ستوه


محمد مختاری

پیشانی کبودم را
بر روی آفتاب نخواهم گشود،
و پلک‌های سرخ پریشانم را
بر آبشار و چشمه فرو خواهم بست.

با شرم ساقه گسترم ای کوه‌ها فرو ریزید
و آتش مذاب زمین را
بر معبد عفونت طاعونیم
        بیفروزید.

من همچنان به پیری این سرزمین
خو کرده‌ام
و لاشه‌ام سرایت گندیدن است.
توفان و سیل و دود و حریق
بس نیست،
راهی به آب‌های جهان
        بگشایید.

آه آن‌چنان به خویشتن افتاده‌ام
که بازوانم دیگر
بازو نه، رشته‌های نیاز
        و آز بی‌فرجامی‌ست
که صبح و شامی را پیوند می‌دهد،
وز معبر زمانی پلی می‌بندد
تا امن، تا حقارت.
کاش این زمان به راه نفس سرب و سنگ
        می‌روئید.

این چشم روزگاری
بازی به تیزبینی خورشید بود،
و این دست روزگاری
تیغی به روشنائی آئینه.
در کوچه و خیابان
        اینک
اندام‌های کور و کدر موج می‌زند.
آه این گروه بی ثمر
        از خویش
آگاه نیست،
و شانه‌هایش
در زیر سنگ و آهن و آوار
        می‌ترکد،
در چشم و جان و گوش دلش رخنه کرده‌اند،
و در گلویش
زهری چکانده‌اند
        که تار آوایش را
خشکانده است،
و رشته‌های اعصابش را
سوزانده است.

بعد از کدام قرن بر این دشت
        ساقه‌ای می‌روید
و ناله‌های زمین را
در باد می‌پراکند؟
 

دفتر: بر شانه فلات