سقوط به ارتفاع هشت هزارپایی

سقوط به ارتفاع هشت هزارپایی

پسر جوانی با کت شلوار و بسیار رسمی ولی کمی با عجله وارد آسانسور می شود. دکمه نامعلومی را می زند و جلوی آینه آسانسور مشغول مرتب کردن گره کراوات و کمی هم موهایش می شود. در حالی که زیر لب ترانه ای را زمزمه می کند و گاهی با سوت زدن ملودی می سازد، منتظر است. بسیار منتظر است اما نشان نمی دهد. زمان انتظار طولانی می شود. آسانسور همچنان در حال حرکت است، بالا و بالا و بالاتر می رود. پسر کمی مشکوک می شود. به دکمه های آسانسور نگاه می کند. هیچ شماره ای نیست. تعدادی دکمه دایره ای کاملا یکسان در کنار هم قرار گرفته اند. موبایلش را بیرون می آورد. آنتن نیست. شارژ گوشی کم است. دوربین از بالا به صفحه گوشی نگاه میکند. وقتی پسر گوشی را به جیبش برمیگرداند دوربین می بیند که بند یکی از کفش ها باز است. پسر هم متوجه اش می شود ولی اهمیتی ندارد.به دنبال یک راه به بیرون است. کیفش را زمین می گذارد و با اضطراب به همه جای آسانسور دست میکشد. هیچ دکمه اضطراری نیست. در اوج نگرانی آسانسور می ایستد. درب آسانسور باز می شود. پسر آرام کیفش را برمیدارد و از آسانسور که خارج می شود، یک مهماندار به او توصیه میکند که در صندلی خودش بنشیند و کمربندش را هم ببندد. هواپیما در وضعیتی بحرانی قرار دارد....

 

 

م. محمدی مهر

 

نظرات

نظر خود را بنویسید