جشن تولد او


نِزار قبانی

دعوت نامه‌ای از دست او به من می‌رسد
و می‌لرزد
-قربان آن دست!-
چنین نوشته شده: جشن تولدم روز یکشنبه است.
*
سن او چیست؟
اگر بگویم، عدد در چهره‌ام آواز خواهد خواند.
اگر یک ثانیه‌ی آن را
به من ببخشد، اعصار از آن خواهد زاد؛
و در پاره‌ای از عمرش
ابدیّت قرار دارد.
*
چه می‌پنداری؟
اگر فردا برسد،
و پرده‌ی تیرگی کنار برود،
و گل آورندگان پیش آیند و منظره زیبا شود،
یعنی گل باشد و شیرینی و من،
آنگاه دست و پایم را گم می‌کنم.
*
وقتی روز یکشنبه فرا رسد،
با چه هدیه‌ای بروم؟
با انگشتری؟
با دسته گلی؟
بعید است. من از دیگران تقلید نمی‌کنم.
*
آیا کسی نیست مرا راهنمایی کند،
چه کنم... و چه فراهم آوردم،
از برای جشن فرخنده‌ی او؟
آیا دسته‌ای از گل نرگس،
یا ستاره‌ای ساکن در وطنم،
به او هدیه دهم؟
خداوندا! از برای او چه کم است!
*
چه‌کسی از تاکستان‌های مشرق زمین،
از ماه سوخته،
هدیه‌ای انتخاب می‌کند:
عطردانی با رایحه‌ای بی‌نظیر،
تنگی سحرآمیز،
که آفریننده‌اش آفریده نشده...؟
تا فردا آن را
برایش ببرم.
خداوندا! از برای او چه کم است!
*
اگر فرقدان،
و در و زمرد از آن من باشد،
از همه‌ی آن‌ها
سینه‌بندی از برای سینه‌اش،
و دست‌بندی از برای ساعدش می‌سازم:
هدیه‌ای کوچک،
که همه‌ی روح مرا نزد او ببرد.
شاید
وقتی آن را
فردا برایش ببرم
خوشحال شود.
ای روز یکشنبه‌ی دل‌خواه.