چهل سال موسیقی

روایت چهل سال موسیقی، در چهل سالگی انقلاب

اوایل دی ماه (1397) رضا شکراللهی در وب‌سایت خود «خوابگرد» یادداشتی را به نقل از روزنامه همشهری و به قلم سخر سخایی بازنشر کرد با عنوان «چهل روایت تازه از چهل سال موسیقی ایران» ؛ این یادداشت‎ها در صفحه‌ی «درنگ» روزنامه همشهری به سرپرستی علیرضا محمودی، که به مناسبت چهل سالگی انقلاب ایران گردآوری شده بود، منتشر می‌شد. سحر سخایی در این روایت‌ها در پی کشف و روایتِ موجزِ روح زمانه‌ی هر سال از دل یک اثر یا آلبوم موسیقی است؛ هر روز یک اثر به‌نمایندگی از یک سال.
بعد از آن بود که علی عظیمایی گرداننده پادکست «رادیو دست‌نوشته‌ها» ، در هشت اپیزود مجموعه‌ی این یادداشت‌ها را با روایت یک راوی ناشناس و میکس موسیقی‌های ذکر شده در این روایت‌ها گردآوری و منتشر ساخت.
سحر سخایی متولد 1364 است که در دانشگاه علامه ادبیات فارسی خوانده و از رشته قوم موسیقی شناسی دانشگاه تهران فارغ التحصیل شده، نزد بسیاری موسیقیدانان از جمله محمدرضا لطفی و ارشد طهماسبی کار کرده، و موسیقی متن فیلم «وارونگی» اثر بهنام بهزادی را ساخته است. سحر سخایی اولین رمانش را با عنوان تن تنهایی در زمستان 95 توسط نشر چشمه منتشر کرد که در پاییز 96 به چاپ دوم رسید.
اینجا برای دسترسی آسان‌تر، مجموعه‌ی این یادداشت‌ها و پادکست‌ها را گردآوری کردیم و در اختیار شما می‌گذاریم.

سال 1357

پرنده و پرواز

۱۳۵۷ سالِ پشت‌بام و نوار است. سال ندانستن اما خواستن. سال خواستن و توانستن. سال «الملکُ یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم.»
۱۳۵۷ را از امروز نبینیم. می‌دانم دشوار است. اما بگذارید این سالِ سرنوشت را برگردیم و از همان روزها تماشا کنیم. فراموش کنیم پایان را «که همین دوست داشتن زیباست» به قول فروغ.
۱۳۵۷ سال ژاله‌هایی ا‌ست که بر سنگ می‌افتند. سیاوش کسرایی شعرش را می‌سراید، حسین علیزاده‌ی جوان موسیقی‌ را و اتفاق را تفنگ‌ها و سینه‌ها و سرها شکل می‌دهند در یک جمعه‌ی دلگیر شهریوری در تهران.
۱۳۵۷ راهِ تمام مردمی است که ریخته‌اند توی خیابان‌ها. راه حق است. راه آزادی. شعرش از هوشنگ ابتهاج، موسیقی‌اش از محمدرضا لطفی و خلقش به دست مردم. مردم امیدوار. از میدان انقلاب تا آزادی. تمام پل کریمخان. تصاویری که باز تکرار خواهند شد پس از آین سال. «ایران ای سرای امید، بر بامت سپیده دمید، بنگر کز این ره پر خون، خورشیدی خجسته رسید.»
۱۳۵۷ سال پشت‌بام‌ها و نوارها و چشم‌های باز در تاریکیِ کوچه‌هاست. سال صدای شریعتی. صدای امام خمینی. سال آخرین آلبوم‌های خوانندگانِی که به‌زودی غیرمجاز و فراری می‌شوند. ۱۳۵۷ سال «به لاله‌ی در خون خفته» است. آهنگش از مجتبی میرزاده. همان نابغه‌ای که یادش کردم با آن تکنوازی ویولن درخشان در مقدمه‌ی ترانه‌ی مخلوق، همان آتشِ عشق قدیم که تازه‌اش کرده بود کسی.
میرزاده ساخته بود: به لاله‌ی در خون خفته، شهید دست از جان شسته، قسم به فریاد آخر، به اشک لرزان مادر…
این قدرت جادویی انقلاب بود. این تغییر و تحول تنها کار امید بود. امیدی بزرگ و دربرگیرنده که نمی‌پرسید و عمل می‌کرد. الهام می‌بخشید و پیش می‌برد.
۱۳۵۷ سال سرودهای غیر ایرانی و شعرهای ایرانی بود. سال «بر پا خیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن…» سال ۱۳۵۷ سال «این بانگ آزادی، کز خاوران خیزد» بود. سالی که می‌خواستیم «دشمن بداند ما موج خروشانیم.» سال بهاران خجسته باد. سال هوا دلپذیر شد. سال نقشِ پنج انگشت خونین روی دیوارها و سال دست‌هایی که در هم گره می‌خوردند بی‌آن‌که بپرسند از کجایی و مرامت چیست. سال امید بود. امیدی تند و دربرگیرنده. امیدی بزرگ. امیدی وهم‌آلود.
۱۳۵۷ سال «به پرنیان شفق ز خون شراره دمید» هم بود. سال «برخیز ای داغ لعنت خورده‌ی دنیای فقر و بندگی». ۵۷ سال شعله‌های در چمن بود و شب‌های وطن و خون ارغوان‌ها و تا سحر فریاد زدن. گفتم که؛ ۱۳۵۷ سال پشت‌بام و حنجره‌ها بود. سال فریادهای باصدا. ۱۳۵۷ در سرود انترناسیونال یک‌جور بود و در صدای خوش بهشتی و آن نگاه تیزبینش یک‌جور. در نوارهای رسیده از نوفل‌لوشاتو یک ۱۳۵۷ بود و در صدای تظلم‌خواهِ و کهنه‌ی علی شریعتی یک ۵۷. در «از درون شب تار می‌شکوفد گل صبح» یک چیز بود و در «ایران ایران» رضا رویگری چیزهای دیگری. در «زیر پوست شب» فریدون گله یک جور ۱۳۵۷ بود و در «شب یک شب دو»ی بهمن فرسی جور دیگری از استیصال آن سال. اما درکِ پایان دوره‌ای، درک این‌که باید به راه‌های تازه رفت، باید نترسید، آن دست‌های دور از هم را به هم پیوند می‌زد. نزدیک می‌کرد.
۱۳۵۷ برخلاف سال‌های قبل و بعدش، مال همه بود. مال تک به تک کسانی که نفس می‌کشیدند و دوست داشتند به خیابان بیایند و واننهند آینده‌شان را. آیندگان را. هنوز مانده بود تا جنگ. مانده بود تا «شنوندگان عزیز توجه فرمایید… خونین‌شهر… شهر خون، آزاد شد». مانده بود تا «روح بلند پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان…»
مانده بود تا بمب‌گذاری‌ها. مانده بود تا نوژه. مانده بود تا شوریدن‌ها. مانده بود تا مرگ. مانده بود تا زندگی. مانده بود تا صبح یا شب. تا حصر یا رهایی مانده بود. ۱۳۵۷ عددی بیرونِ اعداد بود. سالی‌ بیرونِ سال‌ها. حالی‌ فراتر از حال‌ها.
به ۱۳۵۷ از امروز نگاه نکنیم. داشته‌ها و نداشته‌ها را جمع و تفریق نکنیم. برگردیم به همان روزها، حتا اگر مثل من آن روزها را ندیده باشیم هرگز. تصور کنیم که نشسته‌ایم پشت میله‌های سیاه و بلند دانشگاه تهران در قلب تپنده‌ی مهم‌ترین تحول جهان در انتهای دهه‌ی هفتاد میلادی. برگردیم به پشت ساختمان هنرهای زیبا رو به ضلع جنوبی انقلاب و تماشا کنیم که مردم سیل می‌شوند و گل‌ها می‌رود توی لوله‌ی تفنگ‌‌ها و صدا و صدا و صدا…
این تنها صداست که می‌ماند؟ این پرواز است که ماندنی‌ است؟ این صحنه‌ی یکتای هنرمندی ماست؟ مهم نیست. باید هرچه را می‌توان به خاطر سپرد. گاهی پرواز، گاهی پرنده. گاهی آوازخوان و… گاهی آواز. حافظه، تنها ثروت ماست.