موهبت رنج

موهبت رنج

تقریبا میشه گفت هر درد و ناراحتی فیزیکی و روانی رنج محسوب میشه. اما همین تعریف نکته ی مهمی توشه. شرایطی رو تصور کنیم که ناراحتی نباشه و همه چیز به راحتی تبدیل بشه، اون موقع بیشتر به نظر نمیاد که انگار بازی تموم شده باشه؟ اینطور به نظر نمیاد که کاری برای انجام دادن نباشه و اساسا بودن بی معنی شده باشه؟

شوپنهاور، فیلسوفی که خودش چندان روی خوشی با زندگی نداشته، بعد از کتاب مهم جهان همچون اراده و تصور، رساله یا ضمیمه ای بر این اثر مینویسه به اسم در باب حکمت زندگی که توی این کتاب میخواد توضیح بده اگر کسی تصمیم به زندگی داره، چطور بهتره زندگی کنه.

توی بخشی از این کتاب زندگی رو به صورت طیفی رسم میکنه که در طرفی رنج و در طرف دیگه کسالت(boredom) قرار داره. آقا آرتور معتقده که زندگی به میزانی که در رنج باشه حداقل از کسالت در امانه و به میزانی که از رنج دور بشه بی حوصلگی و کسالت اونو در بر میگیره و شاید حد وسطی برای تعادل زندگی لازم باشه با گاهی نوسان به سمت هر کدوم.

اما یکم به رنج بیشتر دقت کنیم. خیلی اوقات رنج ها دلیلی برای فعالیت های ما میشن. گاهی حتی به نظر خیرخواهانه میان که بعضا باید طلبشون کرد! همونجور که مولوی میگه:

هر کجا دردی دوا آنجا رود/ هر کجا فقری نوا آنجا رود

آب کم جو تشنگی آور بدست/ تا بجوشد آب از بالا و پست

یا صحبت حافظ که میگه:

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک/ چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟

خیلی از افراد بزرگ و بسیاری از آثار مختلفشون از دل درد های عجیب و غریبی در اومدن. یا حتی نتایج بعضی گروه ها و جوامع در طول تاریخ.

کارل راجرز یکی از روانشناس های بزرگ و بنیان گذار مکتب انسان گرایی، خودش شدیدا از افسردگی رنج میبرده ولی خیلی به پیشبرد روانشناسی کمک کرد.

هنرمند های زیادی از دل درد های شخصی و خانوادگی یا اجتماعی در اومدن. از جمله جناب بتهوون یا خواننده ی مورد علاقه ی خودم امینم.

داستایوفسکی جایی میگه گاهی نگرانم که نتونم لیاقت رنج هایم را داشته باشم.

رنج یه جورایی ارتباطی با بی نظمی توی هستی داره. بی نظمی اساسا وجود داره و در حال افزایش هم هست. راه برخورد با بی نظمی هم جهت دادن و تبدیل کردن اون به چیزی با فایده ست. در مورد رنج هم همینطوره و مثل انرژِی اولیه میمونه که باید به چیزی تبدیلش کرد. مثل نوشتن همین مطلب و مطلب قبلی که مدت ها توی ذهنم بودن اما از حوصله ی نوشتن خارج بودن تا حالا که رنجی موجب شد بیام سراغ نوشتنشون.

رنج میتونه زمینه ساز لذت بشه. مثل تجربه ی آبی که در پی تشنگی طولانی مدت بنوشیم. یه جورایی جفتشون از یه منبع هستن یا انگار که دو روی یک سکه باشن. در بودن یکدیگر معنی پیدا میکنن و در پی هر سختی و رنجی، آسانی و لذتی وجود داره.

رنج گاهی هزینه ی لذت و استفاده ای هست که بخوایم ببریم و شاید این جذاب ترین کارایی اون باشه. به قول حافظ:

عتاب یار پریچهره عاشقانه برکش/ که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

رنج گاهی هدایت گره و میخواد نشون بده داریم جایی اشتباهی مرتکب میشیم. به اصطلاح کوک نیستیم و یه جا خارج از تناسبِ حال داریم عمل میکنیم. مثل گارد ریل های کنار جاده.

حتی زمانی که بخش زیادی از رنج ها رو رفع کردیم گاهی لازمه رنج عمدی به خودمون بدیم برای فرار از کسالت. برای تعالی و برای لذت بردن. مثل کسی که در عین ثروتمندی هنوز هم به فعالیت شغلیش ادامه میده یا افرادی که برای تعالی معنوی متحمل ریاضت میشن.

خلاصه که رنج تا وقتی ما بهش برچسب بد بودن و رنج بودن بزنیم رنج محسوب میشه وگرنه عموما بچه خوبیه. مدلش یکم فرق داره.

و ممنونم از عامل رنجی که موجب این نوشته هم شد 

نظرات

نظر خود را بنویسید