ما هفت دهن گرسنه بودیم،هر وقت غذا نبود، [پدر] برای‌مان قصه می‌گفت. قصه شکم را سیر نمی‌کند، اما گرسنگی را از یاد می‌برد.

آلفرد دوبلین | برلین الکساندرپلاتس


دل نوشته ها

آخرهای تابستان آن سال، ما در خانه‌اب زندگی می‌کردیم که در برابرش رودخانه و دشت و بعد کوه قرار داشت. در بستر رودخانه ریگ‌ها و پاره‌سنگ‌ها، زیر آفتاب، خشک و سفید بودند. آب زلال بود و تند حرکت می‌کرد و در جاهایی که مجرا عمیق بود زنگ آبی داشت. نظامی‌ها در جاده از کنار خانه می‌گذشتند و گردوخاکی که بلند می‌کردند روی برگ درخت‌ها می‌نشست. تنه‌ی درخت‌ها هم گردآلود بود، و آن سال برگ‌ها زود شروع به ریختن کردند و ما می‌دیدیم که قشون در طول جاده حرکت می‌کرد و گردوخاک برمی‌خاست و برگ‌ها با وزش نسیم می‌ریختند و سربازها می‌رفتند و پشت سرشان جاده لخت و سفید به‌جا می‌ماند و فقط برگ روی جاده به‌چشم می‌خورد.

وداع با اسلحه | ارنست همینگوی

کلمات کلیدی