نورا: چی چی رو مقدس‌ترین وظایف من می‌دونی؟
هلمر: من باید به‌ت بگم؟ وظایفت در مقابل شوهرت، بچه‌هات!
نورا: من وظایف دیگری‌ام دارم، به همین مقدسی.
هلمر: امکان نداره. یعنی چه وظایفی؟
نورا: وظایفم نسبت به خودم.
هلمر: تو پیش از هرچیزی، یه زنِ شوهرداری، یه مادری!
نورا: به این حرف دیگه اعتقادی ندارم. به نظر خودم، پیش از هرچیز، یه آدمم ـ مثل تو...

هنریک ایبسن | عروسکخانه


دل نوشته ها

مردی تنها. شبی تاریک و بی‌ستاره به سیاهی قیر، در شاهراه مارشی‌ین به مونسو پیش می‌رفت. که ده کیلومتر راه سنگفرش بود. همچون تیغی راست مزارع چغندر را بریده، پیش پای خود حتی خاک سیاه را نمی‌دید و پهنه‌ی عظیم افق را جز از نفس‌های باد مارس حس نمی‌کرد، که ضربه‌های گسترده‌ای بود گفتی در فراخنای دریا، و از روفتن فرسنگ‌ها باتلاق و خاک عریان پرسوز. هیچ سیاهی درختی بر آسمان لکه‌ای نمی‌انداخت و سنگفرش به استقامت اسکله‌ای، طوماروار در میان رشحات کورکننده‌ی ظلمت واگشوده می‌شود.

ژرمینال | امیل زولا

کلمات کلیدی