حضرت امید، خاموشید

حضرت امید، خاموشید

یادداشتی به مناسبت سالروز درگذشت مهدی اخوان ثالث

بازهم، یک چهارم شهریوری دیگر، بعد از اینکه از شروع سال یکصد و پنجاه و هشت روز از سحر تا شامگاهان درگذشته و درست در سرآغاز حضور روز تازه چشمه ی امیدمان خشکید بازهم آن طعم تلخ و گس در دهان پیچید با یادآوری خاطرات سالهایی نه چندان دور در هزار و سیصد و شصت و نه شمسی حضرت امید خاموشید و برای من که در آن سال چهار سالی بود که تازه چشمهایم باز گشته گوشهایم میشنیدند این خبر خردک ملالی هم نمی افروخت اما از پس این سالها و از زمانیکه شناختم "کاروان سالار" خود را هر دوباره چهارم شهریورم در دل غمی جانکاه می یابم که میخواهد "از درون خسته سوزان بر کشد فریاد ای فریاد ای فریاد".

قصه‌گوی شهر سنگستان، راوی توسی خوان هشتم افسانه‌های دور، آن گرامی مرد، خوب پاک آئین، او که تاج پادشاهی را به پاییز داد، او که اوضاع جهان را در زمستان دید، او که می‌دانست رازی را که از پیشینیان پیری بروی تخته­ی ‌سنگی نبشته و برای ما روایت کرد، او که با زندانی دخترعمو طاووس در بندی مجاور بود و از قولش برای ما سرود: «هی فلانی زندگی شاید همین باشد، یک فریب ساده کوچک»، و ما خواندیم و با دقت نخواندیم شاید، اما او با ما گفت و ما خوردیم، فریب ساده این زندگی را حیف!
بگذریم، حضرت امید شاعر تاریخ، راوی افسانه‌ها و قصه‌های خفته در تابوت پست خاک، او که با شعرش حماسه‌های دیرین را دوباره رنگ و رو بخشید، او که زندگی را دوست می‌داشت مرگ را دشمن، در 10 اسفند ماه هزار و سیصد و هفت به دنیا آمد ابتدا به موسیقی گرایش داشت و اما بعد در اثر تدبیر پدر به شعر کشیده شد و شاعری کرد و شاعرانه زیست و میدانست که شاعران بر حکومتند نه با حکومت و شعر در مسلخ هیچ چیز قربانی نکرد و تن را سپر هجوم فشارها کرد و ایستاد و ایستادگی کرد و شاعر شعرهایی شد که در اوج فرود از قله های فتح تاریخ باز در دل امید را زنده میدارند و از میان آن همه تلخی بی پایان ایام در میان کام انسان باز میتوان امید داشت.

او پس از مرداد ننگین هزار و سیصد و سی و دو غمی جانکاه در دل داشت و آن را در نهایت در میان تکه تکه های شعر فاخر و گرم زمستان در میان مردمان آورد و بعد هم با سرود تسلی و سلام مصدق را در شعر آورد و حال و احوال زمانه خود را به زیبایی به بند کلمات کشید و بعد از سالها تحقیق و ادیبانه زیستن و با شعر و شاعری در آمیختن در چهارم شهریور سال 1369 چهل روزی بعد از آن‌که از حضور در خانه فرهنگ آلمان از سفر برگشته بود، چشم‌ها را بست، و جهان را خالی از امید کرد.

"هی فلانی!  زندگی شاید همین باشد

یک فریبِ ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او  و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد.

 

آه!...آه! امّا

او چرا این را نمی داند، که در اینجا

من دلم تنگ ست. یک ذرّه ست؟

شاتقی هم آدمست، ای داد برمن، داد!

ای فغان! فریاد!

من نمی دانم چرا طاووس من این را نمی داند؟

که من بیچاره هم در سینه دل دارم.

که دل من هم دل ست آخر؟

سنگ و آهن نیست.

او چرا این قدر از من غافل ست آخر؟

آه، آه، ای کاش

گاهگاهی بچّه‌ها را نیز می آورد.

کاشکی ... اما ... رها کن هیچ"

 

و رها می کرد .

او رها می کرد حرفش را

حرفِ بیدادی که از آن بود دایم داد و فریادش.

و نمی بُرد و نمی شُد بُرد از یادش.

اغلب او این جا  دهان می بست

گر به ناهنگام، یا هنگام، دَم دَر می کشید از دردِ دل گفتن.

شاتقی این ترجمان ِ درد،

قهرمان ِ درد،

آن یگانه مردِ مردانه،

پوچ و پوک زندگی را نیم دیوانه.

و جنون ِ عشق را چالاک و یکتا مرد.

او به خاموشی گرایان، شِکوه بَس می کرد.

و سپس با کوشش ِ بسیار.

عُقده‌ی خود را فرو می‌خورد

چون خمیرِ شیشه، سوزان جُرعه‌ای از شعله و نِشتر

و به دُشخواری فرو می بُرد :

لقمه‌ی بُغضی که قُوتِ غالبش آن بود .

تا چه‌ها می کرد. خود پیداست،

چون گُوارَد، یا چه می آرَد؛

جرعه‌ی خنجر به کام و سینه و حنجر؟

و چه سینه و، چه حنجر، شاتقی را بود!

دودناکی، پنجره‌ی کوری که دارد رو به تاریکا.

زخمگینی خُشک و راهی تنگ و باریکا.

گریه آوازی، گره گیری، خَسَک نالی.

چاه راه ِ کینه و خشم اندرون، تاب و شکن بیرون.

خشم و خون را باتلاقی و سیه چالی .

تنگنا غم راهه‌ای، نَقبِ خراش و خون.

نظرات

نظر خود را بنویسید