جادوی زمان

جادوی زمان

بی مقدمه شروع به باریدن گرفت. آسمون هیچ شباهتی به همه اون لحظه هایی که قراره بارون بباره نداشت، اما شبیه به خنده تلخ بی اراده ای که تو لحظه غم یکدفعه روی لب های آدم میاد و همه احساس ها رو که با شدیدترین وجه‌اش تو گلو جمع شده، منفجر میکنه؛ شروع به باریدن کرد و به همون اندازه سریع و خشن.
با اینکه میتونستم خودمو به زیر شروونی برسونم اما تلاش میکردم شبیه به حالت عادی رفتار کنم. رفتار عادی ای که وقتی یه بارون شدید میاد دیگه شبیه به رفتار عادی نیست. مخصوصا اگر بدونی چند نفری اونطرف وایسدن و دارن نگات میکنن.
نادیده گرفتن این بارونِ خشن، جلوی چشم بقیه آدما یه حس غرور تو آدم ایجاد میکنه.
و تو همون لحظه ای که من با آرامش زیر اون بارون فصلی شدید داشتم کارام رو انجام میدادم، احتمالا اون چند نفر هیچ واژه ای شبیه به قهرمان تو ذهنشون از من نمی ساختن. شاید بیشتر داشتن به مقدار احمق بودن من فکر میکردن. شایدم ...
نه خبری از آسمون تاریک بود و نه از ابرهای فشرده. نه که هیچی نباشه، بود، اما نه شبیه همه بارون هایی که همیشه میاد. 
واقعیت این بود که نه اون حس غروری که تو اون لحظه ناخواسته سراغ آدم میاد، برام اهمیت داشت
و نه احمق دیده شدنم از ذهن آدم هایی که اونجا ایستاده بودن.
موضوع فقط این بود که هیچ فرقی نمی‌کرد،
زیر شیروونی یا زیر بارون.
من گرفتار نوعی تکرار بودم.
زمان چنان عریان و لخت شده بود که هر چیزی در شرف اتفاق بود، دیگه اتفاق نبود، و فقط یادآوری چیزی بود که قبلا هم رخ داده بود. 
مثل تماشای یه فوتبال تکراری. حتی اگر بازی ایران استرالیا باشه.
زمان، چیزی رو از من به سرقت برده بود.
تنها عملی که باعث میشد من پیش از اتفاقات تصمیم بگیرم، این بود که من بالاخره مجبور بودن یه تصمیمی بگیرم. حتی اگر من از جام تکون هم نمی خوردم و هیچ کاری نمیکردم، باز یه تصمیمی گرفته بودم.
و همه اینا بخاطر جادوی زمان بود. زمان میتونه به ایستادن و تکون نخوردن هر کسی هم معنی بده. و جبر تصمیم رو به روی شونه هر کسی تحمیل کنه.
چیزی که معیار تصمیم هام میشد، اطلاع نسبی از نتیجه اش بود. 
مدت های زیادی بود که فهمیده بودم اینکه تو هر شرایطی چه تصمیمی بگیری، تو نتیجه تاثیر داره
و کم کم به این مهارت رسیده بودم که بتونم خوب پیش بینی کنم نتیجه هر تصمیمی چی میشه.
اما مدت کمی بود که فهمیده بودم این تفاوت در نتیجه ها، اونقدرها هم که فکر میکردم اهمیت نداره.
نه اینکه اون نتیجه ها با هم فرق نداشته باشه،
خیلی فرق بود بین رفتن یا نرفتن ایران به جام جهانی تو سال هزار و نهصد و نود و هشت.
فرق بود بین خیس شدن یا نشدن.
موضوع این بود که من میدونستم خیس شدن چه حسی داره و در امان موندن از یه بارون بد موقع چه حسی داره.
و من چهار سال بعد فهمیده بودم نرفتن به جام جهانی چه حسی داره.
همه ماجرا این بود که دیگه چیز جدیدی وجود نداشت برام، و بخاطر همین همه چیز اهمیت خودش رو از دست می‌داد.

نظرات

نظر خود را بنویسید