آخرین منجی

آخرین منجی

 نشسته است روی صندلی انتظار 
انتظاری که بی شباهت به مرگ نیست
مرگ وجودی اش نه ، مرگ تمام آرزوهایش. زنگ در اتاق دکتر به صدا در می آید ،صدای نخراشیده ای از افکار درهمش بیرونش میکشد
بفرمایین داخل دکتر منتظر شماست.
وارد میشود اتاقی شبیه اتاق تمام روانکاوها یک تخت برای لش کردن و ریختن بیرون تمام آنچه از کودکی ذهن و جانت را خراشیده است و چند گلدان برای تلطیف فضا ، شاید . همان جا با خودش میگوید این یکی هم حرف جدیدی برای گفتن ندارد.
تعارفش میکند روی صندلی رو به رویش مینشیند.
از اولین کلمه که از دهان دکتر خارج میشود موجی از امید مینشیند توی دلش 
چه صدای دل نشینی چه لحن آرامی 
مهربونی ای که مدتهاست جای خاالی اش حسابی درد میکند.
برایش میگوید میگوید میگوید
از کسی که قرار بر آمدنش نبود ولی آمد قرار بر رفتنش نبود ولی رفت. از کسی میگوید که بودنش دارد آرام آرام خفه اش میکند.
گریه اش میگیرد با متانتی خاص  با اشاره دستمال روی میز کنار رو نشانش میدهد . چه درمانده شده است که این طور کودکانه اشک میریزد آن هم در برابر کسی که دارد تجربه اولین ملاقاتش با او را پشت سر میگذارد . عدم تطابق با وضع موجود که باعث بازگشت افسردگی لعنتی اش شده .
نکته کلیدی حرف های دکترش بود .
وقتش تمام میشود ، گفتنی زیاد دارد و وقت کم ، آه‌ میکشد ... با لحنی غمگین بدرود میگوید ولی سبک بار تر از قبل اتاق را ترک‌ میکند.
گویی منجی ای پیدا کرده باشد ، دکتر برایش شد منجی آخر . 
مغزش همچنان مشوش و دلش آشوب بود اما کمی‌ چاشنی رهایی اضافه شده بود به وجودش ، داشت کم کم ته نشین میشد در ر‌وح و جانش .
با تمام این ها دلش بودن کسی را میخواست که نیست شده بود، دلش میخواست بود حتا برای مدتی کوتاه یاری اش میداد برای گذر از این حال .
او اما ...
هیچ شده بود ... هیچ مثل تمام زندگی‌ اش .

نظرات

نظر خود را بنویسید