هیولای فرانکنشتاین و ادبیات

هیولای فرانکنشتاین و ادبیات

هیولا پس از خلق توسط خالقش رها می‌شود و به سرگردانی محکوم است. پس از گشت‌وگذارها و سختی‌های فراوان در همسایگی یک خانواده می‌رسد که از آن‌ها زندگی می‌آموزد، با محبت آشنا می‌شود، عشق را می‌بیند و با مهربانی برخورد می‌کند. در جوار این خانواده با ادبیات و شعر و موسیقی آشنا می‌شود. پس از چندی سه کتاب می‌یابد: «رنج‌های ورتر جوان» اثر گوته، «تواریخ» اثر پلوتارک، و «بهشت گمشده» اثر جان میلتون؛ و این‌گونه به جهان ادبیات پای می‌گذارد. برخورد او با این سه‌کتاب سه وجه درخشان با سه شاهکار، دروازه‌ی دنیای ادبیات را به او نشان می‌دهد. رمان، شعر و تاریخ. او با مطالعه این سه اثر با احساسات و عشق، زندگی و محبت و فکر، اندیشه و تاریخ و سیاست مواجه می‌شود و به نوعی خودشناسی و شناخت جهان می‌رسد.

enlightened
از طریق گوته و رنج‌های ورتر عشق، رنج و مرگ را می‌شناسد و با خودشناسی مواجه می‌شود و به پرسش‌هایی درباره جایگاهش در اجتماع جهان روبرو می‌گردد:
«... اما همچنان‌که می‌خواندم به احساسات و وضعیت خودم ربطش می‌دادم. خود را درعین حال به‌طرز غریبی با آدم‌های اثر که سرگذشت‌شان را می‌خواندم و به سخنانشان گوش می‌دادم بیگانه احساس می‌کردم. با آنها همدردی می‌کردم و تا حدودی درکشان یم‌کردم اما خود چیز دیگری در ذهن داشتم؛ من به کسی وابسته و متکی نبودم. «راه برای رفتنم باز بود» و کسی وجود نداشت که از نبودنم غصه بخورد. موجودی هیولاوار و نفرت‌انگیز بودم. معنی این چه بود؟ من که بودم؟ من چه بودم؟ از کجا آمده بودم؟ مقصدم کجا بود؟...»

enlightened

در کتاب دوم با تاریخ آشنا می‌شود. کتاب تواریخ کتابی است درباره زندگی مردان بزرگ و زندگی آن‌ها، درباره‌ی اخلاق و قضاوت، اطلاعاتی درباره‌ی زمانه‌ی افراد، سیاست و جوامع یونان و روم.
در کتاب می‌خوانیم:
«... پلوتارک به من فکر کردن آموخت؛ مرا از فضای فلاک‌بار تخیلاتم فراتر برد تا قهرمانان ایام گذشته را بستایم و دوست‌بدارم. خیلی چیزها خواندم که از درک و تجره‌ام فراتر بود. از پادشاهی‌ها، قلمروهای بزرگ، رودخانه‌های عظیم و دریاهای بی‌کران اطلاعات مغشوشی داشتم... اما این کتاب صحنه‌های خطیر و جدیدتر علم را پیش چشمم واگشود. درباره‌ی کسانی خواندم که دغدغه‌ی امور مردم و کشور، فرمانروایی بر همنوعان خود، یا کشتن آنها را در سر داشتند. احساس می‌کردم که عشق به فضیلت و نفرت از پلیدی در من طغیان می‌کند، البته تا جایی که معنی این واژه‌ها را درمی‌یافتم، چون آنها را فقط برحسب لذت و درد می‌فهمیدم.»
هیولا در این کتاب با اخلاق انسانی و شکست‌های اخلاقی آشنا می‌شود. معنی خالق را درمی‌یابد. با مفهوم خوب و بد آشنا می‌شود. با پیامدهای غیراخلاقی زیستن آشنا می‌شود، جوامع انسانی را کشف می‌کند. تحت تاثیر قانون و قانون‌گذاران قرار می‌گیرد.

enlightened

«من نیز همچون آدم با هیچ موجود مانوس نبودم، اما وضع او از هر جهت با وضع من بسیار تفاوت داشت. خدایش او را موجودی کامل و خرسند و خوش‌اقبال آفریده بود که خالقش توجه خاصی به او داشت؛ اجازه داشت با موجودات داناتری سخن بگوید و از آنان دانش کسب کند. اما من، بیچاره و منفور و تنها بودم.»
اما بهشت گمشده درباره‌ی چیست و چه تاثیری بر هیولا دارد؟ بهشت گمشده شعری است درباه‌ی سقوط آدم و شورش شیطان علیه خدا. این موضوع تاثیر مهمی روی رمان دارد.
رمان شلی درباره‌ی انسانی است که نقش خدا را بازی می‌کند، همان‌طور که شیطان میلتون می‌خواهد خدا را به چالش بکشد، هیولا هم با سقوط خود می‌خواهد بر خالقش غلبه کند.
فرانکنشتاین داستانی است که می‌خواهد نتیجه‌ی آن‌چیزی را نشان دهد که وقتی انسانی در رد مسیحیت برآید، یا سعی کند برخلاف طبیعت کاری کند چه اتفاقی ممکن است رخ دهد و برای این کار از مرجعی مثل بهشت گمشده تاثیر می‌گیرد.
نقطه‌ی اشتراک این دو اثر را می‌توان: 1. خالقی که مخلوقش سقوط میکند 2. خدایی که مخلوقش علیه او شورش می‌کند 3. مطرود به‌عنوان ضدقهرمان 4. سرنوشت دانست.
فرانکنشتاین با سوالاتی مثل معنی این چیست؟ من کیستم؟ چه بوده‌ام؟ از کجا آمده‌ام؟ و مقصودم چیست؟ روبرو می‌شود... بهشت گمشده با این سوال شروع می‌شود: چرا خدا ما را آفرید؟
هیولا می‌تواند همان آدم باشد، که از خالقش یک شریک (همسر) می‌خواهد.
هیولا می‌تواند همان شیطان باشد، که توسط خالقش طرد شد.
هیولا قسم می‌خورد که اگر خالقش خواسته‌ی او را قبول نکند او را ویران کند.
بهشت گمشده برای هیولا مهم است چون با خواند آن به درک بهتری از خود و جایگاهش می‌رسد و خود را در مقام آزادی می‌بیند. او می‌تواند احساس کند و احساساتش را بروز دهد، خالقش را سرزنش کند و علیه او بشورد و سرنوشت را به بازی بگیرد.

نظرات

نظر خود را بنویسید