خطّ اوّل

اولین جملات یک کتاب دریچه‌ای است به دنیای شگفت‌آور آن، در این قسمت جمله‌های اول کتاب‌ها را با هم می‌خوانیم


عشق در زمان وبا

نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
مترجم: بهمن فرزانه

ناشر: ققنوس

اجتناب ناپذیر بود. دکتر خوونال اوربینو هر بار که بوی بادام تلخ به دماغش می‌خورد به یاد عشق‌های بد و یکطرفه می‌افتاد.


محاکمه

نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: علی‌اصغر حداد

ناشر: ماهی

بی‌شک کسی به یوزف کا. تهمت زده بود، زیرا بی آنکه از او خطایی سر زده باشد، یک روز صبح بازداشت شد.


خوشه‌های خشم

نویسنده: جان استاینبک
مترجم: شاهرخ مسکوب - عبدالرحیم احمدی

ناشر: امیرکبیر

آخرین باران‌هایی که نم‌نم روی زمین‌های سرخ و پاره‌ای از زمین‌های خاکستری‌رنگ اکلاهاما فروریخت، نتوانست زمین ترک‌خورده را شیار کند. گاوآهن‌ها کرته جویبارها را می‌بریدند و باز می‌بریدند. آخرین باران‌ها ذرت را به سرعت رویاند و انبوهی از علف‌های درهم در طول جاده گسترد. اندک‌اندک زمین‌های خاکستری و زمین‌های تیره سرخ در زیر پوششی سبز نهان شد. اواخر ماه مه رنگ آسمان پرید و برها، که زمانی دراز، سراسر بهار، در آن بالاها آویزان بود، پراکنده شد. روزبه‌روز آفتاب ذرت‌های نورسته را می‌سوزاند تا آنجا که مغزی قهوه‌ای‌رنگ روی سرنیزه‌های سبز کشیده شد. ابرها پدیدار می‌شدند، و بدون کوششی برای بازگشت دور می‌شدند. علف‌ها برای حمایت خود لباس‌های سبز تیره‌ای به تن کردند و دیگر از گسترش بازماندند. رویه زمین سخت شد و قشر نازک و سفتی آن را پوشاند و همین که رنگ آسمان پرید، زمین نیز رنگ باخت؛ نواحی سرخ، صورتی و نواحی خاکستری، سفید شد.


ژرمینال

نویسنده: امیل زولا
مترجم: سروش حبیبی

ناشر: انتشارات نیلوفر

مردی تنها. شبی تاریک و بی‌ستاره به سیاهی قیر، در شاهراه مارشی‌ین به مونسو پیش می‌رفت. که ده کیلومتر راه سنگفرش بود. همچون تیغی راست مزارع چغندر را بریده، پیش پای خود حتی خاک سیاه را نمی‌دید و پهنه‌ی عظیم افق را جز از نفس‌های باد مارس حس نمی‌کرد، که ضربه‌های گسترده‌ای بود گفتی در فراخنای دریا، و از روفتن فرسنگ‌ها باتلاق و خاک عریان پرسوز. هیچ سیاهی درختی بر آسمان لکه‌ای نمی‌انداخت و سنگفرش به استقامت اسکله‌ای، طوماروار در میان رشحات کورکننده‌ی ظلمت واگشوده می‌شود.


جنایت و مکافات

نویسنده: فئودور داستایوسکی
مترجم: مهری اهی

ناشر: خوارزمی

غروب گرم یکی از روزهای اوایل ژوئیه جوانی از اتاق کوچک خود که آن را از ساکنان پس کوچه‌ی «س.» اجاره کرده بود، به کوچه گام نهاد و آهسته با حالتی تردیدآمیز به‌سوی پل «ک.» روان شد.


ملکوت

نویسنده: بهرام صادقی

ناشر: نشر زمان

در ساعت یازده شب چهارشنبه‌ی آن هفته جن در آقای «موّدت» حلول کرد.


طاعون

نویسنده: آلبر کامو
مترجم: رضا سیدحسینی

ناشر: نیلوفر

حوادث عجیبی که موضوع این وقایع‌نگاری است، در سال هزارونهصدوچهل‌و... در اُران روی داد. به عقیده‌ی عموم، این حوادث که تا حدی از جریان عادی به دور بود در آن شهر نابجا اتفاق افتاده بود. زیرا، در نظر اول، اران شهری عادی است و فقط یک حاکم‌نشین فرانسوی است در ساحل اجزایر.


سال بلوا

نویسنده: عباس معروفی

ناشر: ققنوس

دار سایه‌ی درازی داشت، وحشتناک و عجیب. روزها که خورشید بر می‌آمد، سایه‌اش از جلو همه‌ی مغازه‌ها و خانه‌های خیابان خسروی می‌گذشت؛ سایه‌ی مردی که در برابر نور گردسوز پاهاش را از هم باز کرده و بالا سر آدم ایستاده است. شب‌ها شکل جانوری می‌شد که صورتش را روی ستون یادبود گذاشته و دست‌هاش را از دو طرف حمایل کرده است، شکل یک جانور خیس که آویخته‌اندش تا خشک شود و قطره قطره آبچکان تا صبح به گوش می‌رسید. انگار کسی را که دار زده‌اند خونش قطره قطره در حوض می‌ریزد، یا اشک‌هاش بر صورتش سُر می‌خورد و از چانه‌اش فرو می‌افتد. چیزی نظیر صدای سکسه‌ی مردی مست که از واماندگی در ساعت بزرگ بالای ساختمان انجمن شهر تکرار می‌کند: «دنگ، دنگ، دنگ.»


وداع با اسلحه

نویسنده: ارنست همینگوی
مترجم: نجف دریابندری

ناشر: نیلوفر

آخرهای تابستان آن سال، ما در خانه‌ای زندگی می‌کردیم که در برابرش رودخانه و دشت و بعد کوه قرار داشت. در بستر رودخانه ریگ‌ها و پاره‌سنگ‌ها، زیر آفتاب، خشک و سفید بودند. آب زلال بود و تند حرکت می‌کرد و در جاهایی که مجرا عمیق بود زنگ آبی داشت. نظامی‌ها در جاده از کنار خانه می‌گذشتند و گردوخاکی که بلند می‌کردند روی برگ درخت‌ها می‌نشست. تنه‌ی درخت‌ها هم گردآلود بود، و آن سال برگ‌ها زود شروع به ریختن کردند و ما می‌دیدیم که قشون در طول جاده حرکت می‌کرد و گردوخاک برمی‌خاست و برگ‌ها با وزش نسیم می‌ریختند و سربازها می‌رفتند و پشت سرشان جاده لخت و سفید به‌جا می‌ماند و فقط برگ روی جاده به‌چشم می‌خورد.


مرگ ایوان ایلیچ

نویسنده: لیو تالستوی
مترجم: سروش حبیبی

ناشر: نشر چشمه

در عمارت بزرگ دادگستری، هنگام رسیدگی به دعوای خانواده‌ی ملوینسکی دادستان و اعضای دادگاه طی زمان تعطیل جلسه برای تنفس در اتاق ایوان یگورویچ شِبِک گرد آمده بودند وبحث به پرونده‌ی پر سروصدای کراسوسکی کشیده بود. فیودور واسیلی‌یویچ با حرارت بسیار می‌کوشید ثابت کند که دادگاه صلاحیت رسیدگی به این پرونده را ندارد و ایوان یگورویچ سر حرف خود پافشاری می‌کرد که دارد. اما پیوتر ایوانویچ که از ابتدا به بحث وارد نشده بود توجهی به آ‌ن‌چه می‌گفتند نداشت و سر خود را به خبرنامه‌ای که تازه آورده بودند گرم کرده بود. گفت: «آقایان ایوان ایلیچ هم مرد.»


مرشد و مارگریتا

نویسنده: میخائیل بولگاکف
مترجم: عباس میلانی

ناشر: نشر نو

غروب يك روز گرم بهاری بود و دو مرد در پاتریاک پاندز دیده می‌شدند. اولی چهل سالی داشت؛ لباس تابستانی خاکستری‌رنگی پوشیده بود، کوتاه قد بود و مو مشکی، پروار بود و کم مو. لبه‌ی شاپوی نونوارش را به دست داشت و صورت دوتیغ کرده‌اش را عینک دسته‌شاخی تیره‌ای، با ابعاد غیرطبیعی، زینت می‌داد. دیگری مردی بود جوان، چهارشانه، با موهای فرفری قرمز و کلاه چهارخانه‌ای که تا پشت گردنش پایین آمده بود؛ بلوز پیچازی و شلوار سفید چروکیده و کفش‌های کتانی مشکی پوشیده بود.


محاکمه

نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: علی‌اصغر حداد

ناشر: نشر ماهی

بی‌شک کسی به یوزف کا. تهمت زده بود، زیرا بی‌آن‌که از او خطایی سر زده باشد، یک روز صبح بازداشت شد.


اوژنی گرانده

نویسنده: اونوره دو بالزاک
مترجم: عبدالله توکل

ناشر: انتشارات ناهید

در برخی از شهرستان‌ها خانه‌هایی هست که دیدارشان مثل تاریک‌ترین صومعه‌ها، گرفته‌ترین دشت‌ها یا غم‌انگیزترین ویرانه‌ها اندوهی در دل برمی‌انگیزد و شاید سکوت صومعه‌ها، بی‌باری و خشکی دشت‌ها و اندوه مرگ‌آلود ویرانه‌ها یکجا در این خانه‌ها باشد.


ناتور دشت

نویسنده: جی. دی. سلینجر
مترجم: محمد نجفی

ناشر: انتشارات نیلا

اگه واقعا می‌خوای قضیه رو بشنوی، لابد اول‌چیزی که می‌خوای بدونی اینه که کجا دنیا اومده‌م و بچگی گَندَم چه‌جوری بوده و پدرمادرم قبلِ دنیا اومدنم چیکار می‌کردن و از این‌جور مزخرفات دیوید کاپرفیلدی؛ ولی من اصلا حال‌وحوصله‌ی تعریف‌کردن این چیزارو ندارم.


ابله

نویسنده: فیودور داستایوسکی
مترجم: سروش حبیبی

ناشر: نشر چشمه

اواخر نوامبر بود ولی هوا ملایم شده بود. حدود ساعت نه صبح قطار ورشو-پترزبورگ تمام‌بخار به پترزبورگ نزدیک می‌شد. هوا به‌قدری مرطوب و مه‌آلود بود که نور خورشید یه‌زور حریف تاریکی می‌شد. از پنجره‌های راست یا چپ قطار مشکل می‌شد در ده قدمی چیزی تشخیص داد. بعضی مسافران هم از خارج می‌آمدند. اما از همه پرتر واگن‌های درجه‌ی سوم بود و پر از کم‌بضاعتانی که به دنبال کسب‌وکار خود می‌رفتند و مال همان نزدیکی‌ها بودند. همه بنا به معمول خسته بودند و بار خواب بر همه‌ی پلک‌ها سنگینی می‌کرد. همه یخ بودند و چهره‌ها همه در نورِ از مه گذشته زرد و پریده‌رنگ می‌نمود.


داستان دو شهر

نویسنده: چارلز دیکنز
مترجم: ابراهیم یونسی

ناشر: نشر نگاه

بهترین روزگار و بدترین ایام بود. دوران عقل و زمان جهل بود. روزگار اعتقاد و عصر بی‌باوری بود. موسم نور و ایام ظلمت بود. بهار امید و بود زمستان نامیدی. همه‌چیز در پیش روی گسترده بود و چیزی در پیش روی نبود، همه به‌سوی بهشت می‌شتافتیم و همه در جهت عکس ره می‌سپردیم - الغرض، آن دوره چنان به عصر حاضر شبیه بودکه بعضی مقامات جنجالی آن، اصرار داشتند در این‌که مردم باید این وضع را، خوب یا بد، در سلسله‌ی مراتب قیاسات، فقط با درجه‌ی عالی بپذیرند.


کلیدر

نویسنده: محمود دولت‌آبادی

ناشر: فرهنگ معاصر

اهل خراسان مردمان کُرد بسیار دیده‌اند. بسا که این دو قوم با یکدیگر در برخورد بوده‌اند؛ خوشایند و ناخوشایند. اما این‌که چرا چنین چشم‌هایشان به مارال خیره مانده بود، خود هم نمی‌دانستند.


آنا کارنینا

نویسنده: لئون تالستوی
مترجم: سروش حبیبی

ناشر: نیلوفر

خانواده‌های خوشبخت همه مثل هم‌اند، اما خانواده‌های شوربخت هرکدام بدبختی خاص خود را دارند.