مردان اندیشه

مردان اندیشه

پدیدآورندگان فلسفه معاصر


مردان اندیشه نام مجموعه‌ای تلویزیونی است که از 1975 تا 1977 در تلویزیون بی‌بی‌سی ساخته شد و در آوریل 1978 به نمایش درآمد. این برنامه شامل دو فصل و سی قسمت بود که در هر قسمت برایان مگی مجری برنامه با یکی از بزرگان فلسفه درباره‌ی مسائل معاصر فلسفی گفت‌وگو می‌کند. هدف این برنامه‌ها آشناکردن مخاطبانی جدید و وسیع‌تر با مرحله‌ی کنونی بحث در پاره‌ای از جالب‌ترین شاخه‌های فلسفی و تحولات اندیشه در قرن بیستم بوده. این گفت‌وگوها بعدها تبدیل به دو کتاب «مردان اندیشه» و «فلاسفه بزرگ» شدند که توسط عزت‌الله فولادوند ترجمه و منتشر شده است. شبکه‌ی چهار سیما 12 برنامه از فصل اول این مجموعه را دوبله و پخش کرد، که در زیر نسخه‌ی صوتی این برنامه‌ها را می‌شنوید.


از مقدمه‌ی کتاب:
هدف من آشنا کردن مخاطبانی جدید و وسیع‌تر به مرحله‌ی کنونی بحث در پاره‌ای از جالب‌ترین شاخه‌های فلسفه بوده است. این کار ایجاب می‌کرده چهارگونه موضوع مختلف با هم جمع شوند. نخست و از همه آشکارتر، پاسخ به این پرسش‌ها که: افراد سرشناس اکنون کیستند، چه می‌کنند، و چرا آن‌چه می‌کنند مهم است؟ دوم، نگاهی به آن دسته از مکتب‌های فکری - مانند مکتب فرانکفورت و اگزیستانسیالیسم و فلسفه‌ی تحلیل زبان - که هنوز ادامه دارند. سوم، نگاهی مشابه به برخی از شاخه‌های فرعی موضوع، مانند فلسفه‌ی اخلاق، فلسفه‌ی سیاسی، فلسفه‌ی علم و الی آخر. و سرانجام، از آن‌جا که این‌ها همه با عنایت به تحولات اخیر فلسفه ممکن بود فهمیده شود، می‌بایست سوابق بلافصل امر، به‌خصوص در مورد مارکس و ویتگنشتاین و پوزیتیویسم منطقی، تا حدی مورد بررسی قرار گیرد.طبیعی می‌نمود که برنامه‌ها کمابیش بر طبق توالی زمانی به‌نمایش درآیند تا روشن شود که تحولات مختلف چگونه براساس یکدیگر یا همزان یا در تضاد با هم صورت پذیرفته‌اند، و این ترتیبی بوده که من از آن پیروی کرده‌ام.

توضیح: به‌نظر می‌رسد که دوبله برنامه‌ها از روی کتاب انجام شده، و کتاب نسبت به گفت‌وگوی ضبط شده حاوی مطالب بیشتری بوده، در بعضی قسمت‌ها دوبلورها برای رساندن متن به تصویر با سرعت زیادی صحبت کرده‌اند و گوش دادن به آن قسمت‌ها تمرکز بیشتری می‌طلبد.

  1. آیزایا برلین؛ مقدمه‌ای بر فلسفه
    Isaiah Berlin on Introduction to Philosophy
  2. چارلز تیلور؛ فلسفه‌ی مارکسیستی
    Charles Taylor on Karl Marx
  3. هربرت مارکوزه؛ مارکوزه و مکتب فرانکفورت
    Herbert Marcuse on Frankfurt School
  4. ویلیام برت؛ هایدگر و فلسفه‌ی جدید اصالت وجود
    William Barrett on Martin Heidegger
  5. آنتونی کوئین‌تن؛ دو فلسفه‌ی ویتگنشتاین
    Anthony Quinton on Wittgenstein
  6. ا. ج. ایر؛ پوزیتیویسم منطقی و میراث آن
    A. J. Ayer on Logical Positivism
  7. برنارد ویلیامز؛ افسون فلسفه‌ی تحلیل زبان
    Bernard Williams on Linguistic Philosophy
  8. ر. م. هر؛ فلسفه‌ی اخلاق
    R. M. Hare on Moral Philosophy
  9. ویلارد ون کوآین؛ اندیشه‌های کوآین
    Willard Van Orman Quine on Quine
  10. جان سرل؛ فلسفه‌ی زبان
    John Searle on Philosophy of Language
  11. نوام چامسکی؛ اندیشه‌های چامسکی
    Noam Chomsky on Chomsky
  12. هیلری پانتام؛ فلسفه‌ی علم
    Hilary Putnam on Philosophy of Science
  13. رانلد دورکین؛ فلسفه و سیاست
    Ronald Dworkin on Political Philosophy
  14. آیریس مرداک؛ فلسفه و ادبیات
    Iris Murdoch on Philosophy and Literature
  15. ارنست گلنر؛ متن اجتماعی فلسفه
    Ernest Gellner on Philosophy: The Social Context
برایان مگی برایان مگی
آیزایا برلین آیزایا برلین
چارلز تیلور چارلز تیلور
هربرت مارکوزه هربرت مارکوزه
ویلیام برت ویلیام برت
آنتونی کوئین‌تن آنتونی کوئین‌تن
آلفرد جولیوس ایر آلفرد جولیوس ایر
برنارد ویلیامز برنارد ویلیامز

گفتگو با سر آیزایا برلین با موضوع: مقدمه‌ای بر فلسفه

مگی: برای گشایش این رشته بحث‌ها، و به‌عنوان مقدمه و مدخل، می‌خواهم به مصاف بعضی سوالات کاملا اساسی بروم. چرا اساسا کسی باید به فلسفه علاقه داشته باشد؟ چرا فلسفه مهم است؟ اصولا فلسفه چیست؟
فیلسوفی که من از او برای بحث درباره‌ی این سوال‌ها دعوت کرده‌ام، دارای شهرت جهانی است: سر آیزیا برلین، دارنده‌ی نشان لیاقت (OM)، عضو هیات علمی کالج اُل سولز در دانشگاه آکسفورد، زندگی‌نامه‌نویس کارل مارکس، و مردی به‌خصوص برجسته به مناسبت اطلاعاتش در تاریخ اندیشه‌ها.



گفتگو با چارلز تیلور با موضوع: فلسفه‌ مارکسیستی

مارکسیسم، صرفا از جنبه‌ی عملی، از هر فلسفه‌ی دیگری که در ظرف صدوپنجاه سال گذشته (اگر نگوییم بیشتر) ظهور کرده، به‌مراتب پرنفوذتر بوده است. گمان می‌کنم اغلب ما بیش‌وکم تصوری عمومی از اصول و آموزه‌های اساسی آن داریم که به این شرح است:
«این‌که هر جامعه چگونه به هستی ادامه می‌دهد، موجب و تعیین‌کننده‌ی هرچیز واقعا مهم مربوط به آن است، زیرا آن‌چه مردم برای زنده‌ماندن باید بکنند، رابطه‌ی آنان را با طبیعت و با یکدیگر، و بنابراین، مآلا با هرچیزی که از این مبانی نشأت بگیرد، معین می‌کند. پس، در هر زمان، عامل به‌راستی تعیین‌کننده در هر جامعه‌ای این است که وسایل تولید چیست. وقتی وسایل تولید تغییر کند، شیوه‌های زندگی مردم و طبقات تغییر می‌کند. همچنین لازم می‌آید که تا وقتی که وسایل تولید در دست بخشی از جامعه به‌جای کل آن باشد، تعارض منافع طبقاتی هم اجتناب‌ناپذیر باشد. به این جهت، سراسر تاریخ تا کنون تاریخ پیکارهای طبقاتی بوده است. این امر باید به ناچار ادامه پیدا کند تا روزی که وسایل تولید در اختیار کل جامعه قرار بگیرد و به مالکیت مشترک همه درآید و به نفع مشترک همه اداره شود، و به این وسیله طبقات (به مفهوم مورد نظر مارکس) یک‌سره از میان بروند. تاسیس این نوع جدید جامعه، یعنی کمونیسم [یا مرام اشتراکی]، عصر جدیدی در تاریخ بشر خواهد گشود که از لحاظ کیفی با هر عصری در گذشته تفاوت خواهد داشت. اما چون از هیچ طبقه‌ی حاکمه‌ای نمی‌توان انتظار داشت که از مالکیت وسایل تولید - و نه تنها از ثروت، بلکه از قدرت و اعتبار و مزایایی که با مالکیت آن وسایل همراه است - داوطلبانه دست بکشد، براندازی قهرآمیز نظام موجود احتمالا تنها راه استقرار کمونیسم، و بنابراین، به این جهت موجه است.»
این طرح اجمالی نظریه‌ی مارکسیستی است و احتمالا تنها چیزی که ما از مارکسیسم می‌دانیم، و البته تا این حد درست هم هست. ولی مارکسیسم منحصر به این نیست و به مراتب بیش از این‌هاست و، دست کم در یکی از سطوح، نظامِ تبیینیِ غنی و نیرومندی است که سرگذشت آن از جهت فکری نه تنها به خودی خود بسیار جذاب و رنگارنگ است، بلکه در جهانی که در آن به سر می‌بریم به وضوح تاثیر عملی شایان توجه دارد. از این گذشته، تبیین‌ها یا سبب‌گویی‌هایی که می‌کند محدود به تاریخ و اقتصاد و سیاست نیست، بلکه وارد هر جنبه‌ای از اندیشه و حیات اجتماعی می‌شود.
کسی که اینجا با من درباره‌ی آن بحث می‌کند، چارلز تیلر از مردم کاناداست که عمری به این موضوع توجه و علاقه داشته است. بیش از بیست سال پیش، چارلز تیلر عضو جوان هیأت علمی کالج اُل سولز در دانشگاه آکسفورد و یکی از بنیادگذاران جنبش چپ نو در بریتانیا بود. از آن زمان تا کنون، استاد فلسفه و علوم سیاسی در دانشگاه مگیل در کانادا بوده، چندبار نامزد نمایندگی پارلمان فدرال کانادا شده و کتاب بزرگ و مهمی درباره‌ی سلف فلسفی اصلی مارکس، یعنی هگل، نوشته و انتشار داده است. ولی امروز باز به کالج اُل سولز بازگشته و این بار استاد نظریات اجتماعی و سیاسی در دانشگاه آکسفورد است.



گفتگو با هربرت مارکوزه با موضوع: مارکوزه و مکتب فرانکفورت

تشنج‌های اقتصادی‌ای که بیشتر جوامع غربی را در فاصله‌ی دو جنگ‌جهانی به عذاب آورد، به‌تصور اغلب مارکسیست‌ها در آن زمان به معنای فروریختن و نابودی نظام سرمایه‌داری بود که همیشه در نظریه‌ی مارکسیستی پیش‌بینی شده بود. ولی گرچه، بر طبق آن نظریه، این امر می‌بایست، به استقرار کمونیسم بینجامد، در هیچ‌یک از چنین جوامع غربی رژیم کمونیستی به‌وجود نیامد. آن‌چه در عوض در چند جامعه به‌وجود آمد، فاشیسم بود. بعضی از مارکسیست‌ها به‌قدری از این موضوع سرخورده و دلسرد شدند که مارکسیسم را به دلیل این‌که رویدادها بطلان آن را ثابت کرده است، یک‌سره کنار گذاشتند. دیگران، به‌رغم شواهد تاریخی، به هیچ‌وجه حاضر به تردید و چون و چرا در آن نظریه نشدند. چند نفر هم بینابین این دو گروه بودند که مارکسیست ماندند - یا می‌خواستند بمانند - ولی احساس می‌کردند نظریه‌ی مارکسیستی اگر بناست همچنان جلب اعتقاد بکند، باید از نو مورد شدیدترین بررسی‌ها قرار بگیرد و تا حدی بازسازی شود.
گروهی از این افراد در اواخر دهه‌ی 1920 در شهر فرانکفورت گرد هم آمدند و از آن زمان به بعد به اعضای مکتب فرانکفورت معروف شدند. در واقع این افراد مدت زیادی در فرانکفورت نماندند، ولی این اسم همچنان بر آنان ماند. در آغاز پیدایش نازیسم، از آلمان رفتند، و تا اواسط دهه‌ی 1930 شخصیت‌های اصلی گروه مقیم امریکا شده بودند. از این‌ها، یکی «تئودور آدورنو» بود که به‌نظر می‌رسید به فلسفه و جامعه‌شناسی و موسیقی به یکسان تسلط دارد؛ دومی، «مارکس هورکهایمر« بود که توأما فیلسوف و جامعه‌شناس بود و گرچه به درخشانی آدورنو نبود، شاید پایه‌ی متین‌تر و محکم‌تری داشت؛ و بالاخره سومی و از همه مشهورتر و پرنفوذتر از کار درآمد، نظریه‌پرداز سیاسی «هربرت مارکوزه» بود. نفوذ و تاثیر این افراد آهسته‌آهسته و با گذشت زمانی نسبتا دراز افزایش پیدا کرد تا سرانجام در دهه‌ی 1960 به اوج خارق‌العاده‌ای رسید. بسیاری از عوامل در این امر دخیل بودند. یکی نهضت نیرومند تجدیدنظر طلبان مارکسیست در کشورهای کمونیستی اروپا بود که در بهار 1968 در پراگ به بالاترین حد رسید و برای نخستین بار مکتب فرانکفورت را با تحولات داخلی دنیای کمونیستی در یک خط قرار داد. عامل دیگری که آشکارا با عامل قبلی ارتباط داشت، تجدید علاقه‌ی شدید مردم غرب و به‌خصوص جوانان تحصیل‌کرده به مارکسیسم بود که این بار هم در 1968، یعنی سال بالا گرفتن خشونت دانشجویان در سراسر اروپا و ایالات متحده، به نهایت رسید و مدتی کوتاه، خصوصا در پاریس، این خیال را در مردم برانگیخت که احتمالا انقلابی واقعی برپا خواهد شد. انقلاب‌گرانِ آرزو به‌دل آن ایام، مارکوزه را بیش از هرکس دیگری مرشد و پیشوای سیاسی خودشان اعلام می‌کردند. عباراتی از کتاب‌های او را با رنگ به دیوارها می‌نوشتند تا به دنیا بگویند که هدف‌شان جامه‌ی عمل پوشاندن به اندیشه‌های اوست. البته انقلاب به وقوع نپیوست، ولی در سال‌هایی که از آن زمان می‌گذرد اندیشه‌های مارکوزه و مکتب فرانکفورت در بخش علوم اجتماعی چند دانشگاه اروپایی به تفوق رسیده است و از این راه، تاثیر پایدار و مهمی در عده‌ای از جوانان هوشمند غربی گذاشته است.



گفتگو با ویلیام برت با موضوع: هایدگر و فلسفه‌ی جدید اصالت‌وجود

هرچندگاه، معمولا در نتیجه‌ی مجموع شرایط اجتماعی یا تاریخی خاصی، فلسفه‌ای جدی با قدری تاخیر در عالم روشنفکری باب روز می‌شود. چنین چیزی بین دو جنگ جهانی و بیشتر در نتیجه‌ی انقلاب روسیه در مورد مارکسیسم اتفاق افتاد، و در مورد فلسفه‌ی اصالت وجود [یا اگزیستانسیالیسم] پس از جنگ جهانی دوم. رواج اگزیستانسیالیسم در اروپا [به استثنای انگلستان] در حقیقت عمدتا واکنشی در برابر تجربه‌ی اشغالگری نازی‌ها بود. وقتی که می‌گویم فلسفه‌ای باب روز می‌شود، مقصودم نه‌تنها رواج آن در بین دانشگاهیان، بلکه نزد انواع و اقسام نویسندگان - از رمان‌نویسان و نمایشنامه‌نویسان و شاعران تا روزنامه‌نگاران - است، به‌نحوی که آن فلسفه سراسر جو فرهنگی زمان و مکان را اشباع کند. مثلا در پاریس در ایام جنگ جهانی دوم دائما از همه طرف، و نه تنها در محاوره و در بعضی از هنرها و در میان روزنامه‌نگاران جدی، بلکه حتی بین روزنامه‌نگاران مردم‌پسند و حتی برنامه‌های تفریحی، به‌خصوص در کاباره‌ها و باشگاه‌های شبانه، سخن از اگزیستانسیالیسم بود. شناخته‌ترین نامی که آن روزها با این واقعه‌ی روشنفکری و اجتماعی پیوند خورده بود و هنوز این پیوند را حفظ کرده، «ژان‌پل‌ سارتر» بود و هنوز هم هست. اما اگزیستانسیالیسم قرن بیستم در واقع در آلمان آغاز شد، نه در فرانسه، و شروع آن پس از جنگ جهانی اول بود، نه جنگ جهانی دوم. از حیث فکری هم، مهم‌ترین چهره در این جنبش، هایدگر بود، نه سارتر. در بین اگزیستانسیالیسم‌پژوهانِ جدی تقریبا اتفاق نظر وجود دارد که هایدگر نه‌تنها تقدم زمانی به سارتر دارد، بلکه از او متفکرتر، عمیق‌تر و مبتکرتر و نوآورتری است. در این بحث، بیشتر از طریق آثار هایدگر با فلسفه‌ی جدید اصالت وجود یا اگزیستانسیالیسم برخورد خواهیم کرد، هرچند البته درباره‌ی سارتر هم به‌اختصار سخن خواهیم گفت و این‌که او چگونه در این تصویر عمومی جا می‌گیرد.
مارتین هایدگر در 1889 در جنوب آلمان به دنیا آمد و تقریبا همه‌ی عمر در همان ناحیه‌ی کوچک اروپا زندگی کرد. پیش از این‌که به‌طور حرفه‌ای معلم فلسفه شود، زیردست هوسرل درس خواند. در 1927، در سی و هشت سالگی، مهم‌ترین کتابش «هستی و زمان» را انتشار داد، و گرچه نزدیک نیم قرن دیگر هم عمر کرد بسیاری چیزهای دیگر نوشت که بعضی از آن‌ها بسیار درخور توجه است، ولی هیچ‌یک از سایر نوشته‌هایش هرگز به آن بزرگی و خوبی و پرنفوذی از کار درنیامد. خواندن هستی و زمان آسان نیست، اما کسی که این‌جا برای بحث با من درباره‌ی آن حضور دارد پرفسور ویلیام برت، استاد فلسفه در دانشگاه نیویورک و نویسنده‌ی بهترین کتاب برای آشنایی با اگزیستانسیالیسم به نام «انسان غیرعقلانی» است.



گفتگو با آنتونی کوئین‌تن با موضوع: دو فلسفه‌ی ویتگنشتاین

تصور نمی‌کنم هیچ‌کس نزاعی با این گفته داشته باشد که دو فیلسوفی که در قرن حاضر در جهان انگلیسی‌زبان بیش از همه نفوذ و تاثیر داشته‌اند، برتراند راسل و لودویک ویتگنشتاین بوده‌اند. راسل گذشته از این‌که فیلسوف بزرگی بود، شخصیت اجتماعی بزرگی هم محسوب می‌شد. تقریبا همه‌ی عمر غرقه در امور سیاسی و اجتماعی بود، و عامه‌ی مردم با او به‌عنوان منتقد اجتماعی و کسی که در رادیو و تلویزیون سخن می‌گفت و در جراید مطلب می‌نوشت آشنایی داشتند. زبده‌ی آثار راسل ماهیت بسیار ریاضی و فنی داشت و بنابراین، برای غیر اهل تخصص قابل فهم نبود؛ ولی مردم با این‌که چیز زیادی از فلسفه‌ی او نمی‌دانستند، کم‌کم - و به‌حق - بعضی اندیشه‌های عمومی و همچنین شیوه‌ی برخورد خاصی با مسائل اجتماعی را به او ربط دادند. ویتگنشتاین به کلی فرق داشت. فیلسوفی فنی بود و بس. در هیچ فعالیت اجتماعی شرکت نمی‌کرد، از دیده‌شدن حتی درمیان اهل حرفه‌ی خود پرهیز داشت، و آثار منتشر شده‌اش بسیار اندک بود. نتیجه این‌که نفوذ بی‌حدوحسابش از چاردیوار فلسفه‌ی حرفه‌ای بیرون نرفت، و فقط اخیرا کم‌کم شروع به تراویدن به حوزه‌های فکری اطراف و تاثیرگذاشتن در سایر زمینه‌ها کرده است. بنابراین امروز عده‌ی کثیری نام ویتگنشتاین به گوش‌شان می‌خورد بی‌آن‌که بدانند او چه‌کرده است و چرا چنین اهمیتی دارد. امیدوارم در بحثی که اکنون خواهیم داشت خطوط اصلی اندیشه‌ی او و اندکی از حوزه‌ی نفوذ آن را نشان بدهیم و این کمبود را به این وسیله جبران کنیم. باز عمده‌ی این کار - که به‌هیچ‌وجه کار آسانی نیست - به‌دوش آنتونی کوئین‌تن، رئیس کالج ترینیتی، در دانشگاه آکسفورد است که بیش از بیست سال آن‌جا فلسفه تدریس می‌کرده است.
اما پیش از آن‌که از او بخواهم گفت‌وگو درباره‌ی اندیشه‌های ویتگنشتاین را آغاز کند، میل دارم مقدمتا چند کلمه‌ای راجع‌به زندگی و خصوصیات شخصی فیلسوف مورد بحث بگویم. ویتگنشتاین در 1889 در وین متولد شد و در 1951 در کیمبریج درگذشت و در سال‌های میانی عمر به تابعیت بریتانیا درآمد. پدرش ثروتمندترین و پرقدرت‌ترین صاحبان صنایع فولاد در اتریش بود. ویتگنشتاین بدون شک به‌علت این زمینه‌ی خانوادگی و مسلما به تشویق خانواده، به ماشین‌آلات علاقه‌ای شورانگیز پیدا کرد، و این امر الگوی تحصیلاتش قرار گرفت. پدر و مادرش او را به مدرسه‌ای مخصوص آموزش ریاضیات و علوم طبیعی فرستادند. پس از آن ویتگنشتاین، دانشجوی مهندسی مکانیک شد و در نوزده سالگی برای تحقیق در مهندسی هوانوردی به منچستر در انگستان رفت و در آن‌جا شیفته‌ی مسائل فلسفی درباره‌ی بنیاد ریاضیات شد. کتاب گرانقدر برتراند راسل «اصول ریاضیات» را خواند، و این به‌ظاهر مانندِ نوعی مکاشفه برای او بود. مهندسی را رها کرد و برای خواندن منطق زیردست راسل، به کیمبریج رفت. دیری نگذشت که دست به تصنیف کارهای ابتکاری و بدیعی زد که از آن زمان تا امروز بسیاری کسان بر این نظر بوده‌اند که محصول نبوغ است. تنها کتاب او که در دوران حیاتش به چاپ رسید «رساله‌ی منطقی-فلسفی» بود که معمولا به نام کوتاه رساله از آن یاد می‌شود و نخستین بار در 1921 در اتریش و بعد در 1922 در انگلستان منتشر شد، و گرچه آن‌قدر کوتاه است که از طول یک مقاله تجاوز نمی‌کند، بدون تردید یکی از پرتاثیرترین آثار فلسفی در قرن بیستم بوده است. اما درست در همان سال‌هایی که رساله چنین نفوذ و تاثیر عظیمی کسب می‌کرد، خود ویتگنشتاین روزبه‌روز از آن ناخرسندتر می‌شد و سرانجام به‌جایی رسید که معتقد شد بنیاد آن برخطاست و در نتیجه فلسفه‌ی یکسر جدیدی به‌وجود آورد و فلسفه‌ی گذشته‌ی خود را مردود شمرد. این فلسفه‌ی دوم در حیات ویتگنشتاین فقط به دانشجویان خودش در کیمبریج القا می‌شد و از طریق آنان به دیگران می‌رسید؛ ولی پس از مرگ او بسیاری از نوشته‌هایش که جمع شده بود به چاپ رسید که مشتمل بر آن فلسفه نیز بود. مهم‌ترین این نوشته‌ها کتابی به‌نام «تحقیقات فلسفی» بود که در 1953 انتشار پیدا کرد و کم‌کم دارای همان دامنه‌ی نفوذ گسترده‌ای شد که سی سال قبل رساله شده بود.
به عقیده‌ی من، چنین پدیده‌ای در تاریخ فلسفه منحصر به‌فرد است: یعنی فیلسوف نابغه‌ای که دو فلسفه‌ی مختلف ایجاد کند که با یکدیگر منافات داشته باشند، و هریک تاثیر قطعی و تعیین‌کننده در تمام افراد یک نسل بگذارد. ولی اجازه بدهید به اول داستان، یعنی به رساله برگردیم که در دومین دهه‌ی این قرن نوشته شد، و از آن‌جا دنباله‌ی مطلب را بگیریم.



گفتگو با ای. جی. اِیِر با موضوع: پوزیتیویسم منطقی و میراث آن

واقعیت مهمی که در جهان هنر غالبا مورد توجه قرار گرفته این بوده است که آن‌چه هنوز نقاشی مدرن و شعر مدرن و رمان مدرن تلقی می‌شود، تقریبا هم‌زمان به‌وجود آمد و نضج گرفت. همه‌ی این‌ها در اولین سال‌های قرن بیستم پا گرفتند و بدوا در دهه‌ی 1920 باب روز شدند. همچنین در همه، مدرنیسم پیامدهایی داشت که از لحاظ مشابهت بسیار نظرگیر بود. مثلا نوعی روی‌گردانی از تصویرکردن بدون تکلف و سرراست دنیا و تجربیات به‌وجود آمد، و در عوض قسمی چرخش به‌سوی خود هنر. موضوع هنر، خود هنر شد. دیگر تعجبی نداشت که فی‌المثل موضوع شعر، مراحل سرودن خود شاعر یا مشکلات شاعری باشد. ایضا نمایشنامه و رمان و پس از چندی حتی سینما. در موسیقی و نقاشی -منتها هریک به‌شیوه‌ی خاص خودش- مکانیسم داخلی این دو هنر مورد توجه هنرمند و غالبا موضوع کار بود و به نمایش گذاشته می‌شد. مرتبط با این امر نکته‌ی دیگری بود عبارت از این‌که در همه‌ی هنرها، نوعی از هم پاشیدگی فرم‌های سنتی و تمایل به ایجاد ساخت‌های جدید با استفاده از تکه‌پاره‌های کوچک ولی دقیقا شکل‌گرفته به‌چشم می‌خورد.
این‌ها همه عینا در مورد فلسفه هم مصداق دارد، و خود این امر نشان می‌دهد که پیدایش و رشد فلسفه تا چه حد عمیقا در زهدان فرهنگی هر روزگار صورت می‌گیرد. می‌شود گفت که فلسفه‌ی مدرن از 1903 آغاز شد که جی.یی. مور و برتراند راسل از ایده‌آلیسم فائق در قرن نوزدهم بریدند. راسل با آثاری که به‌وجود آورد پیشتاز شد و راه تازه‌ای باز کرد، و شاگردش ویتگنشتاین به دنبال او رفت، و سپس در دهه‌ی 1920 در اتریش نخستین مکتب تمام‌عیار مصروف این فلسفه‌ی جدید تاسیس شد و «حلقه‌ی وین» نام گرفت،اعضای حلقه‌ی وین اسم فلسفه‌ای را که به‌وجود آوردند «پوزیتیویسم منطقی» گذاشتند. تا مدت‌ها بعد، در اذهان مردم غیراهل فن این برچسب عموما روی فلسفه‌ی مدرن باقی ماند، و حتی هنوز به کسانی برمی‌خوریم که خیال می‌کنند هر فلسفه‌ی دانشگاهی معاصر کمابیش مانند پوزیتیویسم منطقی است.
کسی که پوزیتیویسم منطقی را به انگلستان آورد ا.ج. اِیِر بود، و از آن زمان تا کنون نام او آن فلسفه را تداعی می‌کرده است. ایر هنگامی که هنوز بیست‌وپنج سال بیشتر نداشت با نوشتن کتابی موسوم به «زبان، صدق و منطق» دست به‌این کار زد. این کتاب که در 1936 انتشار یافت و هنوز هم معروف است و وسیعا خوانده می‌شود، کتابی است انفجاری که کاملا پیداست از قلم یک جوان تراویده است و تا امروز بهترین راهنمای مختصر برای آشنایی با آموزه‌های محوری پوزیتیویسم منطقی به‌شمار می‌رود. حالت تهاجمی آن نمونه‌ی همین حالت در کل نهضت است. پیروان پوزیتیویسم منطقی به‌عمد مانند اعضای حزب‌های سیاسی متشکل شدند و جلسه‌های منظم و نشریات مخصوص به‌خود داشتند و کنگره‌های بین‌المللی تشکیل می‌دادند و تعالیم خویش را مثل این‌که صاحب رسالتی باشند با غیرت و حرارت ترویج و تبلیغ می‌کردند. تصور می‌کنم بهترین نقطه‌ی شروع این است که ببینیم بر ضد چه چیزی و چرا با چنین شور و حرارتی می‌جنگیدند.



گفتگو با برنارد ویلیامز با موضوع: افسون فلسفه‌ی تحلیل زبان

«فلسفه‌ی تحلیل زبان» به معنای یکی از فنون در فلسفه است که عمدتا در جهان آنگلوساکسن به وجود آمد و رشد کرد و در دهه‌های 1940 و 1950 به بار نشست، و تصور نمی‌کنم سخنی به گزاف باشد اگر بگوییم که تقریبا در هرکسی که از آن زمان تا کنون فلسفی‌ورزی کرده تاثیر گذاشته است. دو مرکز بزرگ فعالیت این زمینه، یکی آکسفورد بود و دیگری کیمبریج. پرنفوذترین شخصیت آکسفور ج. ل. آستین بود و تا حدی خفیف‌تر گیلبرت رایل؛ و در کیمبریج ویتگنشتاین که هیچ‌کس با او طرف مقایسه نبود. این افراد و کسان دیگری که پای‌شان در میان نبود، طبعا با هم تفاوت‌هایی داشتند، ولی به بعضی اصول مشترک قائل بودند. شاید مهم‌ترین این اصول را بتوان به شرح زیر بیان کرد.
فیلسوفان از زمان سقراط به بعد، پرسش‌هایی مطرح کرده‌اند از قبیل این‌که «راستی چیست؟» یا «زیبایی چیست؟» یا «عدالت چیست؟» و همیشه بر پایه‌ی این فرض که هریک از این الفاظ نماینده‌ی چیزی است: یعنی چیزی شاید نادیده و مجرد، ولی به‌هرحال دارای وجودی متعلق به خودش و مستقل از این‌که لفظ چگونه به کار برود. گویی فلاسفه می‌خواستند به پشت مساله یا به پشت زبان نفوذ کنند و به حقیقتی غیرزبانی برسند که در پس الفاظ ایستاده است. بعد فلاسفه‌ی تحلیل زبان آمدند و گفتند این خطایی عمیق است و به‌علاوه خطایی که به بسیاری اشتباه‌های جدی دیگر در تفکر ما می‌انجامد. گفتند هیچ موجود مستقلی نیست که لفظ به آن بستگی داشته باشد. زبان را بشر آفریده: ما الفاظ را پدید آورده‌ایم و کاربردشان را معین کرده‌ایم. فهم معنای لفظ مساوی با دانستن چگونگی کاربرد آن است و بس. مثلا، در مورد مفهومی مانند «راستی» وقتی کسی کاملا فهمید که چگونه واژه‌ی «راستی» - و کلمات مرتبط به آن مثل «راست» و «راستگویی» و نظایر آن - را درست به کار ببرد، آن وقت کاملا معنای کلمه را فهمیده است، و این معنا چیزی جز حاصل کاربردهای ممکن واژه نیست؛ موجود مستقلی نیست که در فلان قلمرو غیرمستقل زبانی وجود داشته باشد.
در مرحله‌ی بعد فلاسفه‌ی تحلیل زبان گفتند که تنها راه رضایت بخش تحلیل مقولات فکری بشر - یعنی مفاهیمی که بر پایه‌ی آن‌ها سعی داریم وضع خودمان را در جهان تعیین کنیم و با همدیگر وارد تفهیم و تفهم شویم - تحلیل در چگونگی کاربرد واقعی آن مقولات و مفاهیم است، و فلسفه‌ی تحلیل زبان چیزی جز انجام این‌گونه تحقیقات نیست. به همین جهت هم، معروف‌ترین کتاب در فلسفه‌ی تحلیل زبان (نوشته‌ی ویتگنشتاین) «تحقیقات فلسفی» نام گرفته است. معمولا چنین تحقیقی هربار در یکی از مفاهیم به عمل می‌آید، مثلا مفهوم ذهن (که عنوان کتابی است به قلم گیلبرت رایل و احتمالا دومین کتاب معروف در فلسفه‌ی زبان به حساب بیاید). تا چند سال پس از انتشار این دو کتاب - کتاب رایل در 1949 و کتاب ویتگنشتاین در 1953 - تحلیل زبان فلاسفه را سخت افسون کرده بود، و نحوه‌ی عمل تقریبا هرکسی که در جهان انگلیسی‌زبان فلسفه کار می‌کرد به‌هرحال رنگی از آن داشت. کسی که اینجا برای بحث درباره‌ی آن با من حضور دارد، برنارد ویلیامز یکی از دو استاد کرسی‌دار فلسفه در دانشگاه کیمبریج است که به‌زودی از آن کرسی کناره خواهد گرفت چون به سمت رئیس کالج کینگ منصوب شده و خودش در اوج رونق فلسفه‌ی تحلیل زبان در آنجا دانشجوی دوره‌ی لیسانس بود.