خیال

خیال

چه بی‌خود دست‌‌وپا می‌زنم برای ماندن؛ بی‌وجود خطابم‌ می‌کنی و من باز دست‌وپا می‌زنم برای غرق‌نشدن، برای فرونرفتن در باتلاقی که قبل‌ترها جایش نهالی نحیف و بی‌جان بود، ولی سرحال و سبز.
زیر نگاه‌های بی‌تفاوتت نفسم تنگ می‌شود و ضربان قلبم بالا می‌رود و سرم‌ سبک و بدنم یخ می‌زند. ولی جان می‌کَنم برای ماندن. خود ِ بی‌خود شده‌ام را یادت می‌آید؟ سیتالوپرامی که بالا می‌انداختم را یادت می‌آید؟ نه گمان نمی‌کنم حتا من را هم دیگر یادت بیاید. به آلزایمری خودخواسته دچار شده‌ای. خوشا به احوالت که می‌توانی مثل قاصدک رها و سبک باشی و جریان باد تو را با خودش ببرد تا هر‌کجا که دلش خواست، اما من قاصدکی هستم که در دستان پسربچه‌ای تخس گیرکرده است مرا فوت می‌کند، از تکه‌تکه شدنم و معلق شدنم در هوا ذوقی وصف نشدنی در چشمانش می‌نشیند، به‌خیالش هم نیست که با یک فوت کوچک نابودم می‌کند.
این روزها به خیال فکر می‌کنم که چه چیزِ خوبی است! می‌توانم خودم را مچاله کنم گوشه‌ی مبل چرمی سیاهی که تو دوستش داشتی و ساعت‌ها خیال ببافم. خیال ببافم که تو هستی و من هستم، گوشه‌ی کافه‌ای دنج نشسته‌ایم و تو لاته‌ات را می‌خوری و من سیگارم را دود می‌کنم، و فارق از دغدغه‌های پشتِ درِ کافه ساعت‌ها به‌هم خیره می‌شویم، و تو شاملو و اخوان می‌خوانی برایم، من حواسم فقط به دست‌های مردانه‌ات است و سگی که در چشم‌هایت مدام پارس می‌کند.
خیال چه چیزِ خوبی است!
در خیالم نه از نهالی که باتلاق جایش را گرفته خبری هست نه از نگاه‌های سرد و بی‌تفاوت تو، در خیالم نه درگیر زمانم و نه مکان.
خیال چه چیزِ خوبی است! می‌توانی ساعت‌ها فرو بروی در خودت و زندگی‌ای بسازی که مدینه فاضله‌ات باشد.
می‌توانی پایان داستان زندگی‌ات را باز بگذاری، و یا می‌تواتی مثل فیلم‌های هندی هپی اند محشری برایش بسازی.
خیال چه چیزِ خوبی است...

نظرات

نظر خود را بنویسید