خطّ اوّل

اولین جملات یک کتاب دریچه‌ای است به دنیای شگفت‌آور آن، در این قسمت جمله‌های اول کتاب‌ها را با هم می‌خوانیم


مرگ ایوان ایلیچ

نویسنده: لیو تالستوی
مترجم: سروش حبیبی

ناشر: نشر چشمه

در عمارت بزرگ دادگستری، هنگام رسیدگی به دعوای خانواده‌ی ملوینسکی دادستان و اعضای دادگاه طی زمان تعطیل جلسه برای تنفس در اتاق ایوان یگورویچ شِبِک گرد آمده بودند وبحث به پرونده‌ی پر سروصدای کراسوسکی کشیده بود. فیودور واسیلی‌یویچ با حرارت بسیار می‌کوشید ثابت کند که دادگاه صلاحیت رسیدگی به این پرونده را ندارد و ایوان یگورویچ سر حرف خود پافشاری می‌کرد که دارد. اما پیوتر ایوانویچ که از ابتدا به بحث وارد نشده بود توجهی به آ‌ن‌چه می‌گفتند نداشت و سر خود را به خبرنامه‌ای که تازه آورده بودند گرم کرده بود. گفت: «آقایان ایوان ایلیچ هم مرد.»


مرشد و مارگریتا

نویسنده: میخائیل بولگاکف
مترجم: عباس میلانی

ناشر: نشر نو

غروب يك روز گرم بهاری بود و دو مرد در پاتریاک پاندز دیده می‌شدند. اولی چهل سالی داشت؛ لباس تابستانی خاکستری‌رنگی پوشیده بود، کوتاه قد بود و مو مشکی، پروار بود و کم مو. لبه‌ی شاپوی نونوارش را به دست داشت و صورت دوتیغ کرده‌اش را عینک دسته‌شاخی تیره‌ای، با ابعاد غیرطبیعی، زینت می‌داد. دیگری مردی بود جوان، چهارشانه، با موهای فرفری قرمز و کلاه چهارخانه‌ای که تا پشت گردنش پایین آمده بود؛ بلوز پیچازی و شلوار سفید چروکیده و کفش‌های کتانی مشکی پوشیده بود.


محاکمه

نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: علی‌اصغر حداد

ناشر: نشر ماهی

بی‌شک کسی به یوزف کا. تهمت زده بود، زیرا بی‌آن‌که از او خطایی سر زده باشد، یک روز صبح بازداشت شد.


اوژنی گرانده

نویسنده: اونوره دو بالزاک
مترجم: عبدالله توکل

ناشر: انتشارات ناهید

در برخی از شهرستان‌ها خانه‌هایی هست که دیدارشان مثل تاریک‌ترین صومعه‌ها، گرفته‌ترین دشت‌ها یا غم‌انگیزترین ویرانه‌ها اندوهی در دل برمی‌انگیزد و شاید سکوت صومعه‌ها، بی‌باری و خشکی دشت‌ها و اندوه مرگ‌آلود ویرانه‌ها یکجا در این خانه‌ها باشد.


ناتور دشت

نویسنده: جی. دی. سلینجر
مترجم: محمد نجفی

ناشر: انتشارات نیلا

اگه واقعا می‌خوای قضیه رو بشنوی، لابد اول‌چیزی که می‌خوای بدونی اینه که کجا دنیا اومده‌م و بچگی گَندَم چه‌جوری بوده و پدرمادرم قبلِ دنیا اومدنم چیکار می‌کردن و از این‌جور مزخرفات دیوید کاپرفیلدی؛ ولی من اصلا حال‌وحوصله‌ی تعریف‌کردن این چیزارو ندارم.


ابله

نویسنده: فیودور داستایوسکی
مترجم: سروش حبیبی

ناشر: نشر چشمه

اواخر نوامبر بود ولی هوا ملایم شده بود. حدود ساعت نه صبح قطار ورشو-پترزبورگ تمام‌بخار به پترزبورگ نزدیک می‌شد. هوا به‌قدری مرطوب و مه‌آلود بود که نور خورشید یه‌زور حریف تاریکی می‌شد. از پنجره‌های راست یا چپ قطار مشکل می‌شد در ده قدمی چیزی تشخیص داد. بعضی مسافران هم از خارج می‌آمدند. اما از همه پرتر واگن‌های درجه‌ی سوم بود و پر از کم‌بضاعتانی که به دنبال کسب‌وکار خود می‌رفتند و مال همان نزدیکی‌ها بودند. همه بنا به معمول خسته بودند و بار خواب بر همه‌ی پلک‌ها سنگینی می‌کرد. همه یخ بودند و چهره‌ها همه در نورِ از مه گذشته زرد و پریده‌رنگ می‌نمود.


داستان دو شهر

نویسنده: چارلز دیکنز
مترجم: ابراهیم یونسی

ناشر: نشر نگاه

بهترین روزگار و بدترین ایام بود. دوران عقل و زمان جهل بود. روزگار اعتقاد و عصر بی‌باوری بود. موسم نور و ایام ظلمت بود. بهار امید و بود زمستان نامیدی. همه‌چیز در پیش روی گسترده بود و چیزی در پیش روی نبود، همه به‌سوی بهشت می‌شتافتیم و همه در جهت عکس ره می‌سپردیم - الغرض، آن دوره چنان به عصر حاضر شبیه بودکه بعضی مقامات جنجالی آن، اصرار داشتند در این‌که مردم باید این وضع را، خوب یا بد، در سلسله‌ی مراتب قیاسات، فقط با درجه‌ی عالی بپذیرند.


کلیدر

نویسنده: محمود دولت‌آبادی

ناشر: فرهنگ معاصر

اهل خراسان مردمان کُرد بسیار دیده‌اند. بسا که این دو قوم با یکدیگر در برخورد بوده‌اند؛ خوشایند و ناخوشایند. اما این‌که چرا چنین چشم‌هایشان به مارال خیره مانده بود، خود هم نمی‌دانستند.


آنا کارنینا

نویسنده: لئون تالستوی
مترجم: سروش حبیبی

ناشر: نیلوفر

خانواده‌های خوشبخت همه مثل هم‌اند، اما خانواده‌های شوربخت هرکدام بدبختی خاص خود را دارند.