معناداری زندگی

معناداری زندگی

یادداشت اول 

 خدا مُرد. خدا مُرده است. ما او را کُشتیم. و ما قاتل ِ قاتلان، چگونه می خواهیم خود را تسلی دهیم! کارد ِ ما خون ِ مقدّس ترین و مقتدرترین چیزی را که دنیا تا همین امروز داشت، ریخت. چه کسی این خون را از دستان ما خواهد زدود؟ کدام آب آن را از ما خواهد شست؟ (حکمت شادان، ص193)

  1. مقدمه: درست از همان زمان که نیچه فیلسوف مشهور آلمانی جملات بالا  را بر زبان راند و انسان را از این واقعیت تلخ و تند آگاه کرد، انسان به تکاپو افتاد تا معنایی برای زندگی خود بیابد چراکه به واسطه ی درک جمله ی بالا زندگی را تهی شده از معنا و بیهوده و پوچ می یافت، نیچه همگان را بی ملاحظه با واقعیتی رو به رو ساخت که سالها از پذیرش آن می گریختند. انسانی که قرنها بار معنا بخشی به زندگیش را بر عهده دین و به واسطه ی آن بر دوش خداوند گذاشته بود با این بیانات نیچه کاخ آرزوها و رهایی خود را ویران یافت و حال وقت آن بود تا به فکر بیافتد، بلکه خود معنایی برای آنچه نامش را زندگی گذاشته بیابد. هرچند هیچگاه اینگونه نبوده است که بشر لحظه ای از فکر معنای زندگی غافل باشد اما پرداخت مستقیم به آن از پس جمله ی "خدامرده است" نیچه سربر آورده گرچه گذشتگان نیز به این ماجرا اندیشیده اند یا می توان نوع نگاهشان به این موضوع را از دل گفته ها و نوشته هایشان بیرون کشید. در ادامه این یادداشت و یادداشت های بعدی نگارنده سعی خواهد کرد بخشی از این اندیشه ها را که طی مطالعه کتب و مقالات مختلف در این زمینه بدست آورده با خواننده در میان بگذارد. 
  2. پیشینه ی تحقیق: از میان کتابهایی که با عنوان معنای زندگی ترجمه شده اند می توان به آثاری از گرت تامسون، لوک فری، تری ایگلتون، جان کاتینگهام و جولیان یانگ اشاره کرد نام کتاب نفر آخر بطور کامل " فلسفه قاره ای و معنای زندگی" است که در این مجموعه یادداشت ها از آن بیشترین استفاده را کرده ام. البته کتابهای دیگری هم هست از جمله "درجستجوی معنای زندگی" ترجمه و گردآوری خسرو ناقد و همچنین "فلسفه و معنای زندگی" محمد آزاده، در میان مقالات نیز بهترین آثاری که بتوان به آنها رجوع کرد مجموعه ای است که فصلنامه نقد و نظر در سال 1382 در چهار شماره منتشر کرد.
  3. ادبیات تحقیق: آنچه در این نوشتار مد نظر ماست پاسخ به این سوال (البته در حد توان) است که آیا زندگی معنا دار است؟ برای یافتن پاسخ این سوال بهتر آن است که ابتدا بدانیم مرادمان از معنا چیست یا به بیان دیگر مراد فلاسفه ی مد نظر ما از معنا چیست. معنا یا معنی در لغت آنطور که دهخدا به آن و از قول ناظم الاطبا اشاره کرده است " هرچیزی که شخص قصد می کند" برگردان شده است یا به تعبیری هدف، معین اما آن را به مفهوم، مقصود، باطن، موضوع و حقیقت ترجمه کرده است. اما آیا فلاسفه نیز در ترکیب آن با زندگی همین مفاهیم را مراد می کنند. تا آنجا که نگارنده طی تحقیقات خود به آن دست یافته فلاسفه سه مفهوم را از معنا مراد کرده اند: هدف، ارزش و غایت (تدئوس متز، 1382). تفاوتی که اینجا بین هدف و غایت وجود دارد در این نکته نهفته است که هدف براساس انتخاب افراد است و به عبارتی جعل کردنی است و غایت امری داده شده و به تعبیری کشف کردنی بحساب می آید.
  4. افلاطون: پلاتو (Plato) یا با نام آشنا تر برای ما فارسی زبانان افلاطون در 247-428 پیش از میلاد زندگی می کرد، شاگرد سقراط بود و در سی و یک سالگی با اعدام استاد خود با اتهام بی دینی و فاسد کردن اذهان جوانان رو به رو شد واقعه ای که در ذهن او تاثیری ژرف گذاشت، افلاطون بعدها آکادمی را تاسیس کرد و در آن به تعلیم فلسفه پرداخت، از او چندین تالیف برای ما به یادگار مانده است از جمله رساله مهمانی و کتاب جمهوری که بسیار خواندنی و تاثیرگذار هستند (راتلج جلد اول، 1392)، افلاطون معتقد بود جهان دو قسمت است عالم مُثُل و عالمی که ما در آن زیست میکنیم. جهانی که ما در آن زیست میکنیم باتوجه به اینکه هر لحظه در حال دگرگونی است جهان "شدن" است و عالم مُثُل جهان "بودن" چرا که تغییر در آن جایی ندارد. همه آنچه در جهان ماست سایه ای، یا روگرفتی (کپی) از نمونه ی خود در عالم مُثُل است. ما مُثُل ها را می شناسیم اما موقع تولد در اثر گذشتن از رودخانه فراموشی همه دانش خود را از یاد برده ایم و در این جهان تمام تلاش ما باید در راستای تمرین و ممارست برای یادآوری مُثُل ها باشد ما نباید خود را درگیر سایه ها کنیم بلکه باید از سایه ها راه به حقیقت آنها یعنی مُثُل ها ببریم. این آگاهی به مُثُل با نوعی زندگی فراهم می شود که در آن زندگی مبتنی بر معرفت،فضیلت و مهار خویشتن به شیوه ای زاهدانه خواهد بود (یانگ،1396). نگاه افلاطون به زندگی بر اساس آنچه گفته شد سه بخشی است ما روزگاری در عالم مُثُل (بهشت) بوده ایم یعنی جهان "بودن" بعد هبوط کرده ایم و به جهان "شدن" در افتاده ایم و حال باید به جهانی که از آن آمده ایم بازگردیم. در این تبیین سه بخشی او سه نکته را در نظر دارد نخست احساس بیگانگی با جهان که گاهی به آن دچار می شویم، دوم عدالت، چراکه آمدن ما به این جهان به انتخاب خودمان ( به خاطر خطای خودمان در باور دینی)بوده است و سوم هدف و آنچه قصد انجام آن را داریم یعنی بازگشت به جهان "بودن". خلاصه کلام اینکه: زندگی از نظر افلاطون در ذات خود دارای معناست و مراد او از معنا هدف است و این هدف تمرین و تلاش برای زندگی براساس معرفت، فضیلت و مهار است تا به جهان "بودن" بازگردیم.

نظرات

نظر خود را بنویسید