موی سپید

موی سپید

سِن چیز عجیبیه. یه روندِ فیزیولوژیک مشترک بینِ آدما که ابدا در روح و ماهیت یکسان نیست. راهی که هرکس به سیاقِ خودش میره. و مقصدی که برای هرکس یه شِکله، یه طولایی داره و یه رنگ و هِیبَتی. 

تا وقتی به ۳۰ سالگی نرسیدی فکر میکنی در قواره‌های یه آدم ۳۵-۶ ساله تجربه داری و ُپختی، از این بعد زندگی هم قراره بسوزی! این حسیه که بیشترِ ما ۲۰ تا ۳۰ ساله‌ها داریم. 
احساسِ غمِ عمیق (همون پُختگی!) از اولین مُواجهٔ ما با چهرهٔ جدی و اغلب خشنِ زندگی میاد. هنوز باورمون نشده که دنیا اون رنگ و نشاطِ بچگیامون نیست، و هنوز به این جدیت و حُزنْ خو نگرفتیم. بین سادگی و لذتِ کودکی تا نوجوانی و پختگی و صبرِ بزرگسالی مُعَلَقیم و این تَعَلُقوُ صدا میزنیم «جَوانی». 

منم به این شوک رفتم. منم با دیدن موهای سفیدم خودمو پخته، سَرد و گرم چِشیده و گاهی هم ازدست‌رفته دیدم. منم همیشه از تصورِ شرایطِ دهه‌های بالاترِ زندگیم کَمی ترسیدم (اگه دو دَهه منو پُخت، دَههٔ سوم هم میخواد منو بسوزونه، پس تو دَههٔ چهار و پنج چه فاکینگ چیزی در انتظارمه؟!) اما به قولِ رفیقی، شاید این اکثرِ دیگرانن که در حدِ سِنِشون به پُختگی نرسیدن نه اینکه ما بیشتر از سِنِمون تجربه کرده باشیم. شاید باید همیشه یادمون بمونه که سن چه چیزِ عجیبیه! انقدر که حتی از نظر فیزیولوژیکی هم ممکنه یکی تو ۱۴ سالگی موهاش سفید شه یکی اوایل ۴۲ سالگی...

نظرات

نظر خود را بنویسید