!what the life

!what the life

اولین بار که این فیلم رو دیدم در حد یه درام زیبا ازش لذت بردم اما یکم که گذشت حس کردم بعضی اتفاقاتش با زندگی خودم و چیزایی که تو بعضی کتابا میخونم خیلی شباهت داره! این شد که رفتم دوباره با دقت بیشتری دیدمش و بیشتر باهاش احساس همدلی کردم. بعد از اون شاید 5 مرتبه دیگه هم دیدمش و هربار زوایای جالبی ازش رو درک کردم. شده بود فیلم مورد علاقه ام که با هرکسی راجبش صحبت میکردم و توی سایت های مختلف راجبش نقدهایی میخوندم و سعی میکردم ازش چیزای زیادی یاد بگیرم. همیشه دلم میخواست راجع بهش یه مطلب بنویسم ولی جور نمیشد تا حالا که دیگه حس کردم باید بنویسمش.

من ترجیح میدم کمتر به داستان فیلم بپردازم چون هم خیلی ها دیدنش و گفتنش زائده و هم برای کسایی که ندیدنش یه جور اسپویل میشه و لذت دیدنش رو کم میکنه واسه همین من بیشتر نکاتی که ازش گرفتم رو میگم و اگر این فیلم رو ندیدین توصیه میکنم اول ببینیدش و بعد این مطلب رو بخونید.

فارست گامپ، شخصیت اصلی داستان که برگرفته از کتابی به همین نام هم هست، با بهره ی هوشی 75 انسانی کم هوشه به این معنی که آگاهی و توانایی فکری و استدلالی کمی داره و عمدتا از روی خودآگاهش نمیتونه عمل کنه . از طرفی مادری داره که براش بسیار ارزش قائله و کم هوش بودنش رو به معنی ناتوان بودن نمیپذیره و تمام تلاشش رو میکنه که به پسرش بفهمونه با بقیه فرقی نداره و دائم بهش میگه stupid is as stupid does یعنی دیوانه کسیه که کار دیوانه وار میکنه و از این نظر باور نداره پسرش عقب افتاده یا دیوانه است.

اما این توانایی کم ذهنی، روی دیگری هم داره و اون اینه که فارست انتظار،ترس، ناراحتی، نگرانی و هویت ذهنی زیادی نمیتونه داشته باشه و این باعث میشه توی هیچ اتفاقی گیر نکنه و بیشتر بتونه با توجه به تمایلات و احساسات درونیش نسبت به اتفاقاتی که سر راهش قرار میگیرن عمل کنه.

این در مقابل شخصیت جنی تنها دوست دوران دبستان فارسته که از همون کودکی خیلی جاها الهام بخش فارست میشه ولی به مرور حس میکنه باید به خیلی چیزها توی زندگیش دست پیدا کنه و میره دنبال انتظارات و آرزوهاش.

فارست به خاطر ناتوانی کمش توی فکر کردن عمدتا توی حال زندگی میکنه و نه گذشته و خاطرات یا انتظاراتش و این نکته ی کلیدی داستان و شخصیت فارسته.

همین ویژگی باعث میشه با تمام وجود به هرچیزی که در مقابلش قرار میگیره بپردازه و بدون ترس به چیزی که از اون لحظه حس میکنه عمل کنه. همین ماجرا باعث الهامش برای افراد مختلفی از خواننده ای که توی دوران کودکی اش میبینه و با ریتم موسیقی اون رقص خاص و متناسبی انجام میده تا افرادی که موقع دویدن بی دلیل و طولانیش توی شهر های مختلفه میشه.

بخشی از یکی از نقد هایی که خوندم میگفت:

the voice-less forrest is not born to do anything.does not have valid reasons to take. he just does. he puts his total self into whatever he does and finds success. maybe passion is unreal

خیلی اوقات فکر میکنیم باید کار خاصی کنیم توی زندگی و هدفی باید داشته باشیم اما رویکرد فارست اینجور نیست. اون منتظر اتفاق خاصی نیست و هر پیشامدی رو با حضورش به خوبی پیش میبره و همین باعث موفقیت های زیادی توی زندگیش میشه.

چیز قشنگی که راجب فارست به طور کلی هست اینه که فارست به معنی واقعی زندگی میکنه. به آیین خاصی معتقد نیست. به تفکر خاصی پایبند نیست و درسته که توانایی ذهنی لازم برای یه سری کار ها مثل درس خوندن رو نداره اما فیلم میخواد نشون بده زندگی بیشتر از هوش به احساس نیاز داره. بیشتر از تفکر به حضور نیاز داره.

این در مقابل سروانی قرار داره که توی جنگ ویتنام پیدا میکنه و معتقده هرکسی سرنوشتی داره و وقتی تیر میخوره و فارست نجاتش میده  بهش میگه سرنوشت من کشته شدن با افتخار بود و تو این رو خراب کردی. اما همین فرد بعد از از بین رفتن انتظارش متوجه زندگی میشه و خیلی کلنجار میره تا جای خودش رو پیدا کنه و در آخر هم با خودش و زندگی به صلح میرسه.

فارست باهوش نیست ولی وفا داره. متعهده و اخلاقیات رو حس میکنه بدون اینکه بفهمه. و همین خصوصیاتش توی دوستی با تنها رفیق دوران سربازیش باعث ثروتمند شدنش میشه. 

دو تا نکته ی اساسی دیگه ی این فیلم یکی طنزشه و دیگری بعد احساسی عمیقی که داره که به نظرم دو بعد اصلی زندگی هستن. جنبه ی طنزی که داره، کمتر جدی بودن زندگی رو میخواد نشون بده ولی بعد احساسی غالبی که داره آدم رو به سکوت وا میداره.

درسته که فارست باهوش نیست ولی عشق رو درک میکنه و از اول که عاشق جنی میشه متوجه ضعف خودش هست و وقتی جنی میخواد ترکش کنه جلوش رو نمیگیره. حتی اشتباهات جنی و اینکه ازش ناامید میشه رو میپذیره. دوریش رو تحمل میکنه. بدون کینه و انتظاری هر بار برگشتش رو با دل و جون قبول میکنه و در هر شرایطی عاشقش میمونه. صحنه های به هم رسیدنشون از نقاط عطف فیلمه و آدم رو خیلی متاثر میکنه.

در جواب افرادی که در مقابل ناملایمات زندگی رویکردشون don't cry, get mad هست این رویکرد میگه don't cry, deal with it یا به قول حافظ: با دل خونین، لب خندان بیاور همچو جام/ نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

آخرای فیلم جایی که میره سر خاک جنی خیلی جالبه. میگه که من نمیدونم آخرش حق با مادرم بود که میگفت زندگی مثل یه پر در مقابل نسیمه که جا به جاش میکنه یا سروان دن که میگفت هرکدوم از ما یه سرنوشت داریم. من فقط میدونم که نمیتونیم همه کارو به اختیار خودمون انجام بدیم.

فارست توانایی ای داره که برای لذت بردن و زندگی رضایتمندی داشتن خیلی مهم تر از باهوش بودنه. باهوش بودن خیلی خوبه اما بیشتر ما بلد نیستم کی و کجا و چطور ازش استفاده کنیم و زیرکی هایی که میکنیم برای خودمون دام میشن. گاهی باید بابت زیرکی های ذهنی ای که در مقابل زندگی کردیم عذرخواهی کنیم، ازشون درس بگیریم و اگر بشه به دنبال جبرانشون باشیم. شاید باید بیشتر در مقابل زندگی سکوت کنیم و کمتر به دنبال جواب هاش باشیم و با این شعر باب دیلن که در جایی از فیلم توسط جنی خونده میشه همراه بشیم:

How many roads must a man walk down
?Before you call him a man
How many seas must a white dove sail
?Before she sleeps in the sand
Yes, 'n' how many times must the cannon balls fly
?Before they're forever banned
The answer, my friend, is blowin' in the wind
The answer is blowin' in the wind

Yes, 'n' how many years can a mountain exist
?Before it's washed to the sea
Yes, 'n' how many years can some people exist
?Before they're allowed to be free
Yes, 'n' how many times can a man turn his head
?And pretend that he just doesn't see
The answer, my friend, is blowin' in the wind
The answer is blowin' in the wind

Yes, 'n' how many times must a man look up
?Before he can see the sky
Yes, 'n' how many ears must one man have
?Before he can hear people cry
Yes, 'n' how many deaths will it take till he knows
?That too many people have died
The answer, my friend, is blowin' in the wind
The answer is blowin' in the wind

نظرات

نظر خود را بنویسید