از تو و آوای تو

همچو باران از نشیب درّه‌ها
می‌گریزم خسته در صحرای تو

موجکی خردم به امیّدی بزرگ
می‌روم تا ساحل دریای تو

هو کشان همچون گوزن کوه‌سار
می‌دوم هر سوی، ره پیمای تو

مست همچون برّه‌ها و گلّه‌ها
می‌چرم با نغمه‌ی هی‌های تو

مستم از یک لحظه دیدارت هنوز
وه چه مستی‌هاست در صهبای تو!

زندگانی چیست؟ ـ لفظ مهملی
گر بماند خالی از معنای تو.

5
عمر از کف رایگانی می‌رود
کودکی رفت و جوانی می‌رود

این فروغ نازنین بامداد
در شبانی جاودانی می‌رود

این سحرگاه بلورین بهار
روی در شامی خزانی می‌رود

چون زلال چشمه‌سار کوه‌ها
از بر چشمت نهانی می‌رود

ما درون هودج شامیم و صبح
کاروان زندگانی می‌رود.

6
در شب من خنده‌ی خورشید باش
‌آفتاب ظلمت تردید باش

ای همای پرفشان در اوج‌ها
سایه‌ی عشق منی جاوید باش

ای صبوحی بخش می‌خواران عشق!
در شبان غم صباح عید باش

آسمان آرزوهای مرا
روشنای خنده‌ی ناهید باش

با خیالت خلوتی آراستم
خود بیا و ساغر امید باش

دفتر: زمزمه‌ها