از زخمِ قلبِ آبائی


احمد شاملو

دختران دشت!
دختران انتظار!
دختران امید تنگ
در دشت بی‌كران،
و آرزوهای بی‌كران
در خُلق‌های تنگ!
دختران خیال آلاچیق نو
در آلاچیق‌هائی كه صد سال! ـ

از زرهِ جامه‌تان اگر بشكوفید
باد دیوانه
یال بلند اسب تمنا را
آشفته كرد خواهد...
*
دختران رود گِل‌آلود!
دختران هزار ستون شعله به تاق بلند دود!
دختران عشق‌های دور
روزِ سكوت و كار
شب‌های خستگی!
دختران روز
بی‌خستگی دویدن،
شب
سرشكستگی! ـ
*
در باغ راز و خلوت مرد كدام عشق ـ
در رقص راهبانه‌ی شكرانه‌ی كدام
آتش زدایِ كام
بازوان فواره‌ئی‌تان را
خواهید برفراشت؟
*
افسوس!
موها، نگاه‌ها
به‌عبث
عطر لغات شاعر را تاریك می‌كنند. 

دختران رفت‌وآمد
در دشت مه‌زده!
دختران شرم
شبنم
افتادگی
رمه! ـ
از زخم قلب آبائی
در سینه‌ی كدام شما خون چكیده است؟
پستان‌تان، كدام شما
گل داده در بهار بلوغش؟
لب‌های‌تان كدام شما
لب های‌تان كدام
ـ بگوئید! ـ
در كام او شكفته، نهان، عطر بوسه‌ئی؟

شب‌های تار نم‌نم باران ـ كه نیست كار ـ
اكنون كدام یك ز شما
بیدار می‌مانید
در بستر خشونت نومیدی
در بستر فشرده‌ی دلتنگی
در بستر تفكر پر درد رازتان
تا یاد آن ـ كه خشم و جسارت بود ـ
بدرخشاند
تا دیرگاه، شعله‌ی آتش را
در چشم بازتان؟
*
بین شما كدام
ـ بگوئید! ـ
بین شما كدام
صیقل می‌دهید
سلاح آبائی را
برایِ
روزِ
انتقام؟


آبائی دبیر ترکمنی بود که نیمه‌های دهه‌ی 20 در گرگان به ضرب گلوله کشته شد. شبی که قرار بود عوامل مبارز نماشنامه‌ای را بر صحنه آورند ناگهان فرماندار وقت دستور ممانعت از اجرای نمایش را صادر کرد، کار به اعتراض و دخالت پادگان کشید، درگیری شدت یافت و آبائی مورد اصابت گلوله قرار گرفت و درجا به قتل رسید.
در چاپ‌های زمان شاهِ این شعر، این نام برای جلوگیری از سانسور به «آمان جان» تغییر یافت و خود او قهرمان اساطیری در یکی از افسانه‌های ترکمنی معرفی شد.

دفتر: هوای تازه