برای محمدعلی مرادی

برای محمدعلی مرادی

برای محمد علی مرادی،
فیلسوف خیابان،
او که فریاد ایمان به آغاز فصل سرد را سر داد.

محمدعلی مرادی،  ۱۳۳۷ در اصفهان - ۳۱ تیر  ۱۳۹۷ در تهران. فیلسوف، روشنفکر و پژوهشگر فلسفه.
 تحصیلات خود را در دانشگاه فرای و دانشگاه برلین انجام داد. پایان‌نامهٔ مقطع کارشناسی ارشد خود را  با موضوع «مفهومِ مفهوم در سنجش خردناب» و پایان‌نامهٔ خود را در مقطع دکترا با موضوع «آگاهی و خودآگاهی نزد فیشته آغازین» دفاع کرد. زمان اقامت در آلمان مجاز به دریافت تابعیت این کشور شناخته شد. اما در هنگام امضای مدارک، از امضای یک گواهی که در آن قید شده‌بود «اگر میان آلمان و کشوری که از آن آمده‌ای تخاصمی ایجاد شود، باید به نفع آلمان بجنگی»، از امضای آن سند خودداری کرد و از دریافت تابعیت آلمان منصرف شد. (ویکی‌پدیا)


در این قطعه کوتاه صدای او را می‌شنوید ، سال ۸۹، در نشستی در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی.
این قطعه، از فایل سه ساعته آن سخنرانی جدا شده که باید بارها و بارها به آن گوش داد.

«عیب ما ایمان نداشتن به آغاز فصل سرده...
یعنی آدم به خودشم ایمان نداره...
ایمان به کارشم نداره...
من اصلا اومدم بعد از بیست سال
خیلی ایمان، فلک رفته به باد اصلا دیگه...
یعنی دلمون لک زده برای یه نفر که یه کوچولو راجع به کاری که می‌کنه ایمان داشته باشه...»

سخنانش بر جان مینشیند چرا که از جانش با ما سخن گفته است.
او بود که فریاد خردِ خود بنیان را سر داد.
او بود که از درون نگری و بازگشت به خویش گفت.
او بود که به جای دانشگاه، خیابان را برگزید.
او بود که عملش مصداق آنچه می‌گفت بود.
فیلسوفی برای خود.
فیلسوفی که دور از ژست و نمایش، آنچه اندوخته بود را به اهالی فلسفه می آموخت.
او که شجاعت در اندیشیدن داشت.
فیلسوفی که ضرورتِ بر روی پای خود ایستادن و از آنِ خود کردنِ تفکر مفهومی، ترجیع بند افکار و احوالش بود.
او که در همین سخنرانی با شجاعت در جواب سوال «چه کسی باید بپرسد؟» گفت: « این من هستم که می‌پرسم».
او که آن جای دیگر، آن جای بهتر، آن مدینه ی فاضله، آن آرمانشهری که آرزوی خیل کثیری از ماست را رها کرد، آمد تا به ما یاد آور شود که باید ایمان آورد به خود.
او که ندای ایمان به آغاز فصل سرد را سر داد.

باید ایمان آوردن.
باید خود را بازنگریستن.
بر  روی دوش تاریخ اندیشه ایستادن و از آن افق، به خویش بازگشتن.
باید بر این راه دشوار ایستادن.
کجاست آن یار مومنی که به این ندا گوش فرا نهد،
ندایی که گویی از اعماق تاریخ،
 از دوردست‌های خودمان،
ما را به خود فرا می‌خواند.
که ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد.
که دلمان لک زد برای یک نفر...

پی‌نوشت:
آنچه محمدعلی مرادی ترسیم کرده است را میتوان در نوشته ها ، سخنان و درسگفتارهایش جست.
برای پیدا کردن این سخنرانی رجوع کنید به این لینک +

نظرات

نظر خود را بنویسید