تاثیر ایمان و عقلانیت در ایجاد تفاهم در جامعه از دیدگاه مولوی

تاثیر ایمان و عقلانیت در ایجاد تفاهم در جامعه از دیدگاه مولوی

چکیده:

مولانا جلال الدین محمد بلخی متفکر پرآوازه ایرانی، گنجینه ای بی پایان برای اهالی اندیشه است. نوشتار پیش رو نیز باتوجه به نیاز ایجاد تفاهم در جامعه در بستری از عقلانیت و ایمان رو به سوی اندیشه های این چهره شاخص آورده و تلاش کرده است از دل آرای او راهی برای ایجاد فهم مشترک در جامعه بجوید. در این راستا تلاش شده است ابتدا عقل و ایمان و تفاهم در اندیشه مولانا کاویده شود و سپس چگونگی حصول به تفاهم از میان آرای او در جامعه مورد بررسی قرار گیرد. روش کار بصورت تحقیق کتابخانه ای بوده و تا آنجا که مقدور بوده است پیشینه این تحقیق در آثار منتشر شده بررسی شده است. مولانا همانطور که اغلب به آن اشاره شده عقل را به دو دسته کلی و جزئی تقسیم میکند و ایمان را که بیشتر به نام عشق از آن یاد میکند برتر از هر دو میداند او تا جاییکه مجال یافته توصیه هایی به چگونگی بکارگیری ایمان و عقلانیت در مواجهه های اجتماعی کرده است. مولانا بر این باور است که از نشانه های عقلانیت دوری از تعصب و حرص است و از نشانه های ایمان نداشتن تناقض در گفتار و رفتار و صبر پیشه کردن است. نویسنده این نوشتار سعی کرده عقلانیت و ایمان در اندیشه مولانا پی گرفته و در نهایت چگونگی بروز و استفاده از آنها برای ایجاد تفاهم در جامعه را تبیین کنند.

مقدمه:

مولانا جلال الدین محمد بلخی شاعر و اندیشمند پر آوازه قرن هفتم ه.ق. که در بلخ به دنیا آمد و در قونیه سر بر بالین خواب ابدی گذاشت، دارای آثاری چند در گستره شعر و اندیشه فارسی زبانان است، که از این میان شناخته شده ترین و پر کاربردترین اثر او مثنوی معنوی می باشد که در پنج دفتر تنظیم شده است و شامل داستان های فراوان و بیان آرا و عقاید نویسنده آن می باشد.

مولوی اثر فاخر خود مثنوی معنوی را برخلاف سنت رایج بدون مدح و ثنای خدای عزوجل و پیامبران و امامان آغاز میکند و اولین ضربه را در اولین سطر بر خواننده وارد می آورد و می نویسد: بشنو از نی چون شکایت می کند وز جدایی ها حکایت میکند[1] و بعبارتی خواننده را با راوی کتاب آشنا میکند که چون نی خال است و دمی درو نواخته شده و آنچه میشنویم در اثر دمیست که در نی جان راوی نواخته شده است.

نوشتار پیش رو بر آن است تا نظرگاه مولانا را درباره ایجاد تفاهم در جامعه براساس باور وی نسبت به عقل و ایمان و ارتباط این دو شاخصه بررسی کند برای این منظور نگارنده ابتدا باید دسته بندی ابیات مربوط به عقل و ایمان کار خود را آغاز نمودند برای مثال مولوی در دفتر اول مثنوی معنوی خود در 81 بیت از عقل سخن به میان می آورد که در 34 نوبت دیدگاهی منفی نسبت به عقل دارد، در 30 نوبت نگاهی ستایش انگیز و در سایر موارد موضعی خنثی در مقابل آن اختیار میکند. این رویکرد در مجموعه ی کتاب نیز ادامه دارد همانطور که در مقابل سایر مفاهیم نیز چنین موضعی را اختیار می کند و گاهی آن ها را سرزنش کرده و گاهی ستایش می کند. باتوجه به اینکه مثنوی معنوی مولانا کتابیست راوی قصه های مختلف که هر کدام برای توضیح مفهومی که مد نظر نویسنده بوده است روایت شده اغلب مولانا مجبور بوده از طرف موافقان و مخالفان آن مفهوم بخصوص سخن بگوید و موضع طرفین مخاصمه را روشن کند و در نهایت نظر خود را بیاورد، از این روی نمیتوان به همه ابیات بعنوان مرجع نظر شخص مولانا استناد کرد و باید دید بیت مذکور در کدام زمینه و از دهان کدام شخصیت خارج شده است و در حقیقت باید مجموعه آن داستانی را که مولانا نقل کرده است در نظر داشت.

نگارنده نوشتار پیش رو پس از دسته بندی ابیات مرتبط با عقل و ایمان و بررسی داستانهایی که این ابیات در آنها ذکر شده مواردی را که ارتباط نزدیکی به بحث پیرامون ایجاد تفاهم در جامعه دارند را جدا کرده و پس از توصیف و تحلیل داستانهایی که مربوط به آن ابیات هستند دست به نتیجه گیری درباره موضوع مورد بحث زده اند.

پاسخ پرسش اصلی این نوشتار بر پیشفرض هایی قرار دارد، از جمله آنکه با اتخاذ نظرگاه مولانا درباره عقل و ایمان و راهکارهای او برای درک و فهم دیگری میتوان در جامعه تفاهم ایجاد کرد. و همچنین این نکته که اساساً مولانا درباره این موضوع داد سخن داده است و برای او نیزاین مسئله محل گفتگو بوده و از این روی به آن پرداخته است. همچنین ما براین باوریم که باتوجه به اینکه مولانا اندیشمندی مسلمان و فارسی زبان است آرای او میتواند بیشتر و بهتر با فرهنگ و سنت و باورهای ما سازگاری داشته باشد تا اینکه برای ایجاد تفاهم در جامعه بخواهیم دست به دامان رویکردهایی شویم که از پای با فرهنگ و باورهای مردمان این سرزمین سنخیتی ندارد شایان ذکر است که ما بر این باوریم که مولانا عارفی است که نگاهی فیلسوفانه به جهان داشته و در پی پاسخ به چرایی ها و چگونگی ها بوده است. همچنین او تحت تاثیر ابن عربی به وحدت وجود نزدیک بوده و از این روی نگاهش به ایمان میتواند درخور توجه باشد.

. اما پرسش اصلی این نوشتار چیست؟

سوال اصلی جستار پیش رو به این شکل صورتبندی می شود که:

ایمان و عقلانیت چه نقشی در ایجاد تفاهم میان انسان ها در جامعه دارد؟ و پاسخ این سوال همانطور که بیان کردیم سعی خواهد شد از میان آرای مولانا استخراج شود. در پی پاسخ این سوال بایسته است به پرسشهایی از قبیل ایمان از نظر مولانا چه تعریفی دارد؟ عقلانیت نزد مولانا چگونه است؟ دیدگاه مولانا درباره تفاهم میان انسان ها چیست؟ و ... نیز پاسخ داده شود.

گفت و گو پیرامون مسئله ی ایمان و عقلانیت قرنهاست که در اندیشه شرق و غرب عالم جریان دارد و همواره در دوگانگی به سر برده است و هیچگاه بطور مطلق تفوق یکی بر دیگری مسلم نشده است. سالهای اخیر توجه و نگاه به سمت مولانا جلال الدین محمد بلخی بیش از پیش شده است و افراد بسیاری پاسخ خود را سراغ از میان اشعار و آرای او گرفته اند اما تاکنون مقاله ای نشر نشده است که از میان آرای مولوی در پی یافتن پاسخ نقش ایمان و عقلانیت در ایجاد تفاهم در میان جامعه بوده باشد.

جستار پیش رو بر آن است تا ابتدا پاسخ به پرسشهای فرعی که مطرح شد و در نهایت به پاسخ پرسش اصلی دست یابد در این راه اشعار مولانا در کتاب عظیم او به نام مثنوی معنوی منبع اصلی ما خواهد بود و به فراخور از مقالات و کتب دیگری که ارتباط با موضوع مورد بحث داشته باشند نیز بهره خواهیم برد. نگارنده سعی خواهند کرد پس از بررسی اجمالی پیشینه جستار و  ایمان، عقلانیت، تفاهم را از منظر مولانا شفاف کنند و سپس به سراغ تحلیل آنها و تبیین نقش آنها در جامعه بروند و در نهایت نتیجه را با خواننده در میان بگذارند.

مولانا در یک دسته بندی کلی همانطور که در جدول ذیل مشهود است، عقل را به دو بخش عقل کلی و عقل جزئی طبقه بندی می کند:

شماره بیت

مصرع نخست

مصرع دوم

دفتر

1503

بحث عقلست این چه عقل آن حیله گر

تا ضعیفی ره برد آنجا مگر

1

1811

عذرخواه عقل کل و جان توی

جان جان و تابش مرجان توی

1

1902

این سخنهایی که از عقل کلست

بوی آن گلزار و سرو و سنبلست

1

1986

عقل جزوی عشق را منکر بود

گرچه بنماید که صاحب سِر بود

1

2056

مر تو را عقلیست جزوی در نهان

کامل العقلی بجو اندر جهان

1

2057

جزو تو از کل او کلی شود

عقل کل بر نفس چون غُلی شود

1

2218

عقل جز از کل گویا نیستی

گر تقاضا بر تقاضا نیستی

1

3315

هش چه باشد عقل کل هوشمند

هوش جزوی هش بود اما نژند

1

3336

تو قیاس از چرخ دولابی بگیر

چرخشش از کیست از عقل مشیر

1

3749

آن خطا دیدن ز ضعف عقل اوست

عقل کل مغزست و عقل جزو پوست

1

21

نفس با نفس دگر چون یار شد

عقل جزوی عاطل و بیکار شد

2

979

این جهان یک فکرتست از عقل کل

عقل چون شاهست و صورتها رسل

2

2334

آزمودم عقل دور اندیش را

بعد از این دیوانه سازم خویش را

2

2339

عقل را من آزمودم هم بسی

زین سپس جویم جنون را مغرسی

2

2421

تو ورای عقل کلی در بیان

آفتابی در جنون چونی نهان

2

523

پیش شهر عقل کلی این حواس

چون خران چشم بسته در خراس

3

1145

عقل جزوی گاه چیره گه نگون

عقل کلی آمن از ریب المنون

3

1558

عقل جزوی آفتش وهمست و ظن

زان در ظلمات شد او را وطن

3

3583

نص وحی روح قدسی دان یقین

وان قیاس عقل جزوی تحت این

3

3715

زهر نی مر زهره را تا دم زند

عقل کلش چون ببیند کم زند

3

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در این دسته بندی کلی نگاه مولانا به عقل جزئی چندان خوشایند نیست او عقل جزئی را مکسبی میداند و آن را در کار معاش و در یک کلام فایده باور میبیند و بر این باور است که عقل جزئی در کار حفظ منافع شخصی ست و از فهم ایمان و عشق عاجز است از دیگر سو عقل کلی تعاریف متعددی در اندیشه مولانا به خود میگیرد او خانه عقل کلی را شهر دل میداند و آن را ایمن از خطا چرا که هم نشین ایمان در خانه دل آدمیست و از نور الهی تغذیه میشود. مولانا بعضاً از عقل کل نیز سخن می گوید و این جهان را فکرتی از آن عقل میداند لذا به نظر میرسد عقل کل در نگاه مولانا باید همانا خداوند باشد و عقل کلی در آدمی در ارتباطی عمیق با عقل کل سیر میکند. در ارتباط عقل کلی و جزئی مولانا می نویسد:

آن خطا دیدن ز ضعف عقل اوست / عقل کل مغزست و عقل جزو پوست[2]

مولانا خطا در دیدن را ضعف عقل میداند اما دیدن در اینجا نه بطور مشخص فعل دیدن که بوسیله چشم اتفاق می افتد نیست بلکه عمل شناختن مد نظر مولانا ست و دیدن کل عمل شناختن را در این بیت نمایندگی می کند مولانا در واقع اشاره به این دارد که خطای شناختی انسان ریشه در ضعف عقل او دارد همان عقلی که مولانا از آن بعنوان عقل جزیی نام میبرد چراکه در مصرع بعد اشاره میکند که عقل کل مغز است (اشاره به حقیقت ) و عقل جزئی پوست (اشاره به ظاهر ) بعبارت دیگر از نظرگاه مولانا عقل کل درگیر فهم حقیقت است و عقل جزئی درگیر مسائل ظاهری لذا عقل جزئی را راه به شناخت حقیقی ممکن نیست. اما با این همه مولانا چندان با عقل بیگانه نیست بخصوص با عقلانیت یا بعبارت دیگر استفاده عملی از آن او بر این باور است که عقل باید ایمانی باشد تا در عمل بکار آدمی بیاید؛ او در سه دفتر نخست مثنوی معنوی که مد نظر این نوشتار هم هست ابیاتی نیز با اشاره مستقیم به ایمان دارد که در جدول ذیل آمده اند:

شماره بیت

مصرع اول

مصرع دوم

دفتر

292

میم و واو میم و نون تشریف نیست

لفظ مومن جز پی تعریف نیست

1

811

کاندر ایمان خلق عاشق تر شدند

در فنای جسم صادق تر شدند

1

980

کافرم من گر زیان کردست کس

در ره ایمان و طاعت یک نفس

1

1081

تازه کن ایمان نه از گفت زبان

ای هوا را تازه کرده در نهان

1

1082

تا هوا تازه است ایمان تازه نیست

کین هوا جز قفل آن دروازه نیست

1

1331

مومنان آئینه یکدیگرند

این خبر می از پیغمبر می دهند

1

2414

کفر گفتم نک بایمان آمدم

پیش حکمت از سر جان آمدم

1

2450

کفر و ایمان عاشق آن کبریا

مس و نقره بنده آن کیمیا

1

3295

هر که را برگ آن ایمان بود

همچو برگ از بیم این لرزان بود

1

3507

گفت عبدا مومنا باز اوش گفت

کو نشان از باغ ایمان گر شکفت

1

3645

طاعت و ایمان کنون محمود شد

بعد مرگ اندر عیان مردود شد

1

268

بر زبان نام حق و در جان او

گند ها از فکر بی ایمان او

2

601

ان فرج آید ز ایمان در ضمیر

ضعف ایمان ناامیدی و زحیر

2

602

صبر از ایمان بیاید سر کله

حیث و لاصبر فلا ایمان و له

2

603

گفت پیغامبر خداش ایمان نداد

هم وی اندر چشم آن دیگر نگار

2

637

قوت ایمانی درین زندان کمست

وانک هست از قصد این سگ در خمست

2

2545

پس از این رو کفر و ایمان شاهدند

بر خداوندیش و هر دو ساجدند

2

2904

خلم بهتر از چنین حلم ای خدا

که کند از نور ایمانم جدا

2

3334

کیست کافر غافل از ایمان شیخ

کیست مرده بی خبر از جان شیخ

2

123

هر زمان نزعیست جزو جانت را

بنگر اندر نزع جان ایمانت را

3

3376

لیک در خواهم ز نیکوداوری

تاکه ایمان آن زمان با خود بری

3

3377

چونک ایمان برده باشی زنده ای

چونک با ایمان روی پاینده ای

3

3383

موسی آمد در مناجات آن سحر

کای خدا ایمان از و مستان مبر

3

4608

شد نشان صدق ایمان ای جوان

آنک آید خوش ترا مرگ اندر آن

3

4609

گر نشد ایمان تو ای جان چنین

نیست کامل رو بجو اکمال دین

3

همانطور که مشخص است در بسیاری از ابیات مولانا ایمان را نیز در ساحت عمل درست می داند او می نویسد:

تازه کن ایمان نه از گفت زبان / ای هوا را تازه کرده در نهان[3]

و اشاره به این دارد که ایمان نباید تنها به گفتن در زبان باشد بلکه باید در عمل نمود پیدا کند او بر این باور است کسی که ایمان دارد زنده و جاویدان خواهد بود[4] چرا که ضعف ایمان نا امیدی است[5] آدم نا امید زنده نیست یا اگر هم باشد زندگی نمی کند.

 

بعنوان جمع بندی مطالبی که در مقدمه ذکر شد باید اشاره کنیم که فارغ از تقسیم بندی ذکر شده همانطور که در ادامه هم ملاحظه خواهد شد مولانا به عقلانیتی ایمانی باور دارد که میتواند در رفع مشکلات اجتماعی گره گشا باشد همچنین مولانا ابیاتی دارد که طی آن به عشق، نوع دوستی، مهربانی و اموری از این دست که میتوانند در ایجاد تفاهم نقش بازی کنند میپردازد؛ لذا از همین روی نگارنده بر این باور است که در انتهای نوشتار میتوان به این نتیجه رسید که با مدد مولاما میتوان تفاهم را در سطح جامعه جاری ساخت.

عقل در نظرگاه مولانا:

مولانا در موارد بسیاری از عقل در ابیات خود استفاده کرده است همانطور که اشاره شد دفتر اول 81 مرتبه، دفتر دوم 104 مرتبه، دفتر سوم 107 نوبت، دفتر چهارم 105 بار و دفتر پنجم 127 مرتبه عقل در دل ابیات مولانا جا خوش کرده است بعبارتی دیگر مولانا در مجموع 5 دفتر خود 524 بیت را به عقل آغشته است هرچند در این مضیان همانطور که در مقدمه نوشتار پیش رو نیز اشاره شد رویکردی بینابینی به عقل داشته و اینطور نبوده است که همواره عقل را ستایش کند یا خوار شمارد بلکه در مواردی آن را ارج نهاده و در مواردی نیز آن را خوار شمرده است که به آنها خواهیم پرداخت. شایان ذکر است مضوع صحبت در این نوشتار محدود به سه دفتر نخست مثنوی معنوی میشود.

مولانا آنطور که نگارنده در پی جستجو در میان ابیات دفاتر مثنوی معنوی به آن دست یافته 191 بار عقل را در ساختاری بکار برده است که می توان از آن در مواجه با مسائل و مشکلات جامعه استفاده کرد هر چند مد نظر این نوشتا سه دفتر نخست بوده که در مجموع 117 مورد کابرد عقل در امور مربوط به مسائل و مشکلات جامعه و در جامه ی عقلانیت، کلمه عقل بکار رفته است از این میان مواردی درباره مشورت و عقل روی عقل گذاشتن سخن به میان آورده در مواردی از غیر عقلانی بودن طمع ورزی سخن گفته و موارد بسیار که به آنها خواهیم پرداخت.

نخستین بار در بیت شماره 115 از دفتر اول عقل در میان کلمات بکار رفته در مثنوی معنوی رخ مینمایاند و مولوی در جهت ارج نهادن به مقام عشق، عقل را در برابر آن چون خری در گل مانده نشان می دهد و می نویسد: عقل در شرحش چو خر در گل بخفت / شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت[6] اما در تمام مثنوی معنوی نگاه مولانا به عقل این چنین نیست و گویی از عقل های متفاوتی سخن می گوید و بعضاً از عقل، عقلانیت را مراد می کند و همواره عقل را خوار نمیشارد، در ادامه از این نگاه مولانا بیشتر سخن به میان خواهد آمد اما اولین نوبتی که در بیتی عقل در یک موضوع مرتبط با مسائل اجتماعی و در مفهوم عقلانیت بکار رفته است بیت شماره 155 است جایی که مولانا می نویسد: برجهد وان خار محکم تر زند / عاقلی باید که خاری برکند[7] نوبت بعدی در بیت شماره 948 می باشد در اینجا مولوی سری که عقل در آن نباشد را بی ارزش میخواند و به دُم آن را تشبیه میکند. و این روند تا بیت شماره 4568 از دفتر سوم ادامه پیدا میکند که در آنجا مولوی اشاره میکند که عقل از دام پهن کردن بر ای خلق خدا و غلبه بر ایشان از این طریق شاد نخواهد بود و بعبارتی دیگر آدمی که عقلانیتی درکار ببندد دام برای دیگران پهن نمیکند. شایان ذکر است آنچه مد نظر نگارنده در این نوشتار است عقلی ست که بتواند ایجاد تفاهم در جامعه کند به عبارتی دیگر جنبه ی عملی داشته باشد هرچند بر مبانی نظری استوار باشد و در زمان انتخاب و لحظاتی که آدمی باید عملی را انجام دهد به کمک او بیاید.

ابیات دیگری که در این موضوع مولانا بکار برده است را در جدول ذیل میتوانید مطالعه کنید:

ردیف

شماره بیت

مصرع نخست

مصرع دوم

دفتر

1

155

برجهد وان خار محکم تر زند

عاقلی باید که خاری برکند

1

2

948

این قدر عقلی که داری گُم شود

سر که عقل از وی بپرد دُم شود

1

3

1037

آدمی را دشمن پنهان بسیست

آدمی با حذر عاقل کسیست

1

4

1046

مشورت ادراک و هشیاری دهد

عقلها مر عقل را یاری دهد

1

5

1068

چون معلم بود عقلش زابتدا

بعد از این شد عقل شاگردی ورا

1

6

1112

تا چه عالمهاست در سودای عقل

تا چه با پهناست این دریای عقل

1

7

1234

زاغ کو حکم قضا را منکرست

گر هزاران عقل دارد کافرست

1

8

1235

من ببینم دام را اندر هوا

گر نپوشد چشم عقلم را قضا

1

9

1899

ای برادر عقل یکدم باخود آر

دم به دم در تو خزانست و بهار

1

10

2148

هرچه معقولست عقلش می خورد

بی بیان معجزه بی جر و مد

1

11

2149

این طریق بکر نامعقول بین

در دل هر مقبلی مقبول بین

1

12

2331

عقل خود را از من افزون دیده ای

مر من کم عقل را چون دیده ای

1

13

2332

همچو گرگ غافل اندر ما مجه

ای زننگ عقل تو بی عقل به

1

14

2333

چونکه عقل تو عقیله مردمست

آن نه عقلست آن که مار و کژدمست

1

15

2444

چون قضا آید فرو پوشد بصر

تا نداند عقل ما پا را ز سر

1

16

2502

عقل تو همچون شتربان تو شتر

می کشاند هر طرف در حکم مُر

1

17

2571

از پی تقلید و معقولات نقل

پا نهاده بر سر این پیر عقل

1

18

2831

لطف عقل خوش نهاد خوش نسب

چون همه تن را در آرد در ادب

1

19

2965

اندرآ در سایه آن عاقلی

کش نداند برد از ره ناقلی

1

20

3119

عاقل آن باشد که عبرت گیرد از

مرگ یاران در بلای محترز

1

21

3127

عاقل از سر بنهد این هستی باد

چون شنید انجام فرعونان و عاد

1

22

3172

باز نان را زیر دندان کوفتند

گشت عقل و جان و فهم هوشمند

1

23

3325

باز عقلی کو رمد از عقلِ عقل

کرد از عقلی به حیوانات نقل

1

24

3696

در شب تاریک جوی آن روز را

پیش کن آن عقل ظلمت سوز را

1

25

3749

آن خطا دیدن ز ضعف عقل اوست

عقل کل مغزست و عقل جزو پوست

1

26

20

زانک با عقلی چو عقلی جفت شد

مانع بد فعلی و بد گفت شد

2

27

26

عقل با عقل دگر دوتا شود

نور افزون گشت و ره پیدا شود

2

28

43

آفتاب معرفت را نقل نیست

مشرق او غیر جان و عقل نیست

2

29

56

روح با علمست و با عقلست یار

روح را با تازی و ترکی چه کار

2

30

123

هر که با ناراستان همسنگ شد

در کمی افتاد و عقلش دنگ شد

2

31

571

صاف خواهی چشم و عقل و سمع را

بر دران تو پرده های طمع را

2

32

572

زانک آن تقلید صوفی از طمع

عقل او بر بست از نور و لمع

2

33

573

طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع

مانع آمد عقل او را ز اطلاع

2

34

873

با همه بنشین دو سه دستان بگو

تا ببینم صورت عقلت نکو

2

35

1067

صد هزاران عقل با هم برجهند

تا بغیر از دام او دامی نهند

2

36

1148

خود چه جنس شاه باشد مرغکی

مشنوش گر عقل داری اندکی

2

37

1161

روشنی عقلها از فکرتم

انفطار آسمان فطرتم

2

38

1182

شادی اندر گرده و غم در جگر

عقل چون شمعی درون مغز سر

2

39

1478

در رود در قلب او از راه عقل

نقد او بیند نباشد بند نقل

2

40

1539

نقص عقلست آن که بد رنجوریست

موجب لعنت سزای دوریست

2

41

1541

کفر و فرعونی هر گبر بعید

جمله از نقصان عقل آمد پدید

2

42

1548

از حریصی عاقبت نادیدنست

بر دل و بر عقل خود خندیدنست

2

43

1549

عاقبت بینست عقل از خاصیت

نفس باشد کو نبیند عاقبت

2

44

1608

خاک زن در دیده حس بین خویش

دیده حس دشمن عقلست و کیش

2

45

1853

رحم بر عیسی کن و بر خر مکن

طبع را بر عقل خود سرور مکن

2

46

1857

هم مزاج خر شدست این عقل پست

فکرش اینکه چون علف آرم بدست

2

47

1858

آن خر عیسی مزاج دل گرفت

در مقام عاقلان منزل گرفت

2

48

1859

زانک غالب عقل بود و خر ضعیف

از سوار زفت گردد خر نحیف

2

49

1860

از ضعیفی عقل تو ای خر بها

این خر پژمرده گشتست اژدها

2

50

1876

زانک از عاقل جفایی گر رود

از وفای جاهلان آن به بود

2

51

1878

عاقلی بر اسپ می آمد سوار

در دهان خفته ای می رفت مار

2

52

1880

چونک از عقلش فراوان بود مدد

چند دبوسی قوی بر خفته زد

2

53

1930

دشمنی عاقلان زین سان بود

زهر ایشان ابتهاج جان بود

2

54

2028

تا بخسپی در پناه عاقلی

در جوار دوستی صاحب دلی

2

55

2049

پیش گاوی سجده کردی از خری

گشت عقلت صید سحر سامری

2

56

2271

گفت امت مشورت با کی کنیم

انبیا گفتند با عقل امام

2

57

2279

عقل قوت گیرد از عقل دگر

نیشکر کامل شود از نیشکر

2

58

2325

ور بداند کرم از ماهیتش

عقل باشد کرم باشد صورتش

2

59

2328

گرچه عقلت سوی بالا می پرد

مرغ تقلیدت بپستی می چرد

2

60

2340

آن یکی می گفت خواهم عاقلی

مشورت آرم بدو در مشکلی

2

61

2401

من اگر با عقل و با امکانمی

همچو شیخان بر سر دکانمی

2

62

2420

گفت ای شه با چنین عقل و ادب

این چه شیدست این چه فعلست ای عجب

2

63

2728

زان ندانی کت ز دانش دور کرد

میل دنبه چشم و عقلت کور کرد

2

64

2762

همچو خشخاشی همه خواب آوری

همچو خمری عقل و دانش را بری

2

65

2955

تا بپالاییم صافان را ز درد

چند باید عقل ما را رنج برد

2

66

3089

فکرگاهش کند شد عقلش خرف

عمر شد چیزی ندارد چون الف

2

67

3167

روبهان ترسند ز آواز دهل

عاقلش چندان زند که لاتقل

2

68

3192

این چنین عقل و کفایت که تراست

تو وزیری یا شهی بر گوی راست

2

69

3197

کیمیای مس عالم با توست

عقل و دانش را گهر تو بر توست

2

70

3260

جنبشی بینی بدانی زنده است

این ندانی که ز عقل آکنده است

2

71

3262

زان مناسب آمدن افعال دست

فهم آید مر ترا که عقل هست

2

72

3320

بهر طفل نو پدر تی تی کند

گرچه عقلش هندسه گیتی کند

2

73

3579

گوهر معقول را محسوس کرد

پیر بینا بهر کم عقلی مرد

2

74

3632

دانه معنی بگیر مرد عقل

ننگرد پیمانه را گر گشت نقل

2

75

36

آکل و ماکول را حلقست و نای

غالب و مغلوب را عقل و رای

3

76

147

از کبابش مانع آمد آن سخن

بخت نو بخشد ترا عقل کهن

3

77

433

بط عاقل گویدش ای باز دور

آب ما را حصن و امنست و سرور

3

78

469

چون قضا بیرون کند از چرخ سر

عاقلان گردند جمله کور و کر

3

79

517

ده مرو ده مرد را احمق کند

عقل را بی نور و بی رونق کند

3

80

518

قول پیغامبر شنو ای مجتبی

گور عقل آمد وطن در روستا

3

81

519

هر که در رستا بود روزی و شام

تا بماهی عقل و او نبود تمام

3

82

643

این سزای آنکه بی تدبیر عقل

بانگ غولی آمدش بگزید نقل

3

83

710

آنچنان مستی مباش ای بی خرد

که بعقل آید پشیمانی خورد

3

84

719

پس بیک سوزن تهی گردی ز باد

این چنین فربه تن عاقل مباد

3

85

914

کرد عمران خویش پر خشم و ترش

رفت چون دیوانگان بی عقل و هوش

3

86

1083

مر مرا بخریده اند اهل جهان

از همه عاقلتری تو ای فلان

3

87

1536

رای آن کودک بچربید از همه

عقل او در پیش می رفت از رمه

3

88

1537

آن تفاوت هست در عقل بشر

که میان شاهدان اندر صور

3

89

1824

حس اسیر عقل باشد ای فلان

عقل اسیر روح باشد هم بدان

3

90

1825

دست بسته عقل را جان باز کرد

کارهای بسته را هم ساز کرد

3

91

1829

چونکه دست عقل نگشاید خدا

خس فزاید از هوا بر آب ما

3

92

1831

چونک تقوا بست دو دست هوا

حق گشاید هر دو دست عقل را

3

93

2024

خلق گوناگون با صد رای و عقل

یک قدم آن سو نمی آرند نقل

3

94

2197

کانچ جاهل دید خواهد عاقبت

عاقلان بینند ز اول مرتبت

3

95

2198

کارها ز آغاز اگر غیبست و سر

عاقل اول دید و آخر آن مصر

3

96

2279

کی نماید کودکان را سنگ سنگ

تا نگیرد عقل دامنشان به چنگ

3

97

2280

پیر عقل آمد نه آن موی سپید

مو نمیگنجد درین بخت و امید

3

98

2316

حجت بارد رها کن ای دغا

عقل در تن آور و با خویش آ

3

99

2507

عقل اسیرست و همی خواهد ز حق

روزیی بی رنج و نعمت بر طبق

3

100

2692

گر نخواهی دوست را فردا نفیر

دوستی با عاقل و با عقل گیر

3

101

2833

آفرین بر عقل و بر انصاف باد

هر زمان الله و اعلم بالرشاد

3

102

3263

تا رهاند پاش را از زخم مار

ای خنک عقلی که باشد بی غبار

3

103

3570

وهم افتد در خطا و در غلط

عقل باشد در اصابتها فقط

3

104

3584

عقل از جان گشت با ادراک و فر

روح او را کی شود زیر نظر

3

105

3585

لیک جان در عقل تاثیری کند

زان اثر آن عقل تدبیری کند

3

106

3587

عقل اثر را روح پندارد ولیک

نور خور از قرص خور دورست نیک

3

107

3639

لیک نسبت کرد از روی خوشی

با تو آن عاقل چو تو کودک وشی

3

108

3693

عقل دراک از فراق دوستان

همچو تیرانداز اشکسته کمان

3

109

3741

چشم کودک همچو خر در آخرست

چشم عاقل در حساب آخرست

3

110

3751

غم خور و نان غم افزایان مخور

زانک عاقل غم خورد کودک شکر

3

111

3813

درنگر پس را بعقل و پیش را

همچو پروانه مسوزان خویش را

3

112

3879

ای که عقلت بر عطارد دق کند

عقل و عاقل را قضا احمق کند

3

113

3880

نحس خرگوشی که باشد شیرجو

زیرکی و عقل و چالاکیت کو

3

114

3944

بی خیانت این نصیحت از وداد

می نماییمت مگرد از عقل و داد

3

115

4054

دشمنی داری چنین در سر خویش

مانع عقلست و خصم جان و کیش

3

116

4311

لنگر عقلست عاقل را امان

لنگری دریوزه کن از عاقلان

3

117

4568

عقل از این غالب شدن کی گشت شاد

چون درین غالب شدن دید او فساد

3

 

عقل در نظر مولانا همانطور که اغلب محققین نیز بدان اشاره نموده اند به دو دسته کلی تقسیم می شود (زمانی، 1388، ص 467؛ صدیقیانی، 1384، ص82)، عقل جزئی و عقل کلی، نخستین عقل مد نظر مولانا که او با آن سر ستیز نیز دارد همان عقل معاش است عقل محاسبه و استدلال همانطور که در ابیاتی از مثنوی می گوید: پای استدلالیان چوبین بود[8] یا جایی دیگر اشاره میکند که عقل سر تیز است لیکن پای سست[9] یا می نویسد عقلشان در نقل دنیا پیچ پیچ[10] و از این دست بسیار ابیاتی که در نقد عقل جزئی در زبان مولانا جاری می شود. مولانا بر این باور است که باید عقل جزئی را مراقبت نمود، چرا که اگر به آن توسل جست و جز آن را در کار تدبیر امور دخیل ندانست می تواند راه به ناکجا آباد برده آدمی را از آنچه باید باشد و بدان سو برود باز دارد، عقل جزئی مد نظر او سد راه ایمان است (صدیقیانی، 1384، ص85) بطوریکه می نویسد : عقل جزئی آفتش وهم است و ظن[11] و اشاره به این دارد که عقل جزئی اگر در پرتو شعور عقل کلی قرار نگیرد دچار وهم شده و خیال خواهد کرد که آنچه علم بدان یافته تمام آن چیزی است که باید باشد و غیر از آن نیست و نخواهد بود لذا در ظلمات گرفتار خواهد شد تاریکی ژرف بی ایمانی؛ عقل جزئی مورد نکوهش مولانا همانطور که بیان شد عقل جزئی است همان عقلی که مصلحت شخصی را به نفع جمعی ترجیح می دهد (فراهانی و دیگران، 1389، ص 182) عقلی که در پی دنیاست و گویی اسیر جهان مادی شده و غافل از عالم معنا گشته است. مولانا هرچند همین عقل جزئی را نیز موهبتی از جانب خداوند متعال می داند و بر آن است که این عقل جزئی است که شرایط درکو دریافت عقل کلی را فراهم میکند اما اگر کنترل نشود  و در پرتو ایمان نیاید کار آدمی به مشکل خواهد افتاد و در دریای تاریک و طوفانی دنیای مادی گرفتار خواهد شد.

عقل جزئی مولانا آن عقلانیتی را که مد نظر نگارنده است به تنهایی نمیتواند فراهم کند چراکه اگر انسان ها با اتکا به عقل جزئی خود بخواهند با یکدیگر مواجه شوند و طبق تعاریف خود مولانا و آنچه پیشتر بدان اشاره شد در پی مصلحت شخصی باشند و دیگری و دیگران را در انتخاب ها و اراده خود لحاظ نکنند به عبارتی سنگ روی سنگ بند نخواهد شد و جهان دچار اغتشاش و بی سامانی خواهد شد که ناگفته پیداست آنچه امروز جهان انسانی با آن رو به رو است جز این نیز نیست انسانهایی که با ترک ایمان و اتکا به عقل جزئی تا آنجا که توانسته اند نفع فردی را به سود جمعی مرجح دانسته اند جهانی را ساخته اند که از یک سو جنگ و آوارگی دامان آن را گرفته و از سوی دیگر با دستان خود زمینی را که به ایشان جهت زندگی ارزانی شده است دارند نابود می کنند. و این درست ثمره اتکای بی چون چرا به عقل جزئی است که مولانا نیز در ابیات بسیار آن را نکوهش نموده و از آن بعنوان آفت سخن گفته است. اما چه می شود که همین عقل جزئی در پرتو نور معرفت و با مدد عقل کلی می تواند چراغ هدایت را منور کند و راه را از چاه برای انسان مشخص سازد تا بلکه او به سمت سر منزل مقصود رهسپار شود.

معرفت حاصل از عقل جزئی سطحی است، همین نکته است که در حقیقت عقل جزئی را در چشم مولانا خوار می کند هرچند این عقل دعوی آن را دارد که شناخت حقیقی را نصیب صاحبش می کند (یزدچی، 1369، ص 27) عقل جزئی از این منظر همان است که تنها متکی به قوای حسی می باشد و تنها در سطح حواس می ماند. و این درست همان چیزی است که مولانا را در موضع انتقادی نسبت به آن قرار می دهد. عقل جزئی با این نحوه مواجهه با جهان بجای انکشاف حقیقت بیشتر آن را پنهان می کند چرا که راه به کنه اعیان نبرده اما توهم میزند که آنچه آشکار کرده است همه آن چیزیست که باید آشکار میشده است.

مولانا از عقل جزئی در واقع آن چیزی را مراد میکند که توانایی با رفتن از پله های کمال را ندارد ( بهنام فر و دیگران، 1393، ص 13) او بر این عقیده است که این عقل در دایره عیان گرفتار می ماند، شناختش نا کافیست و تنها به بخش کوچکی از جهان هستی دسترسی دارد از این رو تمام توان خود را بر همان آگاهی محدود متمرکز می کند که میوه درخت کوچک آن چیزی نخواهد بود جز ناتوانی در کشف درست و کامل حقایق، این عقل جزئی در پرتو خیال گرفتار می ماند و توهم شاکله اصلی آن خواهد بود همانطور که خود او نیز چنین بدان اشاره می کند: قبله عارف بود نور وصال قبله عقل مفلسف شد خیال[12].  عقل جزئی از درک عشق قاصر است یعنی نمی تواند پرتو نور ایمان را دریافت کند و آن را در حد دیوانگی تقلیل می دهد ( بهنام فر و دیگران، 1393، ص 15) این درست همان چیزی است که میتوان از زبان بسیاری از فلاسفه معاصر نیز شنید، کی یر کگارد ایمان را دیوانگی میخواند و ویتگنشتاین آن را بی معنا دانسته و بر آن است که گزاره های دینی بار معرفتی ندارند و از این دست بسیار حال آنکه مولانا قرنها پیش از این افراد دست روی این نکته گذاشته و آن را شرح داده است و اعلام داشته که ضعف کار افراد در این موضع اتکای بی چون و چرا به عقل جزئی است عقلی که از دریافت سر عشق ناتوان است بنابراین آن را انکار می کند.

مولانا درباره عقل کل می نویسد: این جهان یک فکرت است از عقل کل[13] بعبارتی دیگر این جهان با تمام پهناوری و بی کرانگیش در نظر مولانا همچون فکری ست در آن عقل کل  بنابراین از همین مصرع می توان برداشت کرد که عقل کل همانا خداوند است و آنچه در هستی نمایان در حد فکری ست در اندیشه آن وجود یگانه و این نکته که مولانا اشاره به آن دارد که عقل جزئی بایسته است که در پرتو نور معرفت عقل کل باشد تا هدایت شود بعبارتی می تواند اینگونه بیان شود که ایمان به خداوند متعال و آنچه او مقرر کرده حدود عقل جزئی را مشخص میکند تا در دایره ی محدوده ی مشخص شده گام بردارد تا بتواند سعادت آدمی را هموار سازد مولانا جای دیگر درباره عقل کل می نویسد: عقل دیگر بخشش یزدان بود چشمه آن در میان جان بود[14] و پر واضح است که در میان جان همان دل منظور مولانا می باشد و دل خانه عشق  است و عشق همانطور که در مقدمه نیز اشاره شد چهره ی دیگری از ایمان است عقل کل و آنچه مولانا بدان اشارت دارد بعبارتی ایمان است (زمانی، 1388، ص472) همانطور که خود وی نیز می نویسد: عقل ایمانی چو شحنه عادل است[15] ، ایمانی که در خانه جان جای گرفته و در زیر سایه آن است که عقل جزئی می تواند رشد کند و گل های معرفت برویاند (صدیقیانی، 1384، ص84) چنانچه می نویسد جزو عقل این از آن عقل کل است  جنبش این سایه زان شاخ گل است[16].

مولانا در جایی دیگر درباره عقل کل اینچنین می نویسد: جهد کن تا پیر عقل و دین شوی تا چو عقل کل تو باطن بین شوی[17] گویی برای رسیدن و دریافت آنچه عقل کل بدان دسترسی دارد باید مراحلی را سپری کرد و به قول خود مولانا در عقل و دین پیر شد ( بهنام فر و دیگران، 1393، ص 17) به عبارتی بهتر باید در این دو پخنه گشت ، مولانا در اینجا تاکید خود را براین گذاشته است که آدمی برای کسب معرفت عقل کل باید ریاضت بکشد سختی تحمل کند در هستی تامل کند صبر پیشه کند و دانش بیاندوزد و در کنار همه اینها ایمان داشته باشد و توکل کند تا بتواند عقل جزئی خویش را در پرتو شعور عقل کل درآورد و آنچه عقل کل میبیند که همانا باطن امور است دست یابد.

عقل کل قدمی بدون داشتن یقین بر نمیدارد و بر آن است تا به مغز امور دست یابد کاری که عقل جزئی از آن غافل است مولانا در این باره می گوید: چون که قشر عقل صد برهان دهد عقل کل کی گام بی ایقان زند؟[18] عقل کل پاسبان حرم شهر دل است جایی که خانه ایمان است و ایمان همان جایگاهیست که در آن به یقین می رسی بی آنکه نیاز به استدلال و بحث و جدل داشته باشی و مولانا این عقل را بسیار در مثنوی معنوی خود می ستاید و از آن به گرامی ترین عناوین یاد میکند.

بنابراین براساس این دسته بندی که گفته شد آنجا که مولانا تجلیلی از عقل به عمل می آورد نیز منظور او یا عقل کلی است یا عقل جزئی که زیر فرمان عقل کلی عمل میکند. اما ابیاتی که برای این نوشتار انتخاب شده اند همانطور که پیشتر نیز اشاره شد بیشتر مربوط میشوند به عقلانیتی که مولانا از کابرد کلمه عقل مراد کرده است یعنی آنجایی که عقل در مواجه با مسائل اجتماعی، فردی  و بین فردی نمود پیدا می کند ناگفته پیداست که این عقلانیت و کابرد عملی عقل از نظر مولانا عقلی است که در زیر سایه عقل کل، ایمان و عشق قرار گرفته و تحت فرمان انها می باشد. لذا در این مجال نگاه مولانا به ایمان را از نظر میگذرانیم.

ایمان:

مولانا نسبت به آنچه درباره عقل سخن رانده از ایمان حرفی به میان نیاورده بطوریکه در مجموع پنج دفتر 56 بار ایمان را بکار برده است که از این میان بیشترین کاربرد واژه ایمان مربوط به دفتر چهارم است که به تنهایی 25 بیت به ایمان اختصاص یافته و این میزان برابر است با جمع ابیات بکار رفته در دفاتر اول تا سوم و در دفتر پنجم نیز تنها شش بیت از ایمان سخن گفته است. در این میان می توان گفت همه این 56 بیت رویکردی مثبت به مسئله ایمان دارند و ایمان در تمام آنها مورد ستایش قرار گرفته. هرچند مولانا ایمان را تنها در ساحت نظر نمیداند و بطور مشخص اشاره میکند که ایمان در عمل باید خود را نشان دهد او می نویسد: تازه کن ایمان نه از گفت زبان ای هوا را تازه کرده در نهان[19] در واقع در این بیت مولانا به وضوح اعلام میکند که برخی که دم از ایمان میزنند در نهان هوا و هوس را تازه کرده اند و مشغولیات ذهنی ایشان به آن سو است و از این جهت تنها به بیان ایمان اکتفا میکنند و نشانه ای از ایمان در کردار ایشان ملاحظه نمیشود آفتی که این روزها دامان جامعه ما را نیز گرفته است و درست در همین جاست که میتوان از اندیشه مولانا بهره جست برای تعریف ایمان و نقش آن در ایجاد تفاهم در جامعه که به آن خواهیم پرداخت. شایان ذکر است از میان 25 بیتی که مولانا در سه دفتر نخست از ایمان سخن به میان آورده، 10 مورد را میتوان در امور اجتماعی و ارتباط با عقلانیت استفاده کرد که در جدول ذیل آمده اند:

ردیف

شماره بیت

مصرع نخست

مصرع دوم

دفتر

1

292

میم و واو میم و نون تشریف نیست

لفظ مومن جز پی تعریف نیست

1

2

1081

تازه کن ایمان نه از گفت زبان

ای هوا را تازه کرده در نهان

1

3

1082

تا هوا تازه است ایمان تازه نیست

کین هوا جز قفل آن دروازه نیست

1

4

1331

مومنان آئینه یکدیگرند

این خبر می از پیغمبر می دهند

1

5

268

بر زبان نام حق و در جان او

گند ها از فکر بی ایمان او

2

6

601

ان فرج آید ز ایمان در ضمیر

ضعف ایمان ناامیدی و زحیر

2

7

602

صبر از ایمان بیاید سر کله

حیث و لاصبر فلا ایمان و له

2

8

603

گفت پیغامبر خداش ایمان نداد

هم وی اندر چشم آن دیگر نگار

2

9

2904

خلم بهتر از چنین حلم ای خدا

که کند از نور ایمانم جدا

2

10

3334

کیست کافر غافل از ایمان شیخ

کیست مرده بی خبر از جان شیخ

2

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مولانا ضعف ایمان را موجب نا امیدی و اندوه میداند بعبارتی دیگر ایمان میتواند موجبات شادی و امیدواری آدمی را فراهم کند چنانچه می نویسد: ان فرج آید ز ایمان در ضمیر ضعف ایمان ناامیدی و زحیر[20] اگر آدمی باور داشته باشد و بداند که قول خداوند آنطور که در آیات قرآن آمده حق است و پس از هر سختی آسانی خواهد بود[21] دیگر اندوه و ناامیدی به دل راه نخواهد داد. او در جایی دیگر مینویسد: چونک ایمان برده باشی زنده ای چونک با ایمان روی پاینده ای[22] در واقع تاییدی میگذارد بر نظرگاه قبلی خود که آدم با ایمان ناامید و ناشاد نخواهد بود و آدم با ایمان برنده است و پاینده.

ایمان در کاربرد روزمره بیشتر به مفهوم اعتماد بکار می ورد که در این نوشتار مد نظر نگارنده نیست بلکه آن ایمانی اینجا مورد نظر است که در ادیان ابراهیمی به آن اشاره شده است و بعبارتی دیگر ایمان دینی خداباورانه آنچه ما در این نوشتار از ایمان مراد میکنیم نتیجه تامل در آیات قرآن و آن چیزی است که در نهج البلاغه آمده است به این قرار که ایمان هم وجه عملی دارد هم وجه معرفتی و قرآن به ما به توصیه میکند هر دو را باید باهم به کار بگریم در غیر این صورت پرنده ای تک بال خواهیم بود؛ در آیات قرآن میخوانیم:

  • یا ایها الذین آمنو الم تقولون ما لاتفعلون "اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد چرا چيزى مى‏ گوييد كه انجام نمى‏ دهيد"[23]
  • کَبُرَ مقتًاعند الله ان تقولوا ما لا تفعلون " نزد خدا سخت ناپسند است كه چيزى را بگوييد و انجام ندهي"[24]
  • اتامُرُون الناس بالبر وتنسون انفسکم و انتم تتلون الکتاب افلا تعقلون " آيا مردم را به نيكى فرمان مى‌دهيد و خود را فراموش مى‌كنيد، با اينكه شما كتاب [خدا] را مى‌خوانيد؟ آيا [هيچ‌] نمى‌انديشيد؟"[25]

از این دست آیات که اشاره به هماهنگی حرف و عمل اندیشه و کردار و در یک کلام معرفت و اراده دارند در قرآن و روایات مسلمانان بسیار است و می توان از این بیانات استفاده کرد و نشان داد که آنچه ایمان کامل و درست را به ارمغان می آورد هماهنگی و همخوانی معرفت و عمل است.

مولانا نیز اشاره دارد که ایمان صرف به زبان درآوردن کلمات نیست بلکه بایسته است که آدمی در عمل نیز بدان ها بپردازد (بدخشان، 1397، ص29) بعبارتی دیگر نمیتوان بر زبان کلماتی را جاری ساخت و در عمل به گونه ای دیگر رفتار کرد این تناقض از نظر مولانا مردود است و راه به ناکجا خواهد برد. ایمان مولانا امری اختیاری است و آدمی در این جهان باید آن را انتخاب کند یعنی باید خود را در پرتو عقل کل قرار دهد و راه برای ورود آن باز کند: طاعت و ایمان کنون محمود شد[26] اگر در این دنیا که محل انتخاب است آدمی ایمان را انتخاب کند و راه بر نفوذ عقل کل بر خانه دل بازکند و همه چیز را در عقل جزئی خلاصه نکند می تواند مسیر سعادت را پیدا کند ( بدخشان، 1397، ص 37) هرچند لازم به ذکر است که هر ایمانی نیز مد نظر مولانا نیست ایمان انتخابی آدمی نه ایمان مقلدانه، نه استدلالی و نه خائفانه باید باشد بلکه ایمان عاشقانه است که می تواند به آدمی کمک کند و آدمی باید آن را انتخاب کند ( علمی، صابری، 1392، ص 149).

آدمی در نظر مولانا باید تلاش کند تا شعاع نوری از آن عقل کل بر او بتابد و شمع آن در خانه دل او روشن شود بعبارتی دیگر در پرتو لطف عقل کل نائل به ایمانی عاشقانه شود تا به واسطه این حالت بتواند عقل جزئی را مهار زند. درست پس از این طی مراحل است که آدمی واجد داشتن عقلانیت می شود، رفتار و کردار و گفتارش بر مدار عقلانیت قرار می گیرد به موقع سخن می گوید و به موقع لب فرو میبندد در انتخاب ها دقیق خواهد بود تا مبادا گامی ناروا برداشته باشد چرا که آگاه است به این نکته که این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید نداها را صدا [27] همانگونه که مولانا بسیار به این نکته اشاره کرده است که چگونه باید با ایمان و در نظر گرفتن آن زندگی کرد و با دیگران در ارتباط بود تا کاری صورت نگیرد که از عواقب آن خود آدمی نیز متضرر شود.

نتیجه اینکه مولانا در میان افرادی قرار میگیرد که ایمان را معرفت بخش میداند و بر این باور است که ایمان باید در عمل و کردار فرد بروز و ظهور داشته باشد از این روی میتوان ایمان مد نظر مولانا را پشتوانه ای برای عقل جزئی که او معرفی کرده قلمداد کرد و این دو را درکنار هم برای ایجاد تفاهم در جامعه بکار برد.

تاثیر ایمان و عقلانیت در ایجاد تفاهم در جامعه از نظرگاه مولانا:

آنچه تا اینجای نوشتار بر ما هویدا شده است نشان می دهد که ایمان و عقلانیت نزد مولانا چه تعریفی دارد و مولانا به عقلی ایمانی باور دارد؛ حال باید دید این نکات بدست آمده چه تاثیری در ایجاد تفاهم در جامعه خواهند داشت برای این منظور لازم است بدانیم مراد ما از تفاهم چیست؟

تفاهم در لغت به معنای "به فهم مشترک رسیدن است" و این فهم مشترک جز در بستر گفت و گو حاصل نخواهد شد به عبارتی دیگر برای رسیدن به فهم مشترک و دست یابی به آن نیاز است که فضای گفت و گو مهیا باشد هرچند باید در نظر داشت که گفتار بی رفتار از نظر مولانا بی فایده است بنابراین گفت و گوی مد نظر نگارنده در اینجا گفتار و رفتار توامان را شامل میشود و مراد صرف سخن گفتن نیست بلکه سخن گفتنی که در عمل نیز نمود آن مشاهده شود مراد ماست، از طرفی هر گفت و گویی تفاهم را نتیجه نخواهد داد بلکه گفت و گو باید براساس شرایطی باشد که عقلانیت در آن حاکم باشد. بنابراین مراد نگارنده از تفاهم در عنوان این نوشتار گفت گویی (از آن دست که بیان شد) است که توام با عقلانیت و ایمان باشد تا برای طرفین فهمی مشترکی به ارمغان آورد فهمی که موجبات تفاهم و سازش را فراهم می کند.

مولانا اگر چه بطور مستقیم به تفاهم اشاره نکرده است اما بسیار بیت هایی در مثنوی معنوی خود دارد که لوازم رسیدن به تفاهم را طی آن بحث کرده است، او می نویسد:

بی ادب تنها نه خود را داشت بد / بلکه آتش در همه آفاق زد[28]

ادب مطمئناً از راه های رسیدن به تفاهم است آنچه مسلم است این است که در فضای گفتگو اگر ادب حاکم نباشد گفتگویی شکل نمیگرد و فضا به سمت مخاصمه پیش می رود و همانطور که مولانا نیز اشاره میکند بی ادب نه تنها بد بودن خود را نشان می دهد بلکه به علت سلب فضای گفتگو آتش در همه آفاق میزند و اصلی ترین راه ارتباط بین انسان ها را از بین میبرد.

 مولانا جایی دیگر می نویسد:

جز خضوع و بندگی و اضطرار / پیش آن حضرت ندارد اعتبار [29]

او در این بیت اشاره به این دارد که جز تواضع در پیش خدا عملی ارج ندارد اما در واقع تواضع چیست که اینگونه برای مولانا مهم تلقی میشود؛ تواضع در حقیقت عملی سات که طی آن فرد خود را در صفات کمال از دیگران برتر نمی داند، این نکته یعنی عدم خود برتر پنداری یا بعبارتی دیگر خود برحق دانستن از نکات کلیدی ایجاد تفاهم است که در اندیشه و شعر مولانا تجلی یافته، زمانیکه فردی به این درجه برسد که بداند دانای همه چیز نیست و احتمال خطا در رفتار و گفتار او نیز وجود دارد جا برای گفتگو و پذیرش و در یک کلام درک متقابل باز می شود. انسانی که خود را برتر از دیگران می داند اجازه گفتگو نمی دهد و باب تفاهم را بر روی هر جنبنده دیگری میبندد بعبارتی دیگر تواضع راه را برای پذیرش تکثر آرا و ایجاد تفاهم باز میکند. مولانا در عین حالیکه تواضع را بزرگ میدارد تکبر و خودبینی را مایه شرمساری قلمداد میکند او می نویسد:

زآن یکی بازی، چنان مغرور شد / کز تکبر زاوستادان دور شد[30]

سامری وار آن هنر در خود چو دید / او ز موسی از تکبر سر کشید[31]

اشاره مولانا در اینجا به این نکته است که تکبر نه تنها عقل را از کار خواهد انداخت که ایمان را نیز از آدمی می رباید چنانکه فرد سامری مورد نظر مولانا در این بیت از موسی روی گردان شد بعبارتی دیگر آن فرد از دریچه های وصل الهی روی گردان شده و ایمان خود را از دست داده است از آن جهت که تکبر بر وی فائق آمده. از این دست موارد و سفارشات به مکارم اخلاقی در دفاتر مثنوی معنوی فراوان یافت می شود که هر کدام تاکیدی ست بر اینکه آرای مولانا را میتوان در ایجاد تفاهم در جامعه مد نظر قرار داد. یکی دیگر از مواردی که مد نظر مولانا بوده خلق نیکو داشتن است او خل نیکو را از صفات اولیای الهی میشمارد و می نویسد:

من ندیدم در جهان جست و جو / هیچ اهلیت به از خلق نکو[32]

تاکید بر خلق نکو بعنوان شایسته ترین وجه اخلاقی انسان نزد مولانا از آن جهت است که خلق نکو داشتن در خود جمیع خواص اخلاقی را داراست به عبارتی دیگر فرد متکبر، خودبین، دیگر آزار، دروغ گو، و امثالهم نمیتواند خلق نکو داشته باشد مگر بپذیریم جمع اضداد میتواند رخ دهد، از طرفی خلق نکو راه اصلی سازش و درک متقابل است زمانیکه آدمی خلق نکو داشته باشد میتواند همگرایی ایجاد کند موجب وحدت شود چراکه در خود او وحدت ایمان و عقل جای گرفته ایمان قوی و عقلانیت استوار است که در وحدتی بی مانند خلق نکو را پدید می آورند. از جمله موارد خلق نکو داشتن نیکی کردن است او می نویسد:

چیست احسان را مکافات؟ ای پسر / لطف و احسان و ثاوب معتبر[33]

از نرگاه مولانا پاسخ نیکی را باید با نیکی داد هرچند او بر این باور است که پاسخ بدی را نیز باید با نیکی داد، خلق نکو داشتن و نیکی کردن اگر در جوامع رایج شود بطور پیش آگاهانه ای تفاهم و درک متقابل در آن جوامع جاری خواهد شد. جامعه ای را تصور کنید که در آن افراد با روی گشاده، لبخند و مهربانی با یکدیگر مواجه میشوند در همه حال به هم نیکی می کنند و نیکی دیگری را با نیکی پاسخ می دهند. این دست جوامع رویایی نیستند بلکه در جهان واقعی در همین قرن بیست و یکم که جهان را فجایع عظیمی دربر گرفته وجود دارند کشورهای حوزه اسکاندیناوی مثال بارز این جوامع هستند ا مردمانی شاد که بیشترین خیر را به دیگران ارزانی میدارند. اما آن روی سکه موطن مولانا و بزرگانی از این دست محل نزاع و کشمکش مداوم شده است مردمانی عبوس غمگین و سر در گریبان که اگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون چرا که تحت فشار و گرفتاریهای فراوان رمقی برای او باقی نمانده است. همانطور که بسیار گفته و شنیده شده است آمار خشونت در جامعه ایران نیز بسیار بالا می باشد[34]، همچنین آمار طلاق به طرز چشمگیری هر ساله رو به افزایش است[35] این ها مشتی است نمونه خروار از زوال اخلاقی موجود در جامعه ما که از عوامل اصلی بروز این موارد و رشد آنها نبود تفاهم در جامعه و همچنین بین افراد خانواده (بعنوان جامعه ای کوچک) است. به عبارتی دیگر ما در ایران نمی توانیم و یا یاد نگرفته ایم که بر اساس عقلانیت و ایمان با یک دیگر گفت و گو کنیم تا تفاهم حاصل شود خلاء حاصل از این نبود تفاهم جا برای بروز خشونت در ابعاد مختلف آن و بی ثباتی خانواده باز کرده است و حال سوال این است که آیا ایمان و عقلانیتی که مولانا به ما معرفی می کند می تواند در شکل گیری تفاهم در جامعه موثر باشد؟

پاسخ به این سوال مستلزم بررسی ابیاتی است که مولانا در مجموع سه دفتر با رویکردی که پیشتر نیز اشاره شد نسبت به عقل و ایمان آورده است لذا در اینجا برخی از مجموع 127 بیتی که در جداول بخش های پیشین فهرست شده اند را به ترتیب موضوعی از نظر میگذرانیم بطوریکه ابیاتی را که در یک موضوع واحد که در شکل گیری تفاهم در جامعه نقش دارند در ذیل هر عنوان بررسی میکنیم.

مشورت:

مولانا در سه دفتر نخست مثنوی معنوی خویش 10 بیت را به بیان مزایای مشورت اختصاص داده است، اما ارتباط مشورت با ایجاد تفاهم در جامعه چیست؟ پاسخ به این پرسش در تعریفی نهفته است که نگارنده از تفاهم به دست داده است و روی  آن تکیه کرده است همانطور که اشاره شد تفاهم به معنای درک متقابل است، بعبارتی دیگر فهمیدن دیگریست، و فهمیده شدن توسط دیگری ست. این مهم که تاثیری حیاتی در روان آدمی دارد و به سلامت روان انسان کمک میکند در مشورت بروزی مستقیم دارد. مفاهمه یا همان فهم متقابل در بستر گفتگویی سازنده رخ میدهد و مشورت یکی از این فضاهاست در حقیقت می توان چنین ادعا کرد که تفاهم لازمه ی مشورت است بعبارتی دیگر انسان ها برای آنکه بتوانند با یکدیگر مشورت کنند باید ابتدا به تفاهم برسند یعنی فهمی مشترک از یکدیگر داشته باشند و زبان هم را بفهمند، تا بتوانند با یکدیگر وارد گفتگو شده و به یکدیگر در حل امور مشورت دهند.

مولانا می نویسد:

مشورت ادراک و هوشیاری دهد / عقلها مر عقل را یاری دهد[36]

بیت بالا بیان کاملی است از نگاه مولانا به مسئله ی مشورت، او بیان داشته است که مشورت موجبات ادراک را فراهم میکند و ادراک به معنای فهمیدن است که از ریشه فهم می آید و تفاهم نیز ریشه در فهم دارد و میتوان چنین برداشت کرد که از نظر مولانا

مشورت به فهم متقابل کمک میکند همچنین مشورت هوشیاری نیز به همراه دارد که در واقع همان خردمندی و عاقلی معنا می دهد عاقلی از آن دست که مولانا از آن به عقلانیت مراد میکند. مولانا در تاکید مصرع اول خود که شامل مطالبی بود که بیان شد می نویسد عقلها می توانند عقل را کمک کنند. مولانا در ابتدای مصرع دوم جمع کلمه عقل را بکار برده بعبارتی او گویی از افراد در کمک به فرد سخن می گوید چراکه عقلها می توانند عقل را یاری دهند در واقع جمع میتواند فرد را کمک کند، جامعه میتواند فرد را بسازد و او را در فهمیدن و عقلانیت به خرج دادن یاری رساند. بعبارتی دیگر اگر بتوان فضای مشورت را در جامعه باز کرد میتوان امیدوار بود جامعه و افراد حاضر در آن به سمت فهم مشترک از هم و از جهان پیرامون هم دست یابند و همچنین امیدوار بود آنهایی که عقلانیتی استوار تر و ایمانی قویتر دارند به آنانکه ضعفی در کارشان است یاری رسانند تا بتوان بسیاری از این خرده خشونت های جاری در جامعه امروزی را رفع کرد. اگر فرهنگ مشورت با مراجع دارای صلاحیت جا بیافتد احتمالاً شاهد بروز خشونت کمتری خواهیم بود شاید روزی برسد که والدی از سر استیصال و خشم فرزند خود را نکشد و اتفاقی مانند مورد رومینا که قربانی اعتقادات کورکورانه پدر شد رخ ندهد.[37]

رشد فرهنگ مشورت کردن در جامعه و تاکید و تبلیغ آن میتواند بسیار کمک کننده باشد تا جامعه از انواع آسیب ها دور بماند. جامعه ای که در بحران بسر میبرد لازم است که جانب احتیاط را نگه دارد و سعی کند راهکارهایی به افراد حاضر در آن جامعه ارائه دهد تا جلوی آسیب بیشتررا بگیرد و در نهایت بتواند وضعیت را بهتر کند. مولانا این توانایی را دارد که با عقل ایمانی خود این فضا را آماده کند. او می نویسد:

زانک با عقلی چو عقلی جفت شد / مانع بد فعلی و بد گفت شد[38]

یا

عقل با عقل دگر دوتا شود / نور افزون گشت و ره پیدا شود[39]

یا

عقل قوت گیرد از عقل دگر / نیشکر کامل شود از نیشکر[40]

ابیات بالا مثالهاییست از دل مثنوی معنوی مولانا که نشان می دهد عقلها (از آن دست که مولانا به آن باور دارد یعنی همان عقل ایمانی) می توانند به یاری هم بشتابند، هم را تقویت کنند و به سمت کمال انسان حرکت کنند. عقلها در کنار هم میتوانند جلوی کارهای ناثواب و گفتار ناپسند را بگیرند می توانند چراغ راهی باشند تا آدمی راه خود را در ظلمات جهان پسا مدرن پیدا کند. همه این موارد در واقع تقویت کننده تفاهم هستند، و اگر بتوان به کمک تبلیغات و تشویق افراد جامعه را به همفکری و مشورت و عقل روی عقل گذاشتن ترغیب کرد میتوان فضا را برای برقراری تفاهم در جامعه نیز باز کرد. میتوان جامعه ای ساخت که افراد آن به نظر یکدیگر احترام میگذارند، تکثر آرا را میپذیرند، یکدیگر را درک میکنند و به هم در رفع موانع و مشکلات کمک میکنند. (این کار میتواند از طریق سازمانهای مردم نهاد صورت گیرد یا با برگزاری جلسات مولوی خوانی با تکیه بر این ابیات و البته در مراکز فرهنگی محلات و شهرها).

طمع:

موضوع بعدی که مولانا روی آن انگشت گذاشته و درباره آن داد سخن داده است مسئله طمع می باشد. او در سه دفتر نخست مثنوی معنوی پنج بیت را به این موضوع اختصاص داده است به این قرار:

صاف خواهی چشم و عقل و سمع را / بر دران تو پرده های طمع را[41]

زانک آن تقلید صوفی از طمع / عقل او بر بست از نور و لمع[42]

طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع / مانع آمد عقل او را ز اطلاع[43]

از حریصی عاقبت نادیدنست / بر دل و بر عقل خود خندیدنست[44]

زان ندانی کت ز دانش دور کرد / میل دنبه چشم و عقلت کور کرد[45]

مولانا در این ابیات اشاره می کند که طعم و حرص می تواند چشم عقل ایمانی آدمی را کور کند و انسان آنچه را داشته و به ریاضت و عبادت بدست آورده از دست بدهد. در واقعیت امر نیز طعم و حرص راه های گفتگوی سالم بین افراد را می بندد و آدمی را از درک متقابل دیگری دور می کند و اجازه فهمیدن دیگری را از انسان سلب می کند و این آموزه ی دیگریست که از مولانا جهت ایجاد تفاهم در جامعه دریافت میکنیم که بایسته استا تا آنجا که میتوانیم از طمع دور باشیم و این دوری از طمع ورزی را نیز ترویج کنیم. باید پذیرفت هر آدمی نسبت به خود در مرحله نخست و نسبت به جامعه ی خود مسئول است و باید برای بهتر شدن محل زندگی خود و دیگران تلاش کند. یکی از تلاش های بزرگی که انسان می تواند انجام دهد همانطور که در متون دینی نیز از آن بعنوان جهاد اکبر یاد شده تلاش در جهت کنترل نفس است همان عاملی که چشم عقل را میبندد، نفس است که طمع میورزد حرض میزند و آدمی را از عقلانیت دور می کند. مولانا بعنوان یک ذخیره فرهنگی که سرشار از آموزه های جدی برای کنترل نفس است می تواند راهنمای مناسبی در این زمینه باشد میتوان از او مدد گرفت تا عوامل سد راه تفاهم در جامعه را شناخت و از پیش رو برداشت.

 

احتیاط:

مولانا در سه بیت نیز انسان را به احتیاط و پند گرفتن از سرنوشت گذشتگان تشویق میکند داستن این نکات نیز در کنترل رفتار و کردار آدمی کار ساز است:

آدمی را دشمن پنهان بسیست / آدمی با حذر عاقل کسیست[46]

عاقل آن باشد که عبرت گیرد از / مرگ یاران در بلای محترز [47]

عاقل از سر بنهد این هستی باد / چون شنید انجام فرعونان و عاد[48]

مولانا در ابتدا اشاره به این نکته دارد که آدمی را دشمن پنهان بسیار است، دشمنان پنهان آدمی اما چه کسان یا چه چیزهایی میتواند باشد، به نظر می رسد مولانا در اینجا اشاره به هواهای نفسانی بعنوان دشمن پنهان آدمی دارد او باتوجه به رویکرد کلی خود در مثنوی و معنوی و تاکیدی که بر استواری ایمان و استفاده از عقل ایمانی دارد بسیار از ظلمی که تن دادن به هواهای نفسانی می تواند بر آدمی روا کند سخن گفته است او می نویسد:

تازه کن ایمان نه از گفت زبان / ای هوا را تازه کرده در نهان[49]

تا هوا تازه است ایمان تازه نیست / کین هوا جز قفل آن دروازه نیست[50]

هوا را در نهان تازه کردن ایمان را از کار خواهد انداخت و باید از این دشمن پنهان بر حذر بود همانطور که خود مولانا نیز بیان میدارد که آدم عاقل کسی است که از تازه کردن هواهای نفسانی حذر میکند و احتیاط پیشه کرده و مراقب خویشتن خویش است ایمان را در دل قوی میدارد و عقل را زیر پرچم ایمان به کار میگیرد تا به دام هواهای نفسانی نیفتد چرا که هوا های نفسانی قفل دروازه ایمان است و آدم بی ایمان راه به سر منزل مقصود نخواهد برد. او همچنین به عبرت گرفتن از سرگذشت دیگران زنهار میدهد و آدم عاقل را کسی میداند که به این سرگذشت ها نظر کرده و از آنها عبرت میگیرد او بر این باور است که لطف خداوند بوده است که ما زمانی آمده ایم که میتوانیم به سرگذشت اقوام بزرگ نگاه کنیم و پند بگیریم احتمال داشت در همان زمان به جهان پای میگذاشتیم و حکم الهی ای که بر آنها جاری شد بر ما نیز جاری میشد لذا باید گذشتگان را خواند و دید و عبرت گرفت. نظر به سرنوشت اقوام بزرگ گذشته و بلایایی که بر سر ایشان رفته به ما هشدار می دهد که تلاش کنیم جامعه ای با فهم متقابل بسازیم چراکه جوامعی که تفاهم در آنها جاری نبوده و بین افراد به واسطه ی طمع ورزی، حرص، خشم، ظلم و ستم شکاف افتاده به سرعت به سمت فروپاشی اجتماعی پیش رفته اند (آنچه شواهد نشان میدهد موید این است که امروز جامعه ایرانی متاسفانه به آن سمت در حرکت است) و دچار زوال اخلاقی شده اند. برای تاکید و تایید این ادعا کافی است به کشورهای همسایه خود نظر بیافکنیم جوامعی که اقوام مختلف در یک مرز متحد کشوری واحد را تشکیل داده اند اما درست از زمانی که فهم متقابل را از دست داده اند و هر کدام خود را برتر از دیگری دیده اند و تلاش کرده اند تا صدای دیگری را خفه کنند جامعه به سمت فروپاشی پیش رفته، ما نیز با درک و دریافت درست این آموزه باید سعی کنیم از رفتن به آن سو اجتناب کنیم باید خوب بشنویم تمام دیگری هایی که در کنارمان زندگی میکنند چه در خانواده چه شهر چه کشور باید صدای همگان را شنید و تلاش کرده ایمان و عقلانیت با آن ها مواجه شد چراکه به نظر می رسد چاره ی دیگری نباشد تک صدایی چیزی جز نابودی همگان بهمراه نخواهد داشت باید از سرنوشت تمام ملتهایی که به تک صدایی روی آوردند و سعی کردند اقلیتها و گاهاً اکثریت های کم توان را خفه کنند درس بگیریم تا به سرنوشت آنها دچار نشویم.

عقلانیت ایمانی:

نهایت امر این است که مولانا در چهل و چهار نوبت از مزایای عاقلی کردن و عقلانیت به خرج دادن گفتگو می کند این چهل و چهار بیت را در جدول ذیل به ترتیب شماره بیت و دفتر نقل می کنیم و سپس به اشارات مولانا به این مزایا میپردازیم:

شماره بیت

مصرع نخست

مصرع دوم

دفتر

155

برجهد وان خار محکم تر زند

عاقلی باید که خاری برکند

1

948

این قدر عقلی که داری گُم شود

سر که عقل از وی بپرد دُم شود

1

1068

چون معلم بود عقلش زابتدا

بعد از این شد عقل شاگردی ورا

1

1112

تا چه عالمهاست در سودای عقل

تا چه با پهناست این دریای عقل

1

2502

عقل تو همچون شتربان تو شتر

می کشاند هر طرف در حکم مُر

1

2831

لطف عقل خوش نهاد خوش نسب

چون همه تن را در آرد در ادب

1

3696

در شب تاریک جوی آن روز را

پیش کن آن عقل ظلمت سوز را

1

56

روح با علمست و با عقلست یار

روح را با تازی و ترکی چه کار

2

123

هر که با ناراستان همسنگ شد

در کمی افتاد و عقلش دنگ شد

2

873

با همه بنشین دو سه دستان بگو

تا ببینم صورت عقلت نکو

2

1182

شادی اندر گرده و غم در جگر

عقل چون شمعی درون مغز سر

2

1539

نقص عقلست آن که بد رنجوریست

موجب لعنت سزای دوریست

2

1541

کفر و فرعونی هر گبر بعید

جمله از نقصان عقل آمد پدید

2

1549

عاقبت بینست عقل از خاصیت

نفس باشد کو نبیند عاقبت

2

1608

خاک زن در دیده حس بین خویش

دیده حس دشمن عقلست و کیش

2

1853

رحم بر عیسی کن و بر خر مکن

طبع را بر عقل خود سرور مکن

2

1860

از ضعیفی عقل تو ای خر بها

این خر پژمرده گشتست اژدها

2

1876

زانک از عاقل جفایی گر رود

از وفای جاهلان آن به بود

2

1878

عاقلی بر اسپ می آمد سوار

در دهان خفته ای می رفت مار

2

1880

چونک از عقلش فراوان بود مدد

چند دبوسی قوی بر خفته زد

2

1930

دشمنی عاقلان زین سان بود

زهر ایشان ابتهاج جان بود

2

2049

پیش گاوی سجده کردی از خری

گشت عقلت صید سحر سامری

2

2325

ور بداند کرم از ماهیتش

عقل باشد کرم باشد صورتش

2

2420

گفت ای شه با چنین عقل و ادب

این چه شیدست این چه فعلست ای عجب

2

3089

فکرگاهش کند شد عقلش خرف

عمر شد چیزی ندارد چون الف

2

3197

کیمیای مس عالم با توست

عقل و دانش را گهر تو بر توست

2

710

آنچنان مستی مباش ای بی خرد

که بعقل آید پشیمانی خورد

3

719

پس بیک سوزن تهی گردی ز باد

این چنین فربه تن عاقل مباد

3

2197

کانچ جاهل دید خواهد عاقبت

عاقلان بینند ز اول مرتبت

3

2198

کارها ز آغاز اگر غیبست و سر

عاقل اول دید و آخر آن مصر

3

2279

کی نماید کودکان را سنگ سنگ

تا نگیرد عقل دامنشان به چنگ

3

2280

پیر عقل آمد نه آن موی سپید

مو نمیگنجد درین بخت و امید

3

2316

حجت بارد رها کن ای دغا

عقل در تن آور و با خویش آ

3

2833

آفرین بر عقل و بر انصاف باد

هر زمان الله و اعلم بالرشاد

3

3263

تا رهاند پاش را از زخم مار

ای خنک عقلی که باشد بی غبار

3

3570

وهم افتد در خطا و در غلط

عقل باشد در اصابتها فقط

3

3585

لیک جان در عقل تاثیری کند

زان اثر آن عقل تدبیری کند

3

3693

عقل دراک از فراق دوستان

همچو تیرانداز اشکسته کمان

3

3741

چشم کودک همچو خر در آخرست

چشم عاقل در حساب آخرست

3

3751

غم خور و نان غم افزایان مخور

زانک عاقل غم خورد کودک شکر

3

3813

درنگر پس را بعقل و پیش را

همچو پروانه مسوزان خویش را

3

3944

بی خیانت این نصیحت از وداد

می نماییمت مگرد از عقل و داد

3

4311

لنگر عقلست عاقل را امان

لنگری دریوزه کن از عاقلان

3

4568

عقل از این غالب شدن کی گشت شاد

چون درین غالب شدن دید او فساد

3

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مولانا در نخستین بیت این جدول می گوید عاقلی باید که خاری بر کند و داستان رفتن خار در پا را مثال میزند که اگر فردی خاری در پایش برود شروع به یافتن خار میکند تا از شر ناراحتی حاصل از خار در پا رها شود خار در دل اما سخت پیدا میشود و باید آدم عاقلی که بتوان با او حرف زد و او از دَرِ خرد ورزی با آن ها مواجه شود گفتگو کرد تا خار در دل را یافت و درمان کرد مولانا مثال خری را که کسی خاری در زیر دم او قرار داده پیش میکشد و میگوید خر چون نمیداند خاری در زیر دم او قرار داده شده تلاش میکند با جهیدن از خار خلاص شود در حالیکه در این وضعیت خار محکمتر بر او برخورد میکند اینجا عاقلی باید باشد که خار را از دم خر جدا کند این درست نمایش وضعیت کنونی جامعه دچار زوال اخلاقی شده است؛ جامعه ای که خاری در دل افراد آن جامعه رفته و ایشان را پریشان خاطر نموده جامعه ای که سالهاست در اثر عوامل متعدد دچار بحران بی ثباتی شده است و اعضای آن اغلب با اختلالات شخصیتی در حالت بحرانی دست به گریبانند و این سرگشتگی ها و آشفتگی ها باعث بروز سوء تفاهمات را فراوان شده است. هیچکس در چنین شرایطی توان درک متقابل را ندارد و اینجاست که باید به نقش ایمان برای استواری و امیدواری در بحران تاکید و نقش عقل را در جامعه ی خرد گریز تشویق کرد تا افراد جامعه بتوانند با اتکا به امید زاییده از دل ایمان و اتکا به عقل خود خاری از زیر دم خر جامعه برکنند و تفاهم و تعامل را در جامعه احیا کنند بلکه آرامش و آسایش در زندگی ها جاری شود.

داستان پادشاه و کنیز که در آن مثال خار در زیر دم خر بیان شده است برای نشان دادن وجود مشکلاتی است که وجود دارند و ما از وجود آنها بی خبر هستیم در بیان عرف جامعه خر نماد نادانی است و میتوان وضعیت تعریف شده توسط مولانا را مصداق وضعیتهایی گرفت که در آنها انسان از سر جهل بر اموری پافشاری میکند که آسیب فردی و جمعی به همراه دارد و درست در اینجاست که از نظر مولانا عاقلی باید باشد هم او که در اینجا نماد خرد ورزی است تا بتواند مشکل پنهان مانده از چشم را یافته و علل وقوع را برای قربانی و قربانیان بگشاید تا ایشان را از طریق خطا باز دارد آنطور که مولانا نشان میدهد این کشف و گشایش از طریق گفتگو با فردی که در جهل خود گرفتار است رخ می دهد در واقع آگاهی بخشی از روند درمان است. جامعه ی دچار زوال اخلاقی ابتدا باید با خردورزی اهل خرد از وضعیت خود آگاه شود عاقلانی که ایمانی قوی دارندجامعه را بیدار میکنند و سعی میکنند به ریل تفاهم و صلح و پذیرش وجود تکثر آرا بازگرداند احترام متقابل را ترویج کرده و فضای گفتگوی همه افراد را فراهم می کنند نه دیکتاتوری اکثریت بر اقلیت را پشتیبانی میکنند نه حکومت اقلیت بر اکثریت را بلکه دنبال ایجاد فضای بیان عقاید و نظرات همه طیف ها خواهند رفت تا صدای بی صداترین ها نیز شنیده شود و نظرشان اعلام شده و لحاظ شود در جامعه ای که ایمان و عقلانیت حکم فرما باشد همه در یک اندازه حق گفتن و شنیدن دارند.

مولانا در جایی دیگر عقل را چون شتربان و آدمی را چون شتر تشبیه میکند و مینویسد باید فرمان زندگی را به دست عقل سپرد تا چون شتربانی این شتر تن آدمی را به سر منزل مقصود برساند، او در ابیاتی دیگر داستان مردی را تعریف میکند که سوار بر راهی میگذشت و دید که ماری به دهان فرد خفته ای می رود و به تعبیر مولانا چون از عقل مدد میگرفت یا بعبارتی دیگر چون عقلانیتی ایمانی بر وی حاکم بود به کمک مرد خفته می رود و ضربات محکمی به او میزند و بعد او را تشنه در بیابان می دواند تا در آخر مرد در حال تهوع آنچه را بلعیده پس میدهد و میبیند ماری از دهانش بیرون میافتد مرد در اثنای دویدن ها و مرارت ها برمرد سوار خرده  میگرفت که چرا با من ضعیف چنین میکنی در حالیکه از اتفاقی که بر خود رفته است بیخبر بود اما رنج را کشید و مار را از درون خود بیرون ریخت داستان حکایت جذابیست از اینکه گاهی رنج درمان کشیدن موجب عافیت خواهد شد و رهایی از بیماری، جامعه بیمار نیز لازم است تا به لطف عاقلان جمع درمان شود. جامعه ای که درک و فهم متقابل در آن جاری نباشد بیمار است، در واقع مار را خورده است و دیر یا زود علایم یماری در آن هویدا میشود لازم است به سخنان دلسوزان و عاقلانی که بلعیده شدن مار را دیده اند گوش فرا داد سخن عاقلان را شنید و به راهکارهای ایشان جهت رهایی از شر مار درون تن رفته تن داد. آنطور که آمارها نشان می دهد و هر روز در اخبار میتوان شنید جامعه ما مار خشنوت و ریا، ظلم و اجحاف، طمع و حرص و از این دست را خورده است ای کاش گوشی برای شنیدن سخن عاقلان دلسوز با ایمان داشته باشد تا دقع این اژدها کند.

نتیجه گیری:

مولانا همانطور که بیان شد عقل را در زیر پرچم ایمان مورد استفاده قرار می دهد و به عبارتی دیگر قائل به عقل ایمانی است و این عقل ایمانی را نیز در عمل برجسته میکند و در موارد عمل از آنها به فراوانی و نیکی یاد میکند، هرچند او موارد بسیاری را بر میشمارد که میتوانند چراغ عقل را خاموش کنند و آدمی که عقل در سر نداشته باشد مانند دُم حیوانات با ارزش خواهد بود. اگر بخواهیم صورت استدلالی به آنچه بیان شد بدهیم باید بگوییم که:

  • مولانا قائل به عقل ایمانی است
  • او استفاده از عقل ایمانی را برای فائق آمدن به هواهای نفسانی و کنترل کردار و گفتار آدمی ضروری میداند
  • ایجاد تفاهم در جامعه نیازمند ایمان و عقلانیت است
  • لذا می توان از عقل ایمانی مولانا برای ایجاد تفاهم در جامعه استفاده کرد

اما چگونه؟ واقعیت امر این است که مولانا و سایر ذخایر فرهنگی فارسی زبان در جامعه ما کمتر شناخته شده هستند و کم به آنها پرداخته می شود در بزرگترین رسانه کشور که وظیفه فرهنگ سازی را نیز بر عهده دارد چقدر مولانا حضور دارد چقدر به او و آموزه های او پرداخته میشود در این رسانه فراگیر بیش از پیش ما شاهد ملغمه ای از رویکردهای زرد و مد روز به اتفاقا و وقایع هستیم در حالیکه میتوان با برنامه ریزی در قالب برنامه های مشخص برای گروه های سنی مختلف از این گنجینه ی پر بار استفاده کرد. مولانا خطرات راه و عوامل خاموشی چراغ عقل و عقلانیت و ایمان را به وفور نشان میدهد. هرکدام اینها به تنهایی برای اخلال در روند ایجاد تفاهم در یک جامعه (آن هم جامعه ای چنین فراگیر و گسترده که شامل اقوام و گروه های متعدد می شود) کافی است.

انسان امروز بواسطه رشد فراگیر رسانه های خرد و کلان دسترسی بی رویه و بدون محدودیت به اطلاعات (با علم به اینکه بخش عمده این اطلاعات نادرست هستند) دارد و این حجم انبوه داده هایی که درون سر افراد جاری میشود موجبات بروز اختلاف نظرهای گسترده را فراهم میکند برای اجتناب از برخورد این اندیشه های دستکاری شده با یکدیگر ضروری است که به رشد تفاهم و ایجاد مفاهمه در جامعه بیش از همیشه پرداخته شود.  در نهایت جامعه ای که نتواند تکثر موجود را در دل خود حل کند دچار خشونت، خفقان و سرخوردگی می شود، ما موظف هستیم که تکثر موجود را بپذیریم و برای ایجاد فضای گفتگو و هم اندیشی راه حل بیابیم و آن را ترویج کنیم. تفاهم در جامعه جز با همکاری گروه های مختلف و شنیدن شدن همه صدا ها حاصل نخواهد شد. هیچگاه تک صدایی و حذف اندیشه های مخالف راه به جایی نبرده و جز انباشت خشم در زیر پوست جامعه حاصلی نداشته و نخواهد داشت ما به تعبیر مولانا باید از سرگذشت گذشتگان و سایر جوامع درس بگیریم و شرایط را برای بروز تفاهم و مفاهمه در جامعه باز کنیم.

منابع:

  1. بدخشان، نعمت الله؛ 1397، ایمان عارفانه از منظر مولانا، اندیشه دینی، شماره 68، صص 27-48
  2. بهنام فر، محمد و دیگران، 1393، نقد عقلانیت در مثنوی مولانا و کلیات اقبال لاهوری، مطالعات شبه قاره، شماره 21، صص 7-32
  3. راعی صدیقیانی، مسعود؛ 1384، عقل از نظرگاه مولوی، حافظ، شماره 22 صص 82-89
  4. زمانی، کریم، 1393، میناگر عشق، تهران، نشر نی
  5. سروش، عبدالکریم، 1380، مثنوی معنوی به تصحیح و پیشگفتار عبدالکریم سروش مجلدات اول، دوم و سوم، نشر علمی فرهنگی
  6. صدیق یزدچی، محمد حسین؛ 1369، عقل جزئی و عقل کلی، ایران نامه، شماره 33، صص 23-44
  7. علمی، قربان؛ حسین، صابری ورزنه؛ 1392، ارزیابی مولانا از اقسام ایمان در پاسخ به مسئله رنج، حکمت اسراء، شماره 15، صص 143-170
 

[1]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت شماره 1

[2]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت شماره 3749

[3]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت شماره 1081

[4]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت شماره 3377

[5]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر دوم، بیت شماره 601

[6]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت شماره 115

[7]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت شماره 155

[8]  پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود ( مثنوی و معنوی دفتر اول بخش 105)

[9]  عقل سر تیز است لیکن پای سست زانکه دل ویران شده ست و تن درست ( مثنوی و معنوی دفتر ششم بخش 1)

[10]  عقلشان در نقل دنیا پیچ پیچ فکرشان در ترک شهوت هیچ هیچ (مثنوی معنوی دفتر ششم بخش 1)

[11]  عقل جزئی آفتش وهم است و ظن زانکه در ظلمات شد او را وطن (مثنوی معنوی دفتر سوم بخش 61)

[12]  قبله عارف بود نور وصال قبله عقل مفلسف شد خیال ( مثنوی معنوی  دفتر ششم بخش 64)

[13]  این جهان یک فکرت است از عقل کل عقل چون شاهست و صورتها رسل ( مثنوی معنوی دفتر دوم بخش 23)

[14]  عقل دیگر بخشش یزدان بود چشمه آن در میان جان بود (مثنوی معنوی دفتر چهارم بخش 74)

[15]  عقل ایمانی چو شحنه عادل است پاسبان و حاکم شهر دل است (مثنوی و معنوی دفتر چهارم

[16]  جزوعقل این از آن عقل کل است جنبش این سایه زان شاخه گل است (مثنوی و معنوی دفتر چهارم بخش 135)

[17]  جهد کن تا پیر عقل و دین شوی تا چو عقل کل تو باطن بین شوی (مثنوی معنوی دفتر چهارم بخش 81)

[18]  چون که قشر عقل صد برهان دهد عقل کل کی گام بی ایقان زند (مثنوی معنوی دفتر سوم بخش 116)

[19]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت شماره 1081

[20]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر دوم، بیت شماره 601

[21]  اِنّ مَعَ العُسْرِ یسْراً قرآن مجید سوره الشرح آیه 6

[22]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت شماره 3377

[23]  قرآن مجید سوره صف آیه 2

[24]  قرآن مجید سوره صف ایه 3

[25]  قرآن مجید سوره بقره آیه 44

[26]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت شماره 160

[27]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت شماره 215

[28]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت شماره 79

[29] مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت شماره 1323

[30]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر دوم، 1979

[31]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر دوم، 1980

[32] مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر دوم، بیت شماره 810

[33]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر دوم، بیت شماره 2569

[34]  برای اطلاعات بیشتر رجوع کنید به خبر شماره 82253631 خبرگزاری ایسنا یا خبر شماره 544559 خبرگزاری ایلنا یا خبر شماره 83307354 خبرگزاری ایرنا

[35]  برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به خبر شماره 99111914196 خبرگزاری ایسنا یا اخبار شماره 83543107 و 83547072 خبرگزاری ایرنا

[36]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت شماره 1046

[37]  https://etemadonline.com/content/412440/

[38]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر دوم، بیت شماره 20

[39]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر دوم، بیت شماره 26

[40]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر دوم، بیت شماره 2279

[41] مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر دوم ، بیت شماره 571

[42]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر دوم ، بیت شماره 572

[43]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر دوم ، بیت شماره 573

[44]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر دوم ، بیت شماره 1548

[45]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر دوم ، بیت شماره 2728

[46]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر اول ، بیت شماره 1037

[47]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر اول ، بیت شماره 3119

[48]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر اول ، بیت شماره 3127

[49]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر اول ، بیت شماره 1081

[50]  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر اول ، بیت شماره 1082

نظرات

نظر خود را بنویسید